مطلب آخر

 

 

 

 

 

سلام دارم خدمت دوستان هميشگي اين وبلاگ

 

متاسفانه به خاطر بعضي دلايل و اتفاقهايي كه برام پيش اومده و همچنين نداشتن حس و حال اين وبلاگ ديگه آپديت نميشه

البته دنبال كسي ميگردم كه بتونه اين وبلاگ رو سر پا نگهداره و بشه مدير اين وبلاگ (چون واقعا دلم نمياد كه اين وبلاگ رو حذف كنم ولي اگه كسي پيدا نشه مجبورم حذفش كنم)

علي ايحال اومدم از همتون خداحافظي كنم

از همه دوستاني كه پابه پاي من تو اين وبلاگ بودند

كسايي كه نظر دادن

انتقاد داشتند

تشويقم كردند

از همشون ممنونم

 

 

از تمامي دوستاني كه آيدي هاي زير رو تو اد ليستشون دارن ميخوام كه اينهارو حذف كنند .. چون اين آيدي ها از سرور ياهو حذف شدند .

 

Mosalase_bermoda

Khompareh_blogfa

Harfayeman

 

 

 اگه کسی توانایی این رو داره که این وبلاگ رو مدیریت کنه حتما خبرم کنه

 

 

 

 

 

 خودم خیلی ناراحتم و کلی هم حالم گرفته شده

شرمنده

موفق و مويد باشيد

در پناه حضرت حق

 

يا مقلب القلوب والابصار

سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ خمپاره

 

ارزش يك سال را از دانش آموزي بپرس كه در امتحانات پايان سال رد شده است و قرار است كه يك سال ديگر كتابهاي تكراري را ورق بزند.
 
ارزش يك ماه را از مادري بپرس كه طفل نارسش فقط يك ماه زودتر به دنيا آمده و حالا چكيده هشت ماه آرزوهاي طلايي اش زير چادر اكسيژن تلف شده است.
 
ارزش يك هفته را از  نويسنده هفته نامه اي بپرس كه همه هفته گذشته سرش شلوغ بوده و در آغاز هفته جديد   بايد گزارشش روي ميز سردبير باشد.
 
ارزش يك ساعت را از دو چشم انتظار بپرس كه براي ديدن هم سر قرار لحظه شماري مي كنند.
 
ارزش يك دقيقه را از مسافر جامانده اي بپرس كه يك دقيقه پيش قطارش بدون او را افتاد.
 
ارزش يك ثانيه را از كسي بپرس كه فقط يك ثانيه ترمزش دير گرفت و حالا به جسدي كف خيابان خيره شده است.

ارزش يك صدم ثانيه را از دونده اي بپرس كه در المپيك نقره گرفت.

 

شايد مطلب بالا تكراري بود ولي براي اين دوباره گذاشتمش كه بگم قدر سال آينده رو بدونيم .

چون از روز اول سال 86 ما چهار فصل ، دوازده ماه ، 52 هفته ، 365 روز ، كه ميشه معادل  8760 ساعت يا 525600 دقيقه يا 31536000 ثانيه و ميليون ها ميليون لحظه داريم كه هر لحظه اش ميتونه برامون سرنوشت ساز باشه .

لحظه هايي كه هر كردوم رو با تكيه بر خدا و باورها و توانايي هاي خودمون ميتونيم به هر كدوم از اونها رنگي بديم ولي قبلش بايد بدونيم كه دنيا رنگين كماني از همه رنگ هاست .

اميدوارم در سال جديد سهم من و تو از رنگ هاي آبي سبز صورتي باشه ولي يه چيز مهم تر اينه كه خاكستري و قهوه اي و سياه هم رنگ هايي از اين چرخ و فلك هستش .

اگه روزي سياهي جلو پامون رو گرفت خيالي نيست چون ميگذرد .

 

 

 

بهر حال طبق معمول و عادت اينجور مواقع ذكر يادي از دوستان ميكنيم .

البته وبلاگ خمپاره تو اين مدت خيلي دوست پيدا كرده اونقدر زياد كه واقعا از اينكه بخوام اسم كسي رو ببرم زبونم قاصره و مطمئنا اسم  كساني جا ميماند و باعث دلخوري ميشه .

علي ايحال از تموم كساني كه تو اين مدت با ما هم قدم و همراه بودند و با خواندن مطالب وبلاگ و همچنين بعضا با دادن نظرات زيبا و سازنده ما رو كمك كردند ممنون و متشكر هستيم .

 

جديدا هم وبلاگ دوباره بعد از مدتي  با چندين نويسنده فعال تر شده .

و شايد كه چندين پست گذشته وبلاگ بيشتر گرايش به آموزش داشته ( كه مثل معروف به كسي كه ماهي ميخواد ماهي نده ماهيگيري ياد بده هستش) براي همين تصميم بر اين بوده كه ابتدا بيشتر مسائل آموزشي كه همه تجربه هاي شخصي بوده رو بذاريم تا كم كم مسائل و موارد كاربردي را در وبلاگ قرار بديم .

البته قصد اون رو هم داريم كه در سال جديد با اضافه شدن چند نويسنده ديگر در وبلاگ بخش هاي بيشتر و متنوع تري رو در اختيار خواننده هاي عزيز قرار بدهيم (قسمت هايي مانند ايران شناسي و چهره هاي ماندگار و موبايل و نرم افزار هاي موبايل و بازي و.....و همچنين راه اندازي انجمن هاي تخصصي وبلاگ)

و انشالله در سال جديد با تواني بيشتر و مطالبي بهتر و جديدتر در كنار شما دوستان هميشگي هستيم كه اميدواريم مورد قبول شما قرار بگيره و در كنار اينها از شما عزيزان ميخواهيم كه با معرفي اين وبلاگ به ديگر دوستان و همچنين با دادن نظرات زيبايتان در مورد روند و روش وبلاگ به ما كمك كنيد .

 

در انتها به پايان آمد دفتر سال 85 ولي حكايت سالها همچنان باقيست

 

 

                                        

از طرف همه نويسندگان وبلاگ اين عيد را به همه شما دوستان عزيز تبريك ميگم و اميدوارم كه سالي با لحظات خوش  و پيروزي داشته باشيد .

كوچيك همتون

احمدزاده

شروع به کار وبلاگ گروهی

با سلام خدمت دوستان هميشگي وبلاگ .

اول از همه فرارسيدن ايام الله دهه فجر رو بر همه ايران زمينان تبريك ميگم .

 

 دوم بايد بگم كه اين پست  اولين به روزرساني مشترك و گروهي وبلاگ هستش .

رسما از امروز وبلاگ كار گروهي خودش رو شروع كرد و اميدوارم بتونيم دوباره با كلي مطالب متنوع و جالب در خدمت شما باشيم .

ما رو در انجام امورات وبلاگ تنها نذاريد .... انتقاد و پيشنهاد فراموش نشه .

منتظر نظرات سازنده همه شما خواننده هاي عزيز هستيم .

و در شناساندن اين وبلاگ به ديگر دوستانتان همراه ما باشيد

 

سوم  اينكه سعي ما بر اين هست كه وبلاگ رو هر دو سه روز يكبار آپديت و به روز كنيم پس با ما باشيد

 

 

 

چوپان دروغگو (نسخه هاي جديد!)

 

يك :

با صداي گرگ آمد گرگ آمد مرد بيل و چماق به دست به طرف محل صدا رفتند .

وقتي به آنجا رسيدند ديدند چوپان دارد به آنها مي خندد و فهميدند گرگي در كار نبوده  است ....

شب شده بود . چوپان كنار لاشه هاي گوسفندانش ، هنوز داشت گريه ميكرد .

 

دو :

ده پر از ولوله بود . مردم و جلوتر از همه كدخدا بيل و چماق و داس به دست به طرف تپه اي كه گوسفندان مي چريدند مي دويدند . چوپان با ديدن مردم به صداي بلند شروع به خنديدن كرد .....

...... دو روز بعد تا چوپان حواسش سر جا بيايد ، نگهداري از گوسفندان با سر ، يك دست و يك پاي شكسته برايش كمي سخت شده بود .

 

سه :

با شنيدن فرياد گرگ آمد گرگ آمد . مردم چماق هايشان را كه براي روز مبادا پنهان كرده بودند برداشتند و به كمك چوپان رفتند . ولي ديدند از گرگ خبري نيست و چوپان دارد به آنها مي خندد .

با شكايت اتحاديه چوپانان مقيم ده و جمعي از نيروهاي مردمي ، چوپان دروغگو به جرم نشر اكاذيب و تشويش اذهان عمومي به دوسال انفصال دائم(!) از هر گونه خدمات گوسفندي، محكوم شد .

 

چهار :

چوپان دروغگو فرياد زد : گرگ آمد گرگ آمد . نيم ساعت طول كشيد تا مردم با بيل و داس خود را به تپه اي كه گوسفندان بودند برسانند .

و بعد از خردن يك كباب حسابي ، نشستند و با گرگ چپق هم كشيدند!

 

پنج :

چوپان دروغگو فرياد زد : گرگ آمد گرگ آمد . ولي وسط گرگ آمد دوم صدايش قطع شد . مردم خيلي نگران سدند  كه نكند اين بار واقعا گرگ آمده است و همه براي كمك رفتند .

در راه زن چوپان را ديدند كه دارد بر ميگردد و با خود چيزهايي ميگويد :

مرتيكه فلان فلان شده ! توي ده يك ذره آبروي براي ما نگذاشته است .

 

شش :

گرگ ها پنج روز بود كه تا فاصله پنجاه و پنج متري گوسفندانش مي امدند و تا چوپان فرياد ميزد گرگ آمد گرگ آمد در مي رفتند .

مردم فكر ميكردند چوپان دروغ مي گويد و نسبت به او بي اعتماد شدند .

روز ششم كه گرگ ها با يك كاموين آمدند و گوسفندها را بردند ، هم چوپان فرياد زد گرگ آمد و هم مردم آمدند . اما دير رسيده بودند .

فقط يك برگه چركنويس از گرگ ها به جا مانده بود كه متوسط زمان رسيدن مردم به محل چرا محاسبه شده بود .

 

برگزيده سومين جشنواره طنز مكتوب . دي ماه 85

برگفته از روزنامه كيهان تاريخ سه شنبه 26/10/85

 

                                            

 

پينوشت:

با هر شنبه و  تفالي به حافظ چطوريد ؟

اي حافظ شيرازي ..  تو كاشف هر رازي ... بر ما نظري اندازي ... تو را به شاه چراغ ... تو راه به شاخ نبات

 

شعر حافط همه بيت الغزل معرفت است                       آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش

 

 

 

آرزوهايت را يادداشت کن، خداوند آن ها را فراموش نمي کند اما تو از خاطرت مي رود آن چه امروز داري، خواسته ديروزت بوده است

 

تا روزي و به روزرساني ديگر

يا علي مدد

كوچيك همتون احمدزاده

آخرین قسمت داستان

بالاخره اين داستان تموم شد .(به خاطر بدقولي شرمنده )

با انتهاش كاري ندارم ولي گذاشتن اين داستان براي من حاصلش پيدا كردن دوستاي خيلي خيلي خوبي براي خودم و وبلاگم بود .

شايد باز هم از اين داستانهاي دنباله دار بذارم .!!!!

 

 

 

قصه عشق ـ (اخرين فصل)

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد..............با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن.............از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود .............اما بايد به دانشكده ميرفتم..................بايد كار هام رو سرو سامون ميدادم .....چون وقتي نازنين ميومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ...........نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون...............نميدونم چرا ......................... كمي جا خوردم.............. اما به روي خودم نياوردم ............براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم............اما چون تعداد كسايي كه ميومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم...............از مواد خوراكي گرفته ......تا وسايل خواب................بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم...................حس بدي داشتم.....................اصلا حالم خوب نبود ............... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم .................همين كار رو هم كردم......................يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........

حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون .................داشتم كفشم رو ميپوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد......................به طرف در رفتم و در رو باز كردم.......................سحر پشت در بود .....................هراس ورم داشت...............صورتش مثل گچ سفيد شده بود........................................با ترس پرسيدم : چي شده ؟ ..................... نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد..........................بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم ......................با تعجب سپيده و داريوش رو ديدم ......................اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چي شده ..............

اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ..................خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ....................داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و سپيده هم داخل شدن و دست ديگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ...................سحر و سپيده زدن زير گريه.................يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي شده يا نه ؟................هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم...............دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف

بزني ؟.................اونم به گريه افتاد........................همينجور كه گريه ميكرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............

نا......ز............نين......................مثله منگا نيگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنين چي؟..............در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد...................ديگه چيزي نفهميدم ..........................

پايان 

نازنين در روز بيست و ششم خرداد هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد.در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد....................سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست...............

 

روحشان شاد

پايان

 

                                                      دانلود کل داستان

 

 

 

 

 

 

پينوشت 1 :

انشالله اين آخرين پستيه كه دارم يه نفري مينويسم . دو تا از عزيزان قول همكاري دادند .

 

وحيد و يكتاي عزيز  از اينكه قبول زحمت كرديد ممنون .

 

 

پينوشت 2 :

وبلاگ رو تا آخر سال ميخوام سه نفره بچرخونم و اگه بعدش ديدم كه كشش دارم ميخوام نويسنده هاي بيشتري به جمع اضافه كنيم .

