سلام امروز دو تا شعر گذاشتم که یکی از دوستای قدیمی که فکر میکنم الان دیگه با هم ارتباطی نداریم البته فکر میکنم و باید ببینم تو چند رو آینده چی میشه بله یکی از دوستان قدیمی که از اولین روزهای وبلاگ باهام بود و حالا فکر میکنم دیگه نباشه البته بازم فکر میکنم هنوز مطمئن نیستم
خلاصه از یه همراه قدیمی وبلاگ یا همون حاج خواهر زنبور عسل به خاطر این مطالب که برام فرستاده بود تشکر میکنم
راستی یه چیز دیگه ایکاش ما میتونستیم در اوج ناراحتی و عصبانیت جلوی خودمون رو بگیریم و هیچ عکس العملی نشون ندیم که شاید اونجوری خیلی از مشکلاتمون حل بشه
شاید او هم می داند
که چرا قاصدک ها دیگر اوج نمی گیرند
چرا دیگر سپیده ی صبحدم خبر خوش نمی آورد با خنکایش
که تنهایی هایم چرا با باد همراه نمی شوند.
***
شاید او همچنان در پی این حقیقت است
که چرا خواهم رفت
و او را با خاطره ها تنها خواهم گذاشت
اکنون که زمان در حال گذر است.... و من همگام با سرنوشت.... روزگار را طی می کنم
***
پاسخ همه ی این ها را می دانم
قاصدک در پی یاری زمینی ست، خنکایی نیست و نه سپیده ی صبحدمی،خورشید نیست
تنهایی هایم گنجه ی نور،تنگ نظران پی آن دریا ها،دیگر شبنم چیست؟؟؟
گر چه هیچ کدام به پایان نرسیدند...
نه قاصدک ، نه خنکا ، نه آن گنجه ، نه شبنم و نه من!
اما این را نیز می دانم که
با وجودی که من خواهم رفت
اما او...
خواهد آمد..
-------------------------------------------------------------
کاش من باشم و دل
کاش من بودم و تو
کاش ما بودیم و یک روز بهار
و در آن روز در دشت سمن
می زدیم فریاد خوشحالی و شوق
کاش من بودم و گل
کاش ما بودیم و باغی پر ز سرو
سرو هایی قد قامت و بلند
پر می کشیدیم با هم ، تا سپیدی ابر ها
کاش من بودم و رود
کاش ما بودیم و یک راه دراز
می فتیم با هم ، تا خدا
با یک کوله تجربه های زندگی
کاش من بودم و ابر
کاش ما بودیم و یک زمین تر
اشک می ریختیم با هم ،
اشک شوق...
کاش من بودم و دل
کاش من بودم و صندوقچه ی رازهایم
و در آن روز بهار، در آن باغ درخت
و در آن راه دراز، روی آن زمین تر
گر چه تو خواهی رفت
گر چه گل می میرد
گر چه رود می خشکد
گر چه ابر می گرید
اما...
صندوقچه ی غم ها و شادی هایم تا ابد همراه من است
آری...
کاش من باشم و دل
راستی دوستان شما هم مطالب خودتون رو بفرستید تا با اسم خودتون بذارم تو وبلاگ
کوچیک همتون یا علی مدد