 

پينوشت 3 :

مدیر وبلاگ  ترنجستان منو به بازي يلدا دعوت كردند و با اينكه بازي جالبي هستش ولي اصلا حس شركت كردن رو نداشتم . همینجا ازشون پوزش میطلبم .

 

ادامه داستان

سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ

واقعا نميخواهيد خبر بگيريد كه چرا اينجا آپديت نميشه ؟؟؟

بابا يك كم معرفت يك كم رفاقت !!! معلوم نيست سرتون كجا گرمه !!!

خب اشكال نداره منم قرار بود اينبار همه داستان رو بذارم تا خيال هممون راحت بشه نامردي كردم و قسمت اصل داستان رو نگه داشتم و بقيش رو گذاشتم .

پس شد يك قسمت با قيمانده كه حتما حتما تا قبل 20 دي ماه براتون ميذارم .

 

به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم...............توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم.............خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو...........و در رو باز كرد.............حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم......سوار شدم......خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد . كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم..........بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد.......من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم........به افكار عميق خودم فرو رفتم...............خيلي دلم ميخواست بدونم براي چي به فرانسه اومده...........ميدونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نميتونه تصادفي باشه..........تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم......اگر قرار ميشد اينجا تمومش نكنم. هرگز نميتونستم..............به هدفم دست پيدا كنم..............بيست دقيقه اي رانندگي كرده بود و تقريبا پاريس رو دور زده بود...............................گفتم : ميشه بپرسم كجا داريم ميريم...............جواب داد : الان ديگه ميرسيم.............و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود‌ ، نگه داشت............

نميدونستم كجاييم.........اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم............بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خش آب و هوا و عيان نشين اطراف پاريسه ................

پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم.................هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم.............باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود ..............گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت.............در يك لحظه هردو به حرف اومديم.............و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم..........اما اين سكوت .........زياد طولاني نشد................من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............من نميدونم تو چي فكر ميكني ، كه نميخواهي دست از .....................خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد.........خواهش ميكنم گوش كن.........حس عجيبي بهم دست داد ......جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج ميزد . ادامه داد : من از تو معذرت ميخوام........حق با تو ...........من اشتباه كردم.................

باز غافلگير شدم.......................اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو ميزد............... هاج و واج داشتم نگاهش ميكردم..............اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم............هستم .........بخدا هستم.................ديوانه وار دوستت دارم...........اما متوجه شدم...........عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم..............احمد.................... من الان اين حرفا رو از سر عجز و نا تواني نميزنم..............من آدم بدي هستم..........من بد بار اومدم................من عادت كردم هرچي رو ميخوام بدست بيارم..................... و بدست هم ميارم.................اما من ديگه نميخوام تو رو از دست نازنين در بيارم...............تو حق اوني......... نه من...............من عاشق تو ام..........اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم...............اون واقعا يه فرشته است...............من نميتونم اين كار رو با اون بكنم...........من نميتونم تو رو از اون بگيرم...........براي اون از دست دادن تو يعني مرگ.................. من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم...............خيلي گريه كردم ...شايد به اندازه شما ................. من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم......اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم.............ميخوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم.............ميخوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه ميخوامش................. با همه وجودم ميخوامش .......دست بكشم...................... به خاطر يه نفر ديگه..................به خاطر نازنين.................به خاطر نازنين............گلوم خشگ شده بود ، نميدونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم..........من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم مطلق بود.............سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما............اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نميدونم چي بگم........من توي زندگيم بيش از هرچيزي ......حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم............و حاظرم به خاطر اون هر كاري بكنم...........من نميتونم به هيچكس ديگه جر اون فكر بكنم....... تو ه.دت هم خوب اينو فهميدي .....اما ما ميتونينم دوستان خوبي براي هم باشيم ......همونجور كه با سپيده و ليلا هستيم.............رفان تو از پاريس دليلي نداره .........بمون و با من و نازنين دوست باش................نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف ميزد................من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو ميخنديدم..............اون هميشه به من ميگفت .......... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود من مطمئنم............سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك ميكرد .

گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست...........يه دوست صميمي ...............بپذيري................. گفتم : البته اين خواست هردوي ما .....هم من و هم نازنين............

پرسيد : درست مثل سپيده و ليلا...........گفتم : درست مثل اونها..................

روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد نظرمون دست پيدا كنيم............. تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان ..........من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ................،‌تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم............بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم ..............يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر ميگشتم..............مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي ، مثل گذشته به راه بود............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم ...................بيشتر وقتمون توي اين مدت ، به مهموني بازي گذشت............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد...........

نازنين من..... علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسه حرف ميزد ..... خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم.................همه چيز بر وفق مراد بود ...................آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه دايي اينا برگشتيم..........به اتاقمون كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم.............نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم.............گفتم : چيه نازنين من ..............خنده اي كرد و گفت : ميخوام امشب .................. و لباشو روي لبام گذاشت و من رو بوسيد.................و من هم اورا ميبوسيدم................در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره اونشب زن و شوهر شديم..................ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم..................صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من و تو خواب شيريني غرقه ............آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن..............چشماش رو لحظه اي باز كرد و نگاهي به من انداخت و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند..............نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم.بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا ميزد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت تا ببين زندايي چيكار داره .من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود .نازنين گفت : عزيزم تو صبحونتو بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام...........گفتم : نه عزيزم صبر ميكنم تا بيايي............هرچه اصرار كرد قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست...........بعد از صبحانه براي ديدن سپيده و ليلا به خونه ليلا رفتيم............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ....دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم و به فرودگاه ميرفتم............. يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست.............بالاخره وقت رفتن رسيده بود..........و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه . من رو منقلب كرد .بغلش كردم و گفتم عزيزم ..............عشق من ................فقط دو ماه و نيم ديگه...........فقط دوماه و نيم..............ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............توي فرودگاه . درست زماني كه بايد ميرفتم ...............نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه................ و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد...............بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم ...............اون نه تنها تو اين مدت دوري من رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده بود ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود...........پس حالا براي چي اينقدر بيتابي ميكرد.......................

به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو ميبوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم اينم گذشته..............در حاليكه بشدت گريه ميكرد .............. گفت : احمد ميترسم......نميدونم چرا ........و از چي ؟............ اما ميترسم..........باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد . با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند..............من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ...................

جرات نميكردم پشت سرم رو نگاه كنم....................نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم...............سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه ميكرد حس ميكردم ...... در دل آسمون آبي بهار هزارو سيصدو پنجاه و هفت .......خودم رو به دست سرنوشت سپردم ............

زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد ...............صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد................نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم..............خوبي ؟ ............چي ميگي؟............گفت : سلام همسرم ...........سلام عزيزم.............سلام بابا احمد..........گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟.........آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم................

پرسيدم : من؟..............پاسخ داد : آره تو...............بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا ميشي...............يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن......من دارم بابا ميشم............من دارم بابا ميشم...............من دارم بابا ميشم..........يه مرتبه داد كشيدم ..........من دارم بابا ميشم................من دارم بابا ميشم.....................نازنين ................نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ...........نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم............من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي ميشيم.......................نميدونستم چي بگم زبونم بند اومده بود......................نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون ميايم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم.................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي...............در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه ميتونستم بشنوم ...............

گفت : ناراحت نشدي؟.....................گفتم : چرا بايد ناراحت بشم....................گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم..............گفتم : نه عزيزم................اين يه خبر فوق العاده بود..................راستي امتحانات چي شد ؟..........گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته.............. و من دارم كارام رو ميكنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم....................دلم برات يه ذره شده.....................گفتم : منم همينطور....................گفت : راستي ما فردا ميخوايم بريم شمال ........واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه.................وضع خطوط تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال ميرفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع ميشد.............گفتم : حالا چند روزه ميرين ؟گفت سه چهار روزه...............جات خيلي خاليه.............. همه هستن ............همهّ ........ همه.............گفتم دوستان به جاي ما ................. گفتم : با كيا ميايي اينجا ؟خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو............ضمناُ سپيده و ليلا و داريوش هم ميان..................سعيد هم گفته ممكن بياد .......الان مشغول بازي تو يه فيلمه .........اگه تموم بشه اونم مياد................خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟.............. غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم.................عروس كشونه ......................جواب دادم : البته ........البته...................

بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا ميخواي جا بدي ؟گفتم خودمون كه تو خونه جا ميشيم ..............سپيده و ليلا و داريوش سعيد رو هم ..............اگه البته اومد يفرستيم خونه سحر ..............بعد از تلفن تو با هاش تماس ميگيرم و خبرش ميكنم..................نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم ..........................گفتم : نه عزيزم ........................دندش نرم ميخواست با ما رفيق نشه....................روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ...................و البته منطقي شده بود.......................جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود .............به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت....................بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و ... اون در.................خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم...................من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم .........گفت خونه من در بست در اختيار شماست......................حتي اگه لازم باشه............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من ميتونم به خونه آن شري برم................آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ...................گفتم : نه لازم نيست .................خونه تو كه بزرگه ..................گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست.....................من براي راحتي بچه ها گفتم.....................پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن.......................فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم ...................كه ميان خونه خالي نباشه............گفت : حتما................. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي ميكنيم............بعد در حاليكه دل تو دلم نبود....................بهش گفتم : ببين يه خبري ميخوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست..................گفت : خب بگو ..................بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا ميشم.......................جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست ميگي ؟گفتم :: اره اله سحر..................چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي

گفت : جان من ....تو رو خدا؟..................پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد...................گفت : نازنين كجاست الان.....................جواب دادم : خب معلومه خونه ....................با عجله گفت : خداحافظ.................پرسيدم : چي شد؟........................گفت : ميخوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك بگم........................ خداحافظ ..........................تلفن رو قطع كرد .........................گفتم : آدم نميتونه سر از كار شما زن ها در بياره.................صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بو منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم.

تو آسمونا بودم........................فقط ده روزه ديگه..................فقط ده روز................

 

 

 

 

 

تصميم گرفتم كه بعلت اينكه اين وبلاگ كم كار شده دوباره چند تا از برو بچ گل رو دور خودم جمع كنم كه انشالله تيم جديد نويسندگي به زودي كار خودش رو با تنوع بسيار زياد شروع ميكند .

پس منتظر باشيد .

 برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ همه چی و هیچی مراجعه کنید یا اینکه      اینجا کلیک کنید

البته حرفهاي خصوصيم ديگه جا و مكان خودش رو پيدا كرده .

پس تا پست بعدي كه انشالله ميشه 18 دي ماه به احتمال زياد .

 

 

راستي حالا كه كم و بيش داستان وضعيتش معلوم شده يه سوال :

 

آخر داستان چي ميشه؟؟؟؟

 

نظراتتون رو در مورد اين داستان بگيد تا دفعه بعد گلچيني بهترين نظرات را از اولين بار كه داستان رو گذاشتم تا اينبار رو براتون بذارم و كلي هم خودم حرف در موردش دارم .

 

در ضمن اگه ميخواهيد از اول تا اينجاي داستان رو بخونيد از اینجا دانلود کنید 

                                           دانلود داستان از اول تا اینجا 

 

 

 

 

 

لينك ايندفعه هم كتاب آموزشي اينترنت هستش كه حجمش كمه ولي حتما دانلود كنيد كه مطالب جالبي در مورد اينترنت داره                      دانلود کنید

 

 

ادامه داستان

سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ .

قصدم اين بود كه اين داستان رو ايندفعه تموم كنم ولي مثل اينكه بخت داستان بدجور بسته شده و به اين راحتي تموم بشو نيست و مثل اينكه يه معضلي شده براي وبلاگ به هر حال دفعه بعد كه بذارمش تموم ميشه فقط نظراتتون رو حتما در مورد اين داستان بگيد چون ميخوام گلچين نظرات رو دفعه بعد بذارم .

 

 

حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم .......نه ....نه ......اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند .به خونه دايي اينا رسيدم.....نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود....فوري درو باز كرد و اومد بيرون .

داشتم از ماشين پياده ميشدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم........دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي...............و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر ميگرده........ بعد يه ماچ سريع از لپم كرد............دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم...........تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد..........سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟...............گفتم : چيز مهمي نيست............لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه ..............گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ...........پرسيد : مربوط به كارتّّه جواب دادم : اره عزيزم.............. حالا بريم تو برات تعريف ميكنم............گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم.........

 

 

 

 

پینوشت ۱ :

شد ما یه دفعه یه مطلب بذاریم کسی ساز مخالف نزنه . طرف اومده برداشته برای  ما نوشته یک جکهایی تو وبلاگت مینویسی که نمیدونی چه نتایج بدی داره !!!! والله ما جکهامون کلی پاستوریزه بوده و هیچ مورد اخلاقی نداشته شما افق دیدت رو ببر بالا !!!!

 

پینوشت ۲ :

پويا سند تو ال ،، سعيد پياز داغ ،،، دختر خاله سونا ،،، شماها كجاييد ؟؟؟ خيلي جاتون خاليه ها

 

 

نرم افزار اين هفته :

برو بچي هستند كه  با وورد (word) كار ميكنن حتما با اين موضوع برخورد كردند كه ميخوان تحقيق تايپ شدشون رو ببرن بيرون چاپ بگيرن ولي وقتي ميبرن ميبينن كه همه فونت ها و نوشته ها به هم خرده !!!

اين نرم افزار براي تبديل فايلهاي وورد به پي دي اف(يا همون آكروبات ريدر ) هستش كه ديگه نه كسي ميتونه از رو نوشته هاتون كپي برداري كنه و نه فونت نوشته ها به هم ميخوره .

فقط براي خوندن فايل ايجاد شده نياز به نرم افزار آكروبات ريدر هستش .

 ميتونيد اين نرم افزار رو دانلود كنيد

شماره سريال و كرم نرم افزار  

Name: Zer0

S/N: 5b11-0796-334f-3c8a

 

                                دانلود کنید نرم افزار Word to PDF Converter 1.0

ادامه نوشته

لطیفه

سلام به همه دوستان هميشگي

اينبار اومدم با يه سري جك براي آف و اس ام اس فرستادن (Off.. SMS) البته خودم به شخصه آنچنان علاقه اي به جك و اين حرفها ندارم چون تا بخوام بذارم تو وبلاگ مطمئنا همتون خونديد قبلا اينهارو  و احتمالا قديمي هستش ولي براي خالي نبودن عريضه و خارج شدن وبلاگ از داستان گذاشتن . البته اوائل كار مطالب طنز زياد ميذاشتم ولي الان تو اين مورد كم كار شدم .

اميدوارم به دردتون بخوره تا بعد .

 

 

راه هاي شناخت يك جواد:

 

1) اگه ديدي گوشيش 6600 بدون كه طرف.....

2) اگه ديد يارو پي كي رو اسپورت كرده بدون كه طرف ....

3) اگه ديدي عشق تايتانيكه بدون كه....

4) اگه ديدی وقتي كه جنيفر رو ميبينه از حال ميره بدون كه طرف...

5) اگه ديدي كسي لاك قرمز زده بدون كه طرف...

6) اگه ديدي يكي اين نوشته رو ميخونه بدون كه طرف...

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

تركه ميخواسته خودكشي كنه يه تير به مغز خودش شليك ميكنه، نيم ساعت بعد ميميره! از همه دنيا دانشمندا جمع مي‌شن كه ببينيد قضيه اين چي بوده، ‌بعد از دوسال تحقيق مي‌فهمند كه تيره تو اين مدت داشته دنبال مغزيارو ميگشته!

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

موسي در قزوين: اي موسي عصايت را به زمين .بنداز. و موسي چنين کرد . و ندا امد حالا اگه جرات داري برش دار

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

ترکه از زمین و زمان گله می کرده می گه: چه دنیای بدی شده ادم نمی تونه به هیچ کس اعتماد کنه از صبح تا حالا از 10نفر ساعت پرسیدم هر کدوم یه چیز می گن نمی دونم حرف کدوم رو باور کنم؟

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

چشمهاي تو مثل درياست... اجازه ميدي جورابامو توش بشورم؟

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

ترکه در حال مرگ بوده از زنش مي پرسه ممد کجاست

ممد ميگه من اينجام بابا...دوباره ميپرسه علي کجاست

علي ميگه من اينجام بابا....يهو داد مي زنه

اي بر پدرتون لعنت همتون که اينجاييد

پس اون لامپ واسه کي تو اون اتاق روشنه

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

يه روز يه پيرمرده به پيرزنه ميگه جيگرت و بخورم

پيرزنه ميگه خفه شو تو که دندون نداري

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

کرده زنگ می‌زنه 110 میگه: گاز، كلاچ، ترمز، فرمون، ترمزدستی و دنده ماشین منو دزدیدند، پلیسه میگه: ببخشید، شما کرد هستید؟ یارو میگه: آره،چطور مگه؟ پلیسه میگه: هیچی، پاشو برو جلو بشین!

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

به لاك پشته ميگن: چرا نماز نميخوني؟ ميگه: آخه لاك دارم

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

لره تو قرعه كشي بانك شركت مي‌كنه، براش شيش ماه زندان در مياد

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

روش دفع انگل:30روز تمام فقط چایی و بیسکویت میخوری روز 31 فقط چایی میخوری در این صورت کرم میاد بیرون و میگه بیسکویتش کو؟!!!!!!!!!!!!

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

يه تركه ميره مشهد. وقتي از دور كنبد حرم رو مي بينه ميگه يا امام رضا چرا با اين همه طلايي كه داري هشتم شدي؟

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

از تركه ميپرسن پرچم دزدان دريايي چه معني ميده تركه ميگه خوردن كله پاچه در دريا ممنوع

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

به تركه مي گن با ماتيز جمله بساز مي گه ديشب دزد اومده بود خونمون. مي گن اينكه ماتيز نداشت مي گه كه اخه ما تيز بوديم گرفتيمش

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

زن: بسه ديگه مرد، بيار بيرون! مرد: نه، هنوز نچسبيده! زن: ول كن، زخم شد! مرد: اهه، بزار كارمو بكنم! زن: خجالت بكش، يه ربه كه دست كردي تو دماغت

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

دختر و پسر جواني باهم توي پارک راه مي رفتند.دختر به پسر گفت عزيزم اگر اين درخت کاج مي توانست حرف بزند، درباره ما چه مي گفت؟ پسر: مي گفت من کاج نيستم، بلوطم احمق جون

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

ترکه به ننش میگه...ننه اگه تو به دنیا نمی یومدی...من بی ننه میشدمااا

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

حیف که فقط تو یکی رو دارم ........ اگه از تو یه عالمه داشتم .... تا حالا یه گاوداری زده بودم ...

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

اگه فکر کردی بری قید چشاتو میزنم ... اگه فکر کردی بری ازت به آسونی دل میکنم .... آفرین تو عمرت یه بار درست فکر کردی ...

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

مگسه دور سر ترکه وز وز مي کرده ، ترکه مي گه : برو جون مادرت ...الان برامون يه جوک درست مي کنن !

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

ترکه دنبال جاي پارك ميگشته ميگه خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كني نماز ميخونم روزه ميگيرم...همون موقع چشمش ميخوره به يه جاي پارك ميگه:نميخواد خودم پيدا كردم.

-   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   - -   --   --   --   --   --   --   -

ترکه تو دستشوئی بوده پسرش زنگ میزنه میگه بابا کجائی ؟ ترکه میگه یه جاییم . پسرش میگه مامان گفت نهار نداریم هرجاهستی همونجا یه چیزی بخور.

 

 

 

 

 

برو بچي كه گوشي نوكيا 6630 داره (Nokia 6630 )  من حدود هفتاد هشتاد تا تمپ (Themes) دارم كه كم كم براي دانلود ميذارم . اين دانلود ده تاي اولش :

 

                                                      دانلود کنید

 

پينوشت يك : هفته بسيج

پينوشت دو: بازم هواپيماي سپاه سقوط كرد

پينوشت سه : مثل اينكه بهشت رفتن هم زوري شده

 

 

سوال اين پست (اين يك كم جديده)

 

 دوست داري چه جوري بميري ؟؟؟ اگه مردي بهشت رو دوست داري يا جهنم؟؟؟

یک کم ادامه داستان

سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ

 

بله بالاخره ما اومدديم دوباره ولي دمتون گرم ها ،،،، چقدر براتون مهم بودن بودن يا نبودن ما !!! اصلا انگار مهم نبود بودن يا نبودن !! تازه اين سعيد پياز داغ رو باش كه ميگه بگير خمپاره رو تعطيل كن !!! ميگم چرا؟؟؟؟؟؟ ميگه خب همه بايد تو اوج خداحافظي كنن وگرنه ميشه علي دايي خودمون ميندازيمت بيرون !!!

 

اينم از بدبختي ما هستش ديگه ! منم به كوري چشم سعيد گرفتم آپ كردم

 

اول از همه با كلي تاخير روزه نمازهاتون قبول و اميدوارم ما رو حسابي نفرين(همون دعا) كرده باشيد و  اينبار هم ادامه داستان رو گذاشتم و ميخوام در كنارش يه خبر خوش بهتون بدم !؟

 

خبر خوشم اينه كه دفعه بعد كه ادامه داستان رو بذارم داستان تموم ميشه (خودم كلي كيف كردم وقتي اين رو فهميدم )

راستي من همون اول گفتم كه اين داستان از من نيست ، اصلا من داستان نوشتن بلد نيستم چه برسه به اينكه بخوام همچي چيزي بنويسم . براي همين براي كسي سوء تفاهم پيش نياد .

براي آخرين قسمتش هم ميخوام گلچيني از نظراتي كه برو بچ در مورد داستان دادن رو بذارم تا همه بخونيم و حالشو ببريم .

 

 

 

قصه عشق ـ فصل سي و دوم

ساعت هشت شب بود اما هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه سپيده رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟..........گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد.......ميخواي كي
باشه ؟...............خب منم ديگه.........گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو..........نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي ميشديم جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم.......برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلامگفتم : سلام...............گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مياندازي وسط.......گفتم : ميخواستم................وسط حرفم اومد و گفت : ساكت................حرف نباشه........مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن..........
مظلومانه گفتم : چشم..................

 

بقيش تو ادامه مطلب

 

                               دانلود 36 قسمت داستان از ابتدا

 

منبعد از اين ميخوام آخر هر پست يه چيزه به درد بخور بذارم كه همه استفاده ببرن براي اينبار يه فونت گذاشتم .

 

برو بچي كه با نرم افزار وورد (Word) كار تايپ انجام ميدن حتما تا به حال احتياج به واژه هاي بسم الله الرحمن الرحيم يا بسمه تعالي براي اول مقاله يا تحقيقشون داشتن اين فونتي كه براتون گذاشتم رو دانلود كنيد بعد از زيپ خارجش كنيد و بعد ببريد تو قسمت فونت(Font) ويندوزتون كپي كنيد بعد بيايد تو برنامه وورد (Word) و قسمت فونتش رو باز كنيد ... اولين فونتي كه اضافه شده اسمش هست 1169 شما اين فونت رو انتخاب كنيد و با حروف لاتين(زبان صفحه كليد فارسي نباشه) شروع به تايپ دونه دونه حروف بكنيد تا ببينيد چه شكلهايي براتون درست ميشه .

 

        b   z   n  m   .  /  a  s  d  f g  h   j  k   l  p  I  e                  اين حروف رو امتحان كنيد حتما

 

 

راستي با شيفت هم امتحان كنيد و حتما و حتما اول فونت 1169 رو انتخاب كنيد بعد با حروف انگليسي تايپ كنيد

 

                                                     دانلود فونت

 

پينوشت 1:

خوشبختانه انتخابات هم داره شروع ميشه و كلي كل كل و جرو بحث و ترور شخصيت در راهه .... خوشم مياد تن منم ميخواره 

 

پينوشت 2:

همه چي و هيچي بد داره رو مخم راه ميره  . اونجا اينو ميكوبم اينجا اونو (دوچار دوگانگي شخصيت شدم )

 

بقيه داستان رو تو ادامه مطلب بخونيد

تا بعد

يا علي مدد

ادامه نوشته

روزه درمانی

سلام به همه دوستان گلم

روزه نمازهاتون قبول انشالله .

راستي الان ما تو ماه رمضان هستيم درسته؟؟؟؟

ماه رمضان هم كه معلومه بايد روزه بگيريم ! ولي جدا ها چرا بايد روزه بگيريم؟؟؟؟؟!!!!!

 

در مورد اين سوال خيلي فكر كردم وليييييييييي به خيلي از جواب ها هم رسيدم :

چند تا جواب به ذهنم رسيد كه خب معلومه بايد روزه بگيريم چون مسلمونيم . چون دين اسلام گفته .. چون از واجبات دين هستش .. چون ثواب داره ... چون تو قرآن اومده و خيلي از اين چون هاي ديگه

 

ولي يه سري ديگه هم اومد تو ذهنم .

كي گفته بايد روزه بگيريم؟؟؟

فلاني رو ميشناسم چند ساله روزه نميگيره خوب چيشده مثلا ؟؟ نگرفته كسي چيزي بهش ميگه ؟؟

اصلا من دوست ندارم در جهت آب شنا كنم !!! چون همه ميگيرن منم بايد بگيرم ؟؟؟

بابا 1400 سال پيش يه ديني اومده گفته روزه بگيريد بعد 1400 سال هنوز هم روزه بگيريم؟؟؟ كدوم ديني غير از اسلام روزه توش هست ؟؟؟؟

بابا روزه گرفتن براي برو بچ مثبته نه ما كه از اين مثبت بازي ها بلد نيستيم .

اينهمه روزه گرفتم هيچي نشد ... حالا كه روزه هم نميگيرم هيچي نشده !! چه فرقي كرد ؟؟

 

شايد به ذهن شما هم اين چيزها رسيده باشه . من اصلا به جنبه اعتقادي و ديني و مذهبي اين مقوله كار ندارم .

درسته روزه واجبه . روزه باعث سلامتي ميشه .. ثواب داره و غيره

خود من هيچي ولي از خيلي از دوستاني كه يه زماني نماز نميخوندن و حالا شروع به نماز خوندن كردن چندين مرتبه پرسيدم چي شد شروع كردي نماز خوندن ؟؟ گفت تا وقتي نماز نميخوندم همش مشكل تو كارم بود ولي وقتي شروع كردم به خوندن مشكلاتم حل كردنش راحت شد .

يه فاميل (يه فاميل كه نه كلي از اين فاميلها همه داريم ) تعريف ميكرد ميگفت هر وقت چك هام موعدش ميرسه ميبينم نميتونم جاش رو پر كنم شروع ميكنم نماز خوندن و وقتي كه جاش پر شد باز خدا فراموشم ميشه .

اين يه مثال بود و اونهايي هم كه ميگن گرفتن روزه يا نگرفتنش فرقي نداره يك كم به وجدان و درون خودشون برگردن مطمئنا به خيلي چيزها ميرسن .

علي ايحال گفتم كه به مقوله مذهبي و ديني روزه هيچ كاري ندارم ولي ميخوام ببينم از بعد جسمي و روحي به چه دردي ميخوره ديگه چون خيلي ها ميگن روزه ميگيرم اذيت ميشم . گشنه ميشم تشنه ميشم . سردرد و اين حرفها .

 

ولي

يكي از دستورهاي عبادي اسلام روزه است . اگر چه روزه داري به شيوه اسلامي تنها منحصر به اين دين است ولي روزه در اديان قبل از اسلام نيز وجود داشته و سابقة طولاني دارد . چنانكه در قرآن به اين حقيقت اشاره شده است : اي كساني كه ايمان آورده ايد روزه برشما همانند پيشينيان واجب شد ، شايد كه پرهيزگار شويد.« بقره ، 183»(قابل توجه اونهايي كه فكر ميكنند روزه تو دينهاي ديگه نيست )

براي روزه گرفتن فوايد بسياري مي توان برشمرد كه تنها بخشي از فوايد آن مربوط به بهداشت جسمي است . به يقين مردم عصر نزول قرآن و قبل از آن به نقش روزه در سلامتي جسمي خود آگاه بودند اما گذشت زمان ابعاد گسترده اين نقش را كه حكايتگر بخش كوچكي از فلسفه  وجوب اين حكم بر مسلمين است روشن ساخت .

قرآن تنها بر واجب بودن روزه تصريح دارد اما روايت كه تبيين كننده قرآنند به آثار و ثمرات احكام از جمله روزه مي پردازد .

در روايتي از پيامبر اعظم(ص) بطور مشخص بر بعد «بهداشت جسمي روزه» تأكيد شده و مايه «صحت آدمي» معرفي شده است . ايشان مي فرمايد :

«صوموا تصحوا ؛ روزه بگيريد تا سالم باشيد»

در حقيقت بعد بهداشتي روزه بر اصل مسلم طبي « مقدم بودن پيشگيري بر درمان» استوار است هر چند روزه نقش درمانگري بعد از ابتلا به مريضي را هم ايفا مي كند .

از جمله اين فوايد مي توان به نكات زير اشاره كرد :

1)      درمان چاقي

2)      دفع فضولات و سموم متراكم در بدن

3)      فرصت دادن به سلول ها و غدد بدن براي تجديد قوا

4)      استراحت نسبي كليه ها و دستگاه ادرار

5)      كاهش رسوبات چربي در شريان ها و پيشگيري از تصلب شرايين

6)   گرسنگي باعث ميشود كه پس از پايان روزه ، بدن از خود واكنش نشان دهد كه اين واكنش به صورت ميل به غذا و نشاط و فعاليت و تحرك است .

 

با توجه به همين فوايد بي شمار بوده كه در طول تاريخ ، پزشكان از روزه به عنوان عامل مهمي براي معالجات خود بهره مي گرفتند. به عنوان مثال فيثاغورت و بقراط برخي از امراض را با روزه معالجه مي كردند ، حارث بن كلده(طبيب معروف زمان پيامبراعظم(ص)) روزه را در معالجه بسياري از بيماري ها ، شفابخش مي دانست .

دكتر بوخنگر در مقاله « درمان بيماري ها با روزه» مي گويد : در مدت 50 سال كه از تأسيس كلينيك ارتوبوخنگر ميگذرد بيش از 50 هزار بيمار از انواع مزمن در اين كلينيك به وسيله روزه درمان شده اند .

 

 

 

به هر حال حكمت كار خويش را خسروان دانند . اون زمانها كه طب و درمان اينقدر پيشرفت نداشت ولي خدا از همه چيز آگاه بوده و وقتي گفته روزه بگيريد دليل داشته .

وقتي گفته مشروب نخوريد دليل داشته (كه الان دكتر ها ميگن الكل چقدر براي كبد ضرر داره و چندين نمونه بارزش رو خودم تو دوستان ديدم )

وقتي گفته تيغ نزنيد دليل داشته كه دكتر ها الان ميگن به پوست صورت آسيب ميرسونه و لثه رو خراب ميكنه .(چه ربطي داشت اين مسائل به هم نميدونم !!! )

 

در هر صورت تو اين ماه رمضوني از همه دوستان التماس دعا داريم و حتما حتما ما رو دعا كنيد

 

راستي اون دوستاني كه واقعا دوست دوست دوست ما هستند كه احيانا فرق بين نفرين و دعا رو ميدونند ديگه انشالله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

پ . نوشت :

اول اينكه

اونايي كه هميشه همراه من بودن ميدونن كه يه وبلاگ همه چي و هيچي دارم !! موندم باهاش چيكار كنم چون اون هم مدلش مثل خمپاره هستش ميخوام يه تغيير كلي بهش بدم كه فرق داشته باشه با خمپاره پس از دوستان ميخوام كه بهم بگن با اون وبلاگ چيكار كنم(البته خودم خيلي دوست دارم از سياست بنويسم يا اينكه يه سري حرف هاي خيلي غير رسمي يا همون اراجيف نويسي) اگه هم خواستيد سر بزنيد بهش اينم آدرسش   همه چی و هیچی  منتظر پيشنهاداتون هستم ها     

 

دوم اينكه

طي دو سه روز گذشته آمار وبلاگ به طور خيلي خيلي محسوسي اومد پايين و واقعا برام جاي تعجب داشت .

البته من خيلي كم خود وبلاگ رو باز ميكنم و بيشتر تو صفحه مديريتش ميرم براي همين يكي از دوستان گفت كه وبلاگ يه طوري شده خوب بالا نمياد و از اين حرفها

وبلاگ رو باز كردم و ديدم كه كل فونت هاي وبلاگ به هم ريخته و از چند نفر ديگه كه خواستم برن تو وبلاگ ببينن همونجوريه همشون گفتن آره همون مشكل رو داره

منم تصميم گرفتم فعلا موقت قالب وبلاگ رو عوض كنم تا مشكل رفع بشه .

البته نميدونم شماها هم تا به حال به وبلاگي برخرديد كه نوشته هاي اجق وجق داره و معمولا اولين كاري كه ميكنيد اينه كه اون صفحه رو ميبنديد (مخصوصا اين مشكل تو ياهو و براي چك كردن ايميل خيلي پيش مياد و كساني كه ايميل هاي فارسي بهشون ميرسه مطمئنا با اين مشكل روبرو شدن) ولي ميشه اون فونت ها رو درست كرد و براي اينكار بايد  روش زير رو بريد .

وسط همون صفحه كه فونت ها به هم ريخته راست كليك كنيد و تو گزينه هايي كه باز ميشه از پايين پنجمين گزينه رو انتخاب كنيد .   Encoding        و بعد از اون يه زير پنجره براتون باز ميشه كه تو اون قسمت يكي از دو گزينه زير رو انتخاب كنيد

Arabic(windows)                                    Unicode(UTF-8)

به احتمال 99 درصد درست ميشه . (اگه خواستيد سه تا تصوير در همين مورد هم تو ادامه مطلب گذاشتم .)

 

ادامه نوشته

ویروس       http://chendang.net/nguyen و طریقه حذف کردنش

سلام به همه دوستای گلم

ایندفعه زود اومدم آپدیت کردم و البته قرار نبود اینقدر زود بیام ولی چون دیدم یه مشکل خفنی گریبانگیر خیلی از دوستان شده و مشکلش هم طوریه که اگه نجنبیم همه بهش مبتلا میشن برای همین گفتم بیام زودی آپ کنم .

همونطور که میدونیم چند روزیه که یه ویروس بسیار گند به نام nguyen هستش که کارش بستن رجیستری و تسک منیجر registry   task Manager هستش و همچنین یه سری آفلاینها که شبیه

Toi di lang thang lan trong bong toi buot gia, ve dau khi da mat em roi 

و آخرش هم این سایت رو معرفی میکنه                       http://chendang.net/nguyen/

اول از همه باید حواسمون باشه که به هیچ وجه نباید روی این سایت کلیک کنیم چون بلافاصله سیستم ما ویروسی میشه به هر حال

من به کمک یکی از دوستان ( پی سی هک  ) یه سایت پیدا کردم که این مشکل رو برامون حل کرده بود و اونم عقرب های هکر بود

 

به هر حال من لینک دانلود آموزش و طریقه حذف کردن این ویروس رو براتون گذاشتم .

البته سه تا فایل برای دانلود هست که حجمشون خیلی کمه و میشه راحت دانلود کرد .

 

فایل اول که فایل آموزشی هستش حتما حتما باید با نرم افزار آکروبات ریدر باز کنید که میتونید از اینجا دانلود کنید                 دانلود فایل آموزشی

 

این فایل که اسمش هست AHRC   و همونجور که تو عکس هم معلومه برای باز کردن رجیستری هستش و باید تیک enable رو بزنید و برنامه رو ببندید تا رجیستری باز بشه

 

دانلود برنامه

 

                             

 

 

 

برنامه ای که تو پوشه AHTM هستش برای باز کردن   task Managerهستش و با زدن دکمه enable تسک منیجر به کار می افته .

 

دانلود برنامه

                                         

 

در ادامه هم مراحل که تو فایل آموزشی پوشه delet-viros02  هستش رو برید تا مشکلتون حل بشه

 

 

امیدوارم که به دردتون بخوره و حتما حتما هم این صفحه رو برای دوستاتون بفرستید تا اونهایی که مشکل دارن مشکلشون حل بشه .

 

 

پی . نوشت :

فرارسیدن ماه رمضان بر همه مسلمین مبارک باد

 و همچنین فرارسیدن هفته دفاع مقدس هم بر همه ایرانیان مبارکباد و کور شود هر آنکسی چشم دیدن موفقیت های جوانان این مرز و بوم را ندارند .

ادامه نوشته

تولد تولد تولد تولد

سخن اول سه شنبه بيست و نهم شهريور 1384 1:45

سلام

ميلاد حضرت ولي عصر ارواحنا فدا بر همه مباركباد

يه چند وقت بود دلم ميخواست يه وبلاگ راه بندازم ولي نميشد و گرفت از شانسم همزمان با ميلاد آقا تونستم اين وبلاگ رو راه بندازم و مطلب اول رو هم به خاطر حضرت گذاشتم كه حداقل گوشه چشمي هم به ما داشته باشه ، البته اين وبلاگ يه وبلاگ كامل مذهبي نيست ولي سعي ميكنيم كه از دين و معنويت هم دور نشم .

خلاصه از شما دوستان ميخوام كه حتما با نظراتتون به من كمك كنيد و ممنون ميشم و كار اصلي وبلاگ رو از بعد از ميلاد آقا شروع ميكنم .

با تشكر احمدزاده

 

 

 تولد وبلاگم مبارک

 

درست يكسال پيش با همچين مطلبي وبلاگ خمپاره رسماً فعاليتش رو شروع كرد و گذشت و گذشت و حالا خمپاره شده يكساله . چه خون دل هايي كه تو اين يكسال براي وبلاگ خردم .

آره امشب تولد خمپاره هستش و منم اومدم از همه شماها كه با من همراه بوديد تشكر كنم .

با همه خوبي ها و بدي هاي وبلاگ ساختيد و من رو تنها نذاشتيد .

 

راستي خمپاره تو اين 365 روز كه معادل 12 ماه و 8760 ساعت هستش 102 تاپست مطلب گذاشته كه شامل داستان ... شعر ... جك ... مطالب مذهبي و سياسي و نرم افزار و بازي و آموزشي ميشه و تا الان 1125 بار شما دوستان با نظرات زيباتون من رو مورد لطف قرار داديد .و كم كارترين ماه توي تيرما 85 بود كه دوبار اپ كردم و فعالترين ماه هم مهرما سال 84 بود كه 30 مرتبه وبلاگ رو آپ كردم  .

خمپاره هر وقت نياز بود در هر موردي مطلب داشته و اولين دوست گلي كه تو خمپاره پيدا كردم آقا پويا سند تو ال گل بود كه خيلي خيلي دوسش دارم ولي حيف كه به دلايلي كه خودش نميخواد بگم خيلي كم مياد نت و زياد نميبينمش و واقعا در اول كار و هميشه در امور وبلاگ داري خيلي خيلي كمكم كرده و هميشه هوامو داشت و تجربياتش رو به من منتقل كرده و در كنار داداش پوياي گلم يه عالمه و يه خيلي دوست گل و عزيز پيدا كردم و اينقدر اين دوستاي گلم زياد هستند كه نميتونم اسمشون رو ببرم يعني ميترسم اسمم ببرم و يه موقع يكيشون جا بيفته  واونوقت اون ناراحت بشه ولي چه كنم كه منباب ادب و علاقه مجبورم اسم چند تايي رو ببرم .

 

اين وسط تشكرات ويژه اي از سعيد پياز داغ و یکی دیگه از دوستان دارم كه واقعا با روحيه و منش بزرگي كه دارن اجازه ميدادن كه بعضي اوقات اونها رو سوژه مطالب خودم بكنم و در ادامه از پرديس و سمانه تشكر ميكنم كه چند مدتي با من تو امورات وبلاگ هم قدم بودند و در كنارش از همه دوستاني كه رسما و غير رسمي همراه من بودند چه اونهايي كه تو اد ليست من هستند و چه اونهايي كه با من تبادل لينك كردند و چه اونهايي كه نه تو اد ليستم هستند و نه تو لينك ها از همه اين دوستان گلم كه خواننده اين وبلاگ بودن تشكر ميكنم .

 

واقعا نميدونم چطور اسم ببرم كه كسي از قلم نيفته ولي واقعا از دوستاي گلم تو وبلاگهاي كافي نت اپرا (آقا رضاي گل و عزيز)  قصر شنی پاتوق همه چی(آقا مهدي عزيز)  عشق بازي نيست   كلبه تنهايي(تنهاترين پسر)    استايل(پسرك تنهاي قديم)    عشق + 20  وبلاگ چهار دختر(سمانه خانوم) ReZa-BallaCKThe Best BooTer (مستر آي كيو)  دوستداران دکتر احمدی نژاد     تو را دوست دارم نمیدونم چرا؟؟؟(آقا حامد)   باوركن تا ببيني    مهناز(دوست غرغروي عزيز) پیاز داغ اینترنت (سعيد خوبم)   ناجي عاطفه    شير مرغ  ترکش رویایی(فرهاد و ايمان عزيز)   اراجيف دخترخاله(دخي خله سونا)    زمزمه هاي دلتنگي    1حامد 1   چرا نوشتم در برگ تنهائیت   زمزمه هاي دلتنگي(الهه)    جك شعر عكس و سرگرمي   همه چيز درباره دوبله فارسی(سيد حسن عزيز) شبهاي به ياد ماندني(سليمون عزيز)  amirlove(امير)   روزنه ای به جهان انتظار(دوستان عزيز در وبلاگي براي امام زمان)     این یکی اسم نداره(نوشين عزيز)    ر   صدای اشک های من و  فریاد در سکوت(فرزاد ديوونه عزيز)   اچل و مچل(سارا و دوست عزيزش)  وبلاگ بازها(مهديس)   نسیم چپ دست(نسيم)  آسمان آبیست(غزل خانوم)  سیم خاردار(آذين)  دختری از....(حالا بیا خودت میفهمی مريم )  نسلي كه ميسوزدتراوشات ذهنی(نرگس) عرشیا(شب ایرانی) خميني عشق همت(مريم و رفيقش) ebrahimt2  عقل سلیم (فهميه و عاطفه) و ووووو ملوسک یه نی نی واقعی(ملوسك عزيز) دختر پاييزي(خزان پالیزبان) و زني در سايه(رها) عروسك بازي و لاله با توست(ساناز) كه هميشه به من لطف دارند ووووووووو در كنار همه اينها جواد اپرا عزيز و پريا و شيدا و فاطميا و خواهرش و احمد جهانديده و غريب و دي سارو (كه چند وقتيه نيستند ) و مهنا و آيدا و مانيا و خيلي از دوستاني كه از طريق وبلاگ با هم آشنا شديم كه الان واقعا حضورت ذهن ندارم و اگه جا افتاده اسمشون بايد منو ببخشن .

 

 

پي نوشت :

خيلي دلم ميخواست ختم قرآن تو ماه رمضان رو بگيرم ولي به خاطر يكي از دوستان كه يه چيزي ازم خواست و يه سري صحبت ها با هم كرديم اون قضيه منتفي شد ولي خيلي دلم ميخواست كه نشد . انشالله تا عاشورا كه يه برنامه اونموقع دارم .

 

راستي تو ادامه مطلب خيلي چيزها هستش در مورد خمپاره ولي اينقدر زياد هست كه پيشنهاد ميكنم وقتي رفتيد تو ادامه مطلب اول دي سي بشيد از اينترنت بعد شروع كنيد به خوندن .

 

يه مسافرتي در پيش دارم كه معلوم نيست بتونم برم يا نرم ولي خودم خيلي دوست دارم برم پس برام دعا كنيد كه موانعش برداشته بشه و بتونم برم .

تا بعد كوچيك همتون احمدزاده

ادامه نوشته

شاید این جمعه بیاید.شاید

اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن صلواتک عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا

 

قطعه گم شده اي از پر    پرواز كم است
يازده بار شمرديم ولي باز   هم كم است
اين همه آب كه جاري است، نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است


آقا جان اينك در آستانه ميلاد مسعود و مباركت همچنان « اللهم عجل لويك الفرج» را زمزمه ميكنيم و براي سلامتي وجود نازنينت دست به دعا داريم و همه حرف دلمون هم يك جملست ! «آقا ! به خوبا سر ميزني ، مگه ما بدا دل نداريم .....»

امام مهدي(عج) فرمود : .... اما كيفيت بهره وري از من در دوران غيبتم ، همچون بهره وري از خورشيد است هنگامي كه ابرها آن را از ديدگان بپوشانند و من براي اهل زمين موجب امام و امنيت مي باشم همچنانكه ستارگان براي اهل آسمان ...
و براي تعجيل فرج (من به درگاه خدا) بسيار دعا كنيد كه همانا دعا (براي فرج من) فرج شما را در بردارد
احتجاج طبرسي ، ج 2 ، ص 284

برای آگاهی و اطلاعات بیشتر از امام زمان (ع) اینجا کلیک کنید

خب اينم از نيمه شعبان كه چقدر منتظر بوديم برسه مخصوصا بچه هايي كه تو طرح ختم صلوات شركت كرده بودند . اول كه بحثش  رو مطرح كردم فكر نميكردم استقبال  ازش بشه ولي حالا ميبينم كه چه خوب استقبال كردند بچه ها و وقتي نظراتي كه دوستان گلم دادن و حتي سوء تفاهمي كه با يكي از بچه پيش اومد (جدا از حرفهاي زده شده واقعا سوء تفاهم جالبي بود كه نشون از علاقه قلبي همه به اهل بيت (ع) داشت)  واقعا گاهي اوقات اشك رو تو چشمام جمع ميكرد البته بماند كه اين وسط بودن و هستن و خواهند بود كساني كه كور كورانه ميخوان هميشه خدا بگن كه مثلا با من مخالفن و عقل كل هستند !!!!! براي همين ميان ميگن كه وبلاگ ما وبلاگ مثبت بازي هستش و فقط موقعي كه ايام مذهبي باشه مطلب ميذاريم و از اين حرفها !!! با اينكه من هميشه با نظر هايي كه خيلي خيلي منتقدانه باشه حال ميكنم ولي وقتي اين نظر منتقدانه  چشم بسته و لجوجانه و تحت تاثير ديگران زده بشه كوچكترين اهميتي برام نداره .
وقتي مطلب صلوات رو گذاشتم پيش خودم فكر كردم كه خب به من چه مگه من سر پيازم يا ته پياز ؟؟ خب هر كي دلش ميخواد بگيره براي خودش هر تعداد صلوات ميخواد بفرسته( و حتي چند تا از دوستان اين رو به من گفتن ) ولي وقتي خودم سهميه صلواتم رو شروع كردم به فرستادن تازه فهميدم وقتي يه جمعي يك كاري رو شروع ميكنن و كار دسته جمعي ميشه و همه مثل زنجير به هم پيوسته هستند و هر كي مكمل يكي ديگه هست بدون اينكه بدوني كي به كيه فقط رو حساب دلت مياي اين كار جمعي رو انجام ميدي چقدر شيرين ميشه اون كار و وقتي ببيني يه چيزي حدود 45 نفر يك دل ميان شروع ميكنن به انجام كاري اونهم همچي چيزي واقعا بهت ميچسبه و شيريني خاصي داره .
به هر حال و الا ايحال صداي ماه رمضون هم همين بيخ گوشمون هستش و داره ميرسه و ديدم كه يك كار رو خوب انجام داديم و به نتيجه رسيده تصميم گرفتم يه مورد ديگه رو دسته جمعي شروع كنيم و اميدوارم باز هم دوستان دست ما رو خالي نذارن .
برنامه ايندفعه ما به مناسبت ماه رمضان ختم يك دور كامل قرآن باشه و اونهم هر روز يك نفر و هر نفر يك جزء .
هر كي موافق بود اعلام آمادگي كنه و هر كي هم فكر ميكنه اين وبلاگ آخر مثبت بازيه و از اين حرف ها بازم اشكال نداره يه فرصت دوباره بهش داديم كه باز هم از اين فكرها بكنه
ممنون ميشم بچه هايي كه با ياهو مسنجر كار ميكنن آدرس وبلاگ رو براي اد ليستشون سند تو ال كنن تا دوستان بيشتري متوجه اين موضوع بشن .

پ .نوشت :
امروز سالگرد تاسیس وبلاگ خمپاره به سال قمری هستش یعنی پارسال همزمان با میلاد امام زمان (عج) این وبلاگ راه اندازی شد ولی به سال شمسی میشه سه شنبه  ۲۹/۶/۸۴ هستش وآپ بعدي به مناسبت اولين سالگرد تولد خمپاره روز سه شنبه ۲۸/۶/۸۵   هستش كه ميخوام تو اون آپ يه سري از ناگفته ها و گلايه ها و درد دل ها و تشكر ها  رو بگم .
دنبال يه قالب جديد ميگردم براي وبلاگ تا روز سالگرد عوضش كنم اگه كسي قالب قشنگ سراغ داره خبرم كنه (لطفا قالب مشخص معرفي كنيد نه وبلاگ)
تو خبرنامه عضو بشيد حتما !!!
براي اينكه بچه هايي كه به داستان علاقه دارن هم ازم راضي باشن يه نموره كوچولو از داستان رو براشون گذاشتم تا استفاده ببرند .


كوچيك همتون احمدزاده

ادامه نوشته

ادامه داستان

سلام به همه دوستای گلم

اول از همه اومدم تا دوباره طبق وعده ای که داده بوده ادامه داستان رو براتون بذارم که این داستان هم داره جالب میشه و هم حسابی دست و پای ما رو بسته و انشالله تا دو سه تا آپ دیگه تموم میشه و همه رو راحت میکنه

مسئله بعدی اینکه  از همه اونهایی که تو ختم صلوات همراه ما بودن تشکر میکنم و امیدوارم خدا خیرشون بده و خواستم ازتون بپرسم و ببینم پایه یه مردم آزاری مذهبی دیگه هستید یا نه؟؟؟؟

کسی پایه یه ختم قرآن تو ماه رمضون هست ؟؟؟؟ ۳۰ نفر و هر روز یه جزء(روز ۲۱ ماه رمضان رو همین الان رزرو کردم) هر کسی پایه بود بگه و تو مطلب روز نیمه شعبان کلی تر میگم ولی از الان میخوام ببینم کسی هست و دلم خوش باشه یا نه؟؟

به قول یکی از بچه ها که میگه بچه مثبت بازی ما گل کرده خواستیم بگیم بابا ما اینقدر هم مذهبی نیستیم وبلاگ ما هم خیلی داره قیافه مذهبی پیدا میکنه .... به هر حال ما هر جا در هر موردی لازم بشه وارد عمل میشیم دیگه کی به کیه ؟؟؟؟

راستی این دفعه قبل نمیدونم بلاگفا چه مرگش شده بود کلی کد ریخت تو مطالبم خواستم دوباره بگم خبرنامه وبلاگ دوباره راه افتاده و ممنون میشم که عضو بشید تا هر وقت آپ کردم از طریق ایمیل خبرتون کنم .

دانلود سی فصل از داستان

قصه عشق ـ فصل بيست و شش
بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر ميگشت .من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج ميشدم و ميرفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نميخواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي ميكردم كه تداخلي پيش نياد........طبق برنامه ريزي كه با نازنين كرده بوديم . افتاديم رو درسها . چون علاوه بر قولي كه به دايي جان و خانواده داده بوديم پايان بردن موفقيت آميز امتحانات براي من و نازنين جنبه حيثيتي و حياتي پيدا كرده بود. من به كار گزيني اداره قول داده بودم تير ماه رونوشت مدرك قبولي سال آخر دبيرستان رو ارائه بدم . كه اين ، هم شرط استخدام شدنم در سازمان و هم شروع به تحصيل در دانشكده بود .پس شروع كرديم......من با اجازه مامان ، بابا و دايي جان به خونه نازنين اينا اسباب كشي كردم .اينكار چندتا خاصيت داشت ، اول اينكه من به اداره خيلي نزديك ميشدم .

پ . نوشت :

راستی این پردیس گور به گوری یه دفعه گفته میخواد خمپاره رو ول کنه بره (حالا بماند ما چقدر خوشحال شدیم ) ولی به هر حال بی معرفت بدون خداحافظی گذاشت رفت و در این مورد کاملا بی تقصیرم و هیچ قصوری از من نشده و فقط یه چند خط تایپ ازش مونده که شاید یه روزی بعنوان عتیقه انتشارش بدیم

آپ بعدی نیمه شعبان

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

ادامه نوشته

باز هم ادامه داستان

<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify>سلام به همه دوستاي گلم <BR>اول اول اين روزهاي پرنور و بركت رو به همتون تبريك ميگم </P>
<P align=justify>خب اينبار هم اومدم و يه چند قسمت ديگه از داستان معروفمون رو گذاشتم . باور كنيد شرمنده همتون هستم كه نميتونم زود به زود بذارم ولي ايندفعه قول ميدم كه چهار پنج روز ديگه يعني به احتمال زياد دوشنبه يه چند قسمت ديگه از اين داستان رو بذارم و بعدش هم هر دفعه كه مطلب بذاريم چند قسمتش رو ميذارم كه زودتر تموم بشه و قال قضيه كنده بشه<BR>ايندفعه هم كل داستان از اول تا اين قسمت رو براتون براي دانلود گذاشتم كه استفاده ببريد </P>
<P align=center><A href="http://web63.persiangig.com/other/WeblogData/1.25.zip" target=_blank><STRONG><FONT size=3>برای دانلود 25 فصل داستان کلیک کنید </FONT></STRONG></A></P>
<P align=justify><STRONG>&nbsp;رااااااااااااااااااااااااستی خبرنامه وبلاگ دوباره فعال شده ممنون میشم اگه عضو بشید که هر وقت وبلاگ آپ شد از طریق ایمیل خبرتون کنم </STRONG></P>
<P align=justify><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست ويكم</STRONG></P>
<P align=justify><STRONG>بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد . همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين......صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن آرايشگاه........مامان از خوشحالي رو پاش بند نبود . دايم به شيوه خودش قربون صدقه ما دوتا ميرفت .بالاخره رسيديم ، اونا رو پياده كردم و براي ساعت دو نيم بعد از ظهر جلوي آرايشگاه قرار گذاشتيم.........من هم رفتم كه به كارهاي خودم برسم.اول رفتم كارواش . دادم تو و بيرون ماشين رو حسابي شستن و برق انداحتن.<BR>بعد رفتم آرايشگاه . اونجا با داريوش قرار داشتم ، وقتي رسيدم ديدم نشسته و داره اصلاح ميكنه . وقتي وارد شدم هوشنگ به استقبالم اومد و مجددا بهم تبريك گفت و من رو برد نشوند رو صندلي و كارش رو شروع كرد . يكساعت و نيم با موهاي سرم ور رفت و آخر سر اونارو شست ، سشوار زد و مدل داد . بعد هم گفت : احمد جان ديگه هر كاري بلد بودم</STRONG></P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify><BR>پ . نوشت :<BR>ديدم كه فعلا دعوا سر نظر دادن زياد هستش و عليه ما داستان هم درست كردند گفتم ايندفعه رو قسمت نظراتش رو بردارم اگه كسي خواست بد و بيراهي هم بگه از قسمت هاي قبلي استفاده كنه تازه به همين دليل هم تونستم <FONT size=3><STRONG>پ . نوشت</STRONG></FONT> بذارم <BR>موفق و مويد باشيد<BR>كوچيك همتون احمدزاده</P>
<P align=justify><FONT size=3><STRONG>براي ديدن داستان به ادامه مطلب بريد</STRONG></FONT>&nbsp;</P>
ادامه نوشته

ادامه مطلب ختم صلوات

اول از همه سلام دارم خدمت دوستاي گلم و از همشون و همه كسايي كه دست ما رو خالي نذاشتن تشكر كنم و از همشون ممنونم كه من رو كمك كردند تو اين طرح .


بعدشم مبعث پیامبر اعظم(ص) رو به همه عزیزان و مسلمانان تبریک میگم


۴۵ نفر تو اين ختم صلوات اعلام امادگي كردند كه بنا به پيشنهاد چند تا از دوستان قرار شد سه تا ختم صلوات ۱۵۰۰۰ تايي بگيريم ، حالا هم اومدم كه اسم اون دوستاني كه قرار شده تو اين طرح شركت كنند رو گذاشتم تا به ترتيب اسم و روز دوستان زحمت بكشند و اون مقداري كه به گردنشون هست رو صلوات بفرستند .


باز هم ميگم اين ختم صلوات به نيت چهارده معصوم(ع) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) به علت وجود ميلاد ايشان در ماه شعبان و هر روز ۱۰۰۰ تا صلوات هستش .


خواهش از دوستان دارم اينه كه هر وقت خواستند ۱۰۰۰صلواتشون رو شروع كنند به فرستادن اول نيت كنند يه نيت از ته دل (نيت براي سلامتي و ظهور آقا امام زمان(ع) و نيت براي سلامتي پدر و مادرمون و سلامتي همه مريض ها و بعد يه نيت صاف و ساده هم برا خودمون كه انشالله گره از كارهامون باز بشه در آخر هم من حقير رو هم فراموش نكنيد) كه انشالله باعث بشه دل شادي اقا از هممون بشه


طبق تاريخ هاي پيش بيني شده انشالله دوستان صلوات ها رو بفرستند كه دين به گردنمون نماند و خودم هم از طريق مشخصاتي كه از دوستان دارم(از طريق آيدي و كساني كه وبلاگ دارند از طريق وبلاگ ) هر روز به افراد خبر دهي ميكنم و دوستان هم لطفا بعد از اتمام كار از طريق آف يا نظر تو وبلاگ به من خبر بدن و در ضمن از همه مهمتر قبل از هر چیزی ادامه مطلب رو یه نگاه بندازید !!! حتما حتما حتما یادتون نره


اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


شنبه ۴ شهريور ۸۵       مطابق با ۱ شعبان


۱- باران(دلارام)                                       ۱۰۰۰ صلوات
۲- رضا عليزاده     وبلاگ اينترنت اپرا               ۱۰۰۰صلوات
۳- پرديس        وبلاگ خمپاره                      ۱۰۰۰ صلوات


يكشنبه 5 شهریور 85   2 شعبان


1- جواد عليزاد                                           1000 صلوات
2- سونا           وبلاگ اراجيف دخترخاله       1000 صلوات
3- الهه          وبلاگ نسلي كه ميسوزد         1000 صلوات


دوشنبه      6 شهريور 85    3شعبان      ميلاد امام حسين(ع)
 
1- مسعود وهابي                                          1000 صلوات
2- سلیمان           وبلاگ                                1000 صلوات
3- سمانه           وبلاگ چهار دختر                  1000 صلوات


سه شنبه 7 شهريور 85      4 شعبان     ميلاد حضرت ابوالفضل(ع)


1- مهنا                                                1000 صلوات
2- نوشين                                              1000 صلوات
3- فريبا(ناله)                                      1000 صلوات


چهارشنبه   8 شهريور 85   5 شعبان       ميلاد امام سجاد(ع)


1- نياز الي                                        1000 صلوات
2- يكتا (دختر نقاش)                          1000 صلوات
3- پريا                                            1000 صلوات


پنج شنبه   9 شهريور  85  6 شعبان


1- امیر (وبلاگ امیرلاو)                         1000 صلوات
2- فريبا(مانيا م)                               1000 صلوات
3- احسان(وبلاگ پي تي سي)         1000 صلوات


جمعه  10 شهريور 85     7 شعبان


1- سعيد پياز داغ                         1000 صلوات
2- شيدا                                     1000 صلوات
3- فرزاد          وبلاگ مجال            1000 صلوات


شنبه 11 شهريور  85      8 شعبان


1- ايمان(نياز)                1000 صلوات
2- مهناز(غرغرو)              1000 صلوات
3- نگين ناناز(فريبا)           1000 صلوات


يك شنبه   12 شهريور 85     9 شعبان


1- سميرا(دلارام)                    1000 صلوات
2- سارا(وبلاگ نون و پنير)         1000 صلوات
3- نیلوفر (نیلوفر آبی)              1000 صلوات


دوشنبه 13 شهريور 85   10 شعبان


1- طهورا(نون و پنير)            1000 صلوات
2- فهیمه(عقل سليم)          1000 صلوات
3- امير(نياز)                       1000 صلوات


سه شنبه  14 شهريور 85    11 شعبان
 
1- شبستانی                                     1000 صلوات
2- الهام( نياز)                                   1000 صلوات
3- هما                                             1000 صلوات


چهارشنبه  15 شهريور       12 شعبان


1- مالك(نياز)                                        1000 صلوات
2- آيدا 832000                                      1000 صلوات
3- نسيم چپ دست                             1000 صلوات


پنج شنبه     16 شهريور      13 شعبان


1- سید حسن رضوی                    1000 صلوات
2- نسيم 259                             1000 صلوات
3- فاطمه                                   1000 صلوات


جمعه   17 شهريور  85    14 شعبان


1- مريم (نياز)                                   1000 صلوات
2- ریحانه                                       1000صلوات
3- فاطیما(موسیم ظرفشویی)             1000 صلوات


شنبه     18 شهريور 85     15 شعبان       ولادت حضرت صاحب الزمان (عج)
1- احمد زاده                              1000 صلوات
2- سونا(اراجیف دختر خاله )         1000 صلوات
3- مهنا                                    1000 صلوات


من دو روزش رو رزرو نکه داشتم به اسم خودم چون میدونم یکی دونفر از دوستان از قلم افتادن و در ضمن یادمون نره نیتمون از ته دل باشه


این دعا رو هم تقدیم می کنم به همه عاشقان مهدی:
اللهم الرزقنی شفاعه المهدی فی الدنیا و الاخره و عجل فرجهم شریف

خورشید من بر آی که وقت دمیدن است


پ . نوشت :


تمام دوستانی که تو این قضیه سهیم هستند یا حتی نیستند و این مطلب رو میخونن قبل از هر کاری اول ادامه مطلب رو ببینند . حتما حتما حتما

ادامه نوشته

میلاد حضرت مبارکباد

بسم الله الرحمن الرحميم

 

ای روی تو آئينه ذات احدی                ای در تو عجين شده صفات صمدی

بار غم ايام مرا پشت شکست           ای حيدر صف شکن خدا را مددی

 

 

 

سلام دارم خدمت همه دوستان هميشگي وبلاگ

اول از همه ميلاد اولين اختر تابناك امامت و ولايت حضرت علي (ع) رو به همه مسلمين جهان تبريك عرض ميكنم.

بعدش روز پدر رو به همه پدرهاي عزيز  تبريك ميگم و اميدوارم كه هميشه سالم و سرحال و هميشه سايشون بالاي سرما باشه (انشالله)

 

دوستان هميشگي خمپاره ميدونن كه اين وبلاگ هر موقع نياز بوده در مورد هر مطلبي خواه سياسي يا اجتماعي يا مذهبي يا طنز و داستان و هر چيزي كه فكرش رو بكنيد مطلب گذاشته ! ايندفعه هم اومدم تا يه مطلب كم و بيش اعتقادي و مذهبي بذارم و البته من به خاطر اين مطلب سه هفته با خودم كلنجار رفتم تا تونستم خودم رو راضي كنم كه مطلب ايندفعه اينجوري باشه و با كمك از خدا و صاحب اين مطلب تصميم گرفتم اين پيشنهادم رو باهاتون در ميون بذارم .

همونجور كه ميدونيد امروز دوشنبه 16 مرداد هستش كه برابره با 12 رجب يعني 18 روزه ديگه ميشه ماه شعبان و 48 روز ديگه هم ماه رمضان هستش (ماه رمضان هم رسيد ها) .

همونجور كه ميدونيم ماه شعبان يكي از ماه هاي خيلي خيلي عزيز براي ما مسملمونها هستش چه از لحاظ بركت و چه از لحاظ ميمنت كه ولادت چند تا از امامانمون تو اين ماه هستش و از همه مهمتر هم ولادت حضرت صاحب الزمان(عج) امام مهدي(ع) هم تو نيمه شعبان هستش و اينهم لازم به ذكر هست كه هر كسي با هر دين و اعتقادي بالاخره به وجود و ظهور امام زمان(عج) اعتقاد داره ، بالاخص ما مسلمانها كه علاقه و ارادت خاصي هم به ايشون داريم و هميشه و در همه حال هم لب به دعا و سلامتي و آرزوي ظهور ايشون رو داريم و اين رو هم ميدانيم كه وجود مقدس ايشون نيز ما رو زير نظر داره كه البته در مقابل ما نيز حقي نسبت به ايشون به گردن داريم(به شخصه خودم كه از گناهان و بدي هايي كه انجام دادم در مقابل ايشون خجل و سرافكنده هستم) به همين دليل و براي اينكه نشان هم بديم كه هميشه به فكر ايشون هستيم اومدم تا يه پيشنهادي به دوستان بدم تا با كمك هم يه ختم صلوات بگيريم به چندين نيت .

البته نميدونم اين پيشنهاد من استقبال ميشه ازش يا نه ؟ نميدونم كسي كمكم ميكنه يا نه؟ كسي همراه ميشه باهام يا نه؟؟ به هر حال من با كمك از خدا و خود آقا امام زمان(عج) تصميم گرفتم بيام و اين پيشنهاد رو بدم .

به اينصورت كه چند نفر از بچه ها قبول كنن كه از روز اول شعبان تا روز نيمه شعبان كه همزمان با ولادت خود آقا هستش هر روز نفري هزارتا صلوات بفرستيم يعني اينكه هر نفر يك روز از اين 15 روز رو بعهده بگيره و 1000 تا صلوات بفرسته .

شايد عدد هزار يك كم زياد ديده بشه ولي اصلا زياد نيست و شايد يه چيزي حدود زياد زياد يك ساعت وقت ببره .

اگه 15 نفر اعلام آمادگي كنن ميشه روزي يك نفر و هر نفر 1000 تا صلوات (به نيت 14 معصوم و چون ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) هم درچهارم شعبان هستش 1000 تا صلوات هم به نيت ايشون كه در كل ميشه 15000صلوات)

 

ولي اگه 48 نفر از بچه ها اعلام امادگي كنن ميشه هر روز حدود 3 نفر و هر نفر 313 تا صلوات (به نيت تعداد ياران امام زمان(عج) در زمان ظهورشون كه 313 نفر هستند)

 

البته در اين ميان اگه 124 نفر اعلام آمادگي كنن براي فرستادن هزارتا صلوات به نيت تعداد پيامبراني كه خدا فرستاده ميشه 124000 هزار صلوات كه البته اين آمار نميتونه دور از فكر و عقل باشه و اين ميمانه به كمك خدا و همت و اعتقادات خودمون . و تعداد دوستاني كه ما رو تو اين بحث كمك كنند تعداد صلوات ها رو مشخص ميكند .

 

البته بگم اگه كسي خواست كمكمون كنه اولين و مهمترين نيتمون سلامتي و ظهور هر چه سريعتر آقا باشه و بعد سلامتي پدر و مادرمون و بعد از اون حل شدن مشكلات تمومي جوونها و در انتها هم حل شدن مشكلات خودمون و اگه كسي خواست از اين تعداد صلوات چيزي به عهده بگيره حتما و حتما نيت كنه يه نيت از ته دل و نيت خالص كه انشالله خود آقا صداي دلمون رو بشنوه و كمكمون كنه .

بازم ميگم كه بعد سه هفته كلنجار رفتن با خودم بالاخره اين مطلب رو گذاشتم و نميدونم چي ميشه و آيا كسي استقبال ميكنه يا نه ! نه قصدمون ريا بوده و نه خودنمايي و فقط  وفقط ميخواستم كه حداقل خودمون به حضرت صاحب الزمان(عج) نشون بديم ما جوونها هر چي هستيم حداقل تو اعتقاداتمون راسخ و عشق و علاقه ايشون تو دلامون هست و هميشه به ياد ايشون هستيم .

از خدا و ايشون هم ميخوام كمكمون كنه .

دوستان عزيز اگه كسي حاظر شد از اين تعدا صلوات چيزي رو بعهده بگيره حتما تو قسمت نظرات بگه و من تا زماني كه معلوم بشه كه چه كساني حاظرن تو اين طرح شركت ككند نظرات اين پست رو تاييد نميكنم .

البته هماهنگي ها و جمع بندي هاي بعدي و اينكه در چه روزي نوبت چه كسي هست براي فرستادن صلوات رو خودم انجام ميدم و فقط دوستان اگر وبلاگ و آيدي ياهو دارند  حتما حتما براي من بذارند تا بتونم بهشون خبر بدم .

و اگه كسي هم خواست از طريق آيدي به من خبر بده (كه مطمئن ترين راه همون قسمت نظرات هستش) اين هم آيدي من هستش    mosalase_bermoda@yahoo.com و بنده هم با اين آيدي هماهنگي هاي بعدي رو با دوستان انجام ميدم .

و اگه كسي هم ميخواد اين وسط نظرش نمايش داده نشه حتما آخر نظر بهم بگه تا نظرش رو تاييد نكنم و انشالله سه روز مانده به شروع ماه شعبان من دوباره مطلب بعديم رو ميذارم كه هماهنگي هامو با كسايي كه قراره كمك كنن انجام بديم .

راستي تا يادم نرفته بگم كه هزارتا صلوات روز نيمه شعبان رو من براي خودم نگه داشتم(يك كم پارتي بازي كنم ديگه) و البته باز هم بايد بگم كه تا همين الان كه اين بحث رو پيش چند تا از دوستانم مطرح كردم حدود 10 نفر هم ميشن هر كدوم از اونها 1000 تا صلوات رو بعهده گرفتند.و اگه اين طرح جواب داد و دوستان استقبال كردند چند تا ديگه مد نظر دارم تا ببنيم خدا چه خواهد

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل الفرجهم

موفق و مويد باشيد . خدانگه دار همتون باشه

 

 

پ نوشت:

یه درخواست : بعضی از دوستان که زحمت میکشن و قبول صلوات میکنن تو قسمت نظرات هیچ اسمی و ردی از خودشون نمیذارن که اینجوری مشکل ساز هستش و ممنون میشم هر کسی که قبول زحمت میکنه حداقل آیدیش رو برای ما بذاره  واگه نمیخواد نظرش نمایش داده بشه حتما تو نظرات بهمون بگه .

ممنون از استقبالتون

 

راستي يه سري هم به ادامه مطالب بزنيد يه چند تا عكس گذاشتم

ادامه نوشته

ادامه داستان

سلام دارم خدمت دوستان همیشگی وبلاگ

خب اینبار هم هم اومدیم و چند قسمت دیگه از داستان رو براتون گذاشتیم قبل از هر چیزی بگم که امروز داستان یک کم دستکاری شده که وقتی بخونید خودتون متوجه میشید منظورم رو که اونهم دلیل داره!!!

درسته من خودم آنچنان ذوق و طبع داستان نویسی ندارم ولی این داستان هم برام ایمیل شده و دیدم قشنگه گفتم بذارم تا همه استفاده ببرن و این وسط چون باید حال یه بنده خدایی رو میگرفتم مجبور شدم که با داستان اینکار رو بکنم تا دیگه هی من رو متهم به کپی برداری نکنه البته منظورم هم این وبلاگ هستش که اگه الان برید داخلش کل داستان رو میتونید توش ببینید البته  نگم برای سعید پیاز داغ هستش بهتره و نگم که ایشون   تو این وبلاگ برداشته هر وقت ما داستان رو میذاریم میگیره میذاره تو این وبلاگ که ساخته بعد ما رو متهم میکنه به کپی برداری البته کار خوبی هم میکنه و هر کی که داستان رو از اول نخونده بره تو این وبلاگ و داستان رو تا همینجا کامل هست و راحت بخونه البته برای راحتی شما هم تمام این بیست قسمتی که تا الان گذاشتم رو آپلودش کردم تا شماها دانلود کنید و با خیال راحت بخونید ! فقط باید از نرم افزار آکروبات ریدر استفاده کنید چون  فایل پی دی اف هستش  و اگه کسی هم این نرم افزار رو نداشته باشه فکر کنم تو سی دی درایور مادربرد کامپیوترتون حتما حتما باشه(کلاس کامپیوتر هم گذاشتیم ها)

راستی یه چیزه دیگه !!!!! همه میدونیم که هر شب سریال نرگس داره از تلویزیون پخش میشه  وقتی من این سریال رو نگاه میکنم یاد خدابیامرز پوپک گلدره می افتم و در کنارش یاد اون پستی می افتم که شبی که ایشون فوت کردن یکی از نویسنده های وبلاگ یه مطلب در مورد ایشون گذاشت و بعد یکی از خواننده های عزیز در کمال بی رحمی به ما تاختند که مگه ایشون چه بازیگری هست و اگه میشه چند تا از فیلمهاشو نام ببر و چرا  شما براش مطلب گذاشتید و ما هم مجبور شدیم بالاخره یه جوری جواب ایشون رو بدیم حالا کار به فیلمهای سینمایی و سریالهایی که بازی کرده نداریم و برای ما همین سند فعلی حجت هستش و فقط امیدوارم اون بنده خدایی که هنوز هم میاد تو وبلاگ ما و این مطلب رو میخونه یه مقدار واقعیات رو قبول کنه و همیشه در پس محکوم کردن بر نیاد و امیدوارم که اگه ایشون این سریال رو نگاه میکنن و حتما هم نگاه میکنن انشالله درست وقت سریال همیشه یا برق خونشون بره یا تلویزیونشون خراب بشه که نتونه ببینه تا دیگه اینجوری الکی گیر نده(نیشخند چشمک) به هر حال ببخشید وقتتون رو گرفتم و همینجا هم یاد پوپک گلدره رو گرامی میداریم

کوچیک همتون احمدزاده

                                                دانلود بيست فصل داستان

قصه عشق _ فصل هفدهم.
چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد (خمپاره)بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خنديد و گفت : نه جدي؟گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي....لبخندي زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نميشم.(خمپاره) نفست كه بهم ميخوره زنده ميشم......جون ميگيرم......سبك ميشم و ميخوام پرواز كنم......اينبار من اونو بوسيدم و راه افتادم. پرسيد : كجا ؟كفتم : بازارچه صفويه ؟ گفت : اونجا براي چي؟
جواب دادم : براي خريد ، عزيزم....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها.......يادت رفته........گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم. گفتم : اين يه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد. يه چيز مناسب اين روز بپوشيم.........ديگه چيزي نگفت..............حدود يك ربع طول كشيد(خمپاره) كه به بازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديم و نزديك ساعت 3.5 بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم. رسنوران ، ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما در سمت جنوب خيابون عباس آباد قرار داشت.(خمپاره) خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم.وقتي وارد شديم. سعيد رو ديدم كه يه گوشه نشسته بود و تو فكر بود.....مدتي بود باهم حرف نميزديم....به همين دليل به طرف ديگه سالن رفتيم و پشت يه ميز نشستيم. آقاي دلدار صاحب تريا تا متوجه ورود ما شد. فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بيارن. پرسيدم : سپيده اينا نيومدن.كفت : نه سپيده خدمت رسيدم هم براي عرض تبريك و هم بگم . سپيده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقيقه تاخير ميرسن.....ولي گفتن حتما ميان منتظرشون بمونين.
تشكر كردم و آقاي دلدار به دفتر ش رفت.....در اين زمان نازنين كه تازه سعيد رو ديده بود.(خمپاره) بازوي منو فشار داد و گفت : احمد سعيد كنگرانيه ها. نميدونست ما با هم رفيقيم. اون اصلا دوستان منو نميشناخت . ميدونست دوستان زيادي دارم .اما .....گفت : احمد ناراحت نميشي برم يه امضا ازش بگيرم......خودم زدم به اون را و گفتم از كي ؟.......
گفت : از آقاي كنگراني.....گفتم :آدم قحط تو ميخواي از اون امضا بگيري....كفت : نگو تورو خدا همه بچه هاي مدرسمون واسش ميميرن.......گفتم واسه كي (خمپاره). اين ........
گفت : اره.........پرسيدم تو چي؟گفت : من فقط واسه تو ميميرم.......گفتم : حالا كه اينطور برو بگير........نازنين بلند شد و بطرف ميز سعيد رفت . سلام كرد و ميخواست حرف بزنه كه من باصداي بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........ملكهُ سر ورته........نارنين خشكش زد.........مونده بود چي بگه........سعيد سرش و برگردوند و گفت:(خمپاره) با كي بودي؟............گفتم : مگه غير از ما اينجا كس ديگه اي هم هست.......از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همين حال گفت : چي گفتي؟نازنين رنگش پريده بود...........نميدونست چه اتفاقي افتاده......من با صداي بلند دوباره گفتم : كري ؟ گفتم ملكه سرورته احترام بذار......در اين زمان سعيد به ميز ما رسيد . دست انداخت خيلي جدي يقه ام رو گرفت و گفت: ايشون تاج سرمان . اما بنده ولينعمت حضرتعالي هستم..... بعد پرسيد : كي تا حالا ...........گفتم : چهار پنج روزه.........گفت:(خمپاره) آشتي ؟گفتم : جهنم ....آشتي.......
منو بغل كرد و گفت : لا مسب چيكار كردي؟ گفتم يه فرشته رو به همسري گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهي كرده..........فوري برگشت و گفت : ببخشين خانم.......گفتم : نازنين دختر دايي و همسرم......دستش رو دراز كرد و با نازنين دست داد و گفت: ببخشين نازنين خانم مقصر اين.........نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذريم ، بطرف نازنين رفتم و كمكش كردم بشين . هنوز گيج بود. به سعيد گفتم بشين....گفت : نه بايد برم ، قرار دارم . اما بايد ببينمتون .گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم.....(خمپاره).يه جشن كوچولو داريم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......رفت و وسايلش رو جمع كرد و دستي تكون داد و به طرف صندوق رفت......بعد داد زد و گفت : من حساب ميكنم. گفتم پولاتو خرج نكن.......تو ميدوني ما چيزي نخورديم حساب ميكني.....هردو خنديديم.......گفت : از شوخي گذشته امروز مهمون من هستين.جواب دادم گفتم : كه ول خرجي نكن ............. به اين سادگي و ارزوني نميتوني سر وته قضيه رو هم بياري ........بايد درست حسابي بندازمت تو خرج..........(خمپاره)دستي تكون داد و در حاليكه از در خارج ميشد . گفت : من پس زبون تو بر نميام.......خداحافظ..........
به اين ترتيب من و سعيد بعد از سه هفته با هم آشتي كرديم.نازنين ديگه كم كم داشت حالش بهتر ميشد و از شوك شوخي ما بيرون مي اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستين....گفتم : ساعت خواب عزيز دلم.........گفت : يعني سعيد كنگراني تو جشن ما هست.......گفتم : سعيد كنگراني ليلا فروهر ، سپيده.....و خيلي هاي ديگه......الان هم ليلا و سپيده دارن ميان اينجا ، با هم قرار داريم.......مثه آدماي منگ گفت: جدي ميگي؟........سرم رو بردم جلو لپش رو يه گاز كوچولوي با مزه گرفتم......يه جيغ كوچولو كشيد......گفتم :(خمپاره) حالت جا اومد..........آره جدي ميگم.....گفت : اما من.......لباسام........گفتم : خيلي هم خوبه........گفت : ولي .......گفتم : تو زيبا ترين ، فرشته دنيا هستي و البته مالك شش دانگ قلب من.......من تورو همين جور دوست دارم..........همين موقع داريوش از در تريا اومد تو .........ورودش يعني سرو صدا با همه سلام عليك كرد حتي با كارگراي آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن ميان.........دارن ماشين و پارك ميكنن.........منظورش ليلا و سپيده بود.........و ادامه داد :راستي سعيد و دم در ديدم.......گفت شب جمعه ميبينمتون......آشتي كردين..............گفتم : (خمپاره)چيه؟............ فضولي؟..........رو به نازنين كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنياست...........به نقل از داريوش پرس .........
در همين زمان سپيده و ليلا از در وارد شدن.......از همون دم در عين بچه گربه اي كه لاي در گير كرده باشه شروع كردن ريز ريز جيغ و داد كردن و خوشحالي.......از پشت ميز بلند شدم . ديدم اصلا تحويل نگرفتن و يه راست رفتن سراغ نازنين و شروع كردن به ماچ كردن اون......چه عروس خانم خوشگلي..........چه نازه...........(خمپاره)و از اين حرفا.......
ماهم يك كناري واساديمو..........بروبر نيگاشون كردم.......بعد از مدتي كه خوش وبش هاشون با نازنين تموم شد......سپيده رو به من كرد و گفت : پوست كنده است.......غلفتي..........
گفتم : ديگه چرا ؟گفت : بعد از اينكه كندم بهت ميگم چرا؟ليلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال ميكنم......و ادامه داد ما از شيش سالگي با هم دوستيم.......زورت اومد يه زنگ بزني به من بگي چه خبره.....من ........بايد از دهن اين........... بزغاله .......كجاست؟.......كدوم گوري رفته قايم شده؟........داريوش از زير يكي از ميز ها سرش (خمپاره)رو آورد بيرون و گفت: در خدمت گزاري حاضرم.......ليلا ادامه داد : از زبون اين بزغاله اخوش بايد بشنوم داداشم زن گرفته.........همين موقع با كيفش يه دونه زد پشتم و گفت : اين پيش پرداختش........سپيده رو به نازنين كرد و گفت: نازنين جون ما دوتا خواهر شوهرات هستيم...........اما طرف توييم.....سه تايي باهم پوستش رو ميكنيم......نازنين به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نميتونم ناراحتيش رو ببينم.......اونقدر اين حرف و جدي و از ته دل گفت كه ليلا و سپيده باز دور و برش گرفتن وشروع ردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن....خيلي زود متوجه صداقت و سادگي اون شدن و به شدت تحت(خمپاره) تاثيرش قرار گرفتن.........بالاخره قربون صدقه رفتن هاي ليلا و سپيده تموم شدو نوبت سين جيم كردن من رسيد. ناچار شدم سير تا پياز ماجرا رو براشون شرح بدم......بعد سپيده راجع به كار جديدي كه بهش پيشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بياره من بخونم........بعد يه ليست از كساني كه بايد اونا دعوت ميكردن تهيه كرديم و ليلا گفت : منم چندتا مهمون ميخوام دعوت كنم......از دوستام......گفتم باشه........بالاخره مراسم آشنايي نازنين با سپيده و ليلا به خير وخوشي تموم شد ............قرار رو براي پنجشنبه گذاشتيم و همگي ساعت شيش از(خمپاره) تريا خارج شديم..............

قصه عشق ـ فصل هيجدهم
ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش .باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديم.(خمپاره) جگوار آبي متاليك ، مدل ?? ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست مي خوامش.......كارش رو تموم كن.........گفت براي فردا قرارش رو ميزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط ميخوام حتما قبل از پنجشنبه زير پام باشه.گفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي ميتونم الان رديف كنم ماشينو ببري. گفتم : ميشه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفتر انبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....ميتونيم ببريم. (خمپاره)فردا صبح ساعت ?? تو محضر اول خيابون نياوران قرار گذاشتم براي كاراش. ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.سوار شدم و به طرف كارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت. دلم ميخواست فقط ساعتها وايسم ونيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم. دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين با چند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه ميكرد. جلوي پاش ترمز كردم .
چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي (خمپاره)متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي؟ تا صداي منو كه شنيد ، برگشت و گفت: عزيزم تويي...........بعد با دوستاش كه محو تماشاي ماشين من شده بودند. خداحافظي كرد و سوار شد. ذوق زده پرسيد مال كيه؟ گفتم : مال تو..............گغت : نه ........جدي؟ ...............گفتم : خريدمش..............چطوره؟...............گفت : خيلي قشنگه.........معركه است.........گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خريدمش............گفت : ممنونم .............به خاطر همه چي...............(خمپاره)گفتم : خب چيكار كنيم ؟گفت : ميشه يه سر بريم خونه ما ؟..............گفتم : چرا نشه......... بريم. دور زدم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم.وقتي رسيديم بوي مطبوع قورمه سبزي از پنجره آشپزخونه ،كه رو به كوچه باز ميشد . به دماغم خورد. نازنين گفت : قورمه سبزي افتاديم..........كاري كه نداري؟ ........دير كه نميشه؟.................گفتم : نه برنامه خاصي نداريم...(خمپاره) گفت : پس پيش بسوي قورمه سبزي مامانم اينا ...........و از ماشين پياده شد..............منم ماشين رو پارك كردم و وارد خونه شدم زن دايي به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسيد وگفت : دلمون تنگ شده بود.گفتم : زن دايي ما يكشب پيش شما نبوديم .
گفت : وقتي پدر و مادر شدين مي فهميين . براي ما همين يكشب مثل هزار شب ميمونه............بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برين دستاتونو بشورين بياين كه قورمه سبزي فرد اعلا داريم.
نازنين گفت : ميدونيم........تا چند دقيقه (خمپاره)ديگه آماده خوردن ميشيم.........بعد از نهار با زندايي در مورد ميهماني هفته بعد كه قرار بود دوستان نازنين رو دعوت كنيم حرف زدم و قرار شد زندايي اين مطلب رو با دايي در ميون بذار . و گفت البته فكر ميكنم. مشكلي نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال كنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه يكم صحبت كرديم و قرار شد زندايي زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنين رو براي پنجشنبه از مديرشون بگيره كه نره مدرسه.ساعت چهارو نيم بود كه دايي هم اومد و اول كلي قربون صدقه نازنين رفت و باهاش (خمپاره)سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسيد : ماشينت دم در نبود.گفتم : عوضش كردم.............يه جگوار خريدم اونطرف كوچه توي سايه پاركش كردم.........گفت : مبارك باشه............چرا نياورديش توي پاركينگ؟..................گفتم : با اجازتون بايد بريم دنبال يه سري از كار ها براي پس فردا.........گفت : پس ميخواين برين ؟.............گفتم : اگر شما اجازه بدين..................گفت : هركاري صلاح ، انجام بدين......براي ما همين كافيه كه بدونيم سرحال و خوشحال (خمپاره)هستين..........همين..........تا ساعت شش خونه دايي بوديم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتيم و بعدش زديم بيرون ..........................

قصه عشق ـ فصل نوزدهم
نازنين رو دم در مدرسه پياده كردم(خمپاره) و به طرف جام جم رفتم. اداره نميخواستم برم. فقط ميخواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم .با رييس بانك رفيق بودم .سالها بود كه توي اون بانك حساب داشتم.سلام عليك كردم. گفتم : سي هزارتومن ميخوام برداشت كنم. با لهجه شيرين اصفهانيش گفت : بسلامتي ميخواين خونه بخرين .منم به شوخي با لهجه اصفهاني بهش جواب دادم : نه با اجازدون موخوام ماشين بسونم.قاه قاه زد(خمپاره) زير خنده و گفت : خبس، مباركس ايشالا .و ادامه داد : راستي يه چيزايي شنيدم.........دروغس يا راستس.
گفتم : راستس ...... چه جورم راستس .گفت : خبس .........، اينم مباركدون باشه.تشكر كردم و بعد از گرفتن پول و خداحافظي با بچه ها و رييس بانك ، از اونجا زدم بيرون.
ماشين رو زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرده بودم . واسه همين اولين برگه جريمه ماشين رو كه زير برف پاك گذاشته بودن دشت كردم. بيست تومن. برگه رو روي داشبرد گذاشتم و ماشين روشن كردم و راه افتادم . براي رفتن به محضر زود بود تازه ساعت نه و ده دقيقه بود. دستي به شكمم كشيدم و گفتم : مثه اينكه امروزم كله پاچه رو افتاديم.به طرف سر(خمپاره) خيابون فرشته برگشتم و رفتم يه راست سراغ كله پزي و يه سور حسابي زدم.عاشق كله پاچه بودم. البته كله پاچه خوردنم هم تشريفات خاص خودش رو داشت. شكرالله هم كه از اهالي كرمانشاه بود و پاي ديگ واي ميسّاد ميدونست چيكار بايد بكنه.نون رو كه تريت ميكردم . سه بار آب ميگرفت رووش و خالي ميكرد تا به اصطلاح نون سنگك ريز شده با آب كله پاچه نرم بشه و زهرش رو كه منظور خشكيش بود رو از دست بده . بعد نصف مغز و دوتا چشم و مقداري خوواك و گوشت شله رو با كمي آب با هم ميساييد و مثل حليم نرمش ميكرد و روي نون ها ميريخت بعد يه ته ملاقه آب و يه ملاقه هم آب ر(خمپاره)وغن روش.با آبليمو وفلفل فراوون.اسمش رو گذاشت بود معجون پهلوون احمد. بهر صورت بعد از خوردن صبحانه به طرف محضر حركت كردم . زود بود اما كار ديگه اي نميشد كرد بايد طبق قرار راس ساعت يازده محضر مي بودم. نمي تونستم دنبال كارهاي ديگرم برم چون اونوقت به موقع به محضر نمي رسيدم. خدا خدا ميكردم اونا زودتر بيان كه ديدم سرو كله رفيقم پيدا شد. صداش زدم : محسن.....منو ديد و به طرفم اومد جواني رو كه همراش بود معرفي كرد و گفت : آقا سيامك................ احمد آقا .دست داديم ..................محسن ادامه داد : خوب شد زود رسيدي. آقا سيامك ماشينت رو ميخواد و الان هم اومده براي تموم كردن كار . گفتم ريش و
قيچي دست خودته هر كار لازمه انجام بده.(خمپاره)رفتيم تو محضر و تا صاحب جگوار بياد ماشينم و به نام آقا سيامك زديم.داود خودش صبح زود رفته بود و خلافي ماشين رو گرفته بود .
در همين موقع يه دخترخانم خيلي خوش تيپ و خوشگل وارد محضر شد. يه لحظه همه چشم ها به طرف اون برگشت .محسن گفت : (خمپاره)سحر خانم اومد....بعد جلو رفت و دست داد و سلام و عليك كرد. درهمين زمان محضر دار منو صدا كرد كه اسناد مربوطه رو امضا كنم .آخرين امضا رو كه پاي اسناد انداختم محسن با اون دختر به طرفم اومد و مارو به هم معرفي كرد : احمد آقا.......سحر خانم.......سلام كردم و دست داديم. داشتم فكر ميكردم اون كي ميتونه باشه . كه محسن ادامه داد خانم اقبال صاحب جگوار هستند.
من تا اون لحظه فكر ميكردم.(خمپاره) برادر زاده آقاي دكتر اقبال و صاحب اون ماشين يه مرد . اصلا نميتونستم تصور كنم يه همچين ماشيني متعلق به يك دختر باشه........بهر صورت جا خورده بودم و اون هم متوجه تعجب من شده بود و براي اينكه تير خلاص رو زده باشه گفت : شتابي رو كه دوست داشتم نداشت. بد جوري حالم رو گرفته بود . تو دلم گفتم : شانس آوردي . چون من ديگه مردي متاهل هستم . و گرنه هم چين دماغتو خاك مال ميكردم كه همدمت ميشد آهنگ هاي داريوش و اشگ وآه عاشقي .
انگار متوجه شده بود كه باخودم چي فكر ميكنم ،براي اينكه حالم درست حسابي بره تو شيشه گفت : اما بدرد شما ميخوره . چون بهتون نمي اد اهل سرعت و اين حرفا باشين. از لحنش فهميدم كه چشمش رو گرفتم و اين حرفا رو ميزنه تا اول برتري خودش (خمپاره)رو تثبيت و بعد ضربه ام كنه.منم كه فرصت رو مناسب ديدم . ضربه مهلك و كاري رو وارد كردم و گفتم : شما درست فهميدين . آخه يه مرد متاهل ديگه متعلق به خودش نيست و بايد فكر كسي كه چشم براه و منتظرشه باشه......اين رو كه گفتم تو چهر ه اش خوندم كه حسابي جا خورده ........سكوتش هم مويد اين مطلب بود .محسن تا اين لحظه مثل آدماي گيج و منگ دهن ما دوتا رو نگاه ميكرد. به خودش اومد و براي اينكه مسئله رو خاتمه بده. گفت: سحرخانم ببخشيد . اگه ممكنه شناسنامه تون و سند ماشين رو بدين .سحر دست كرد تو كيفش و شناسنامه و سند ماشين رو در آورد و داد دست محسن.محسن هم بطرف ميز دفتر دار رفت و اسناد رو به اون داد تا اسناد لازم رو تنظيم كنه......(خمپاره)سحر رو به من كرد و گفت : ولي اصلا بهتون نمي آد.با اينكه متوجه منظورش شده بودم خودم رو زدم به اون راه و گفتم : خريد جگوار .
نگاه معني داري به من كرد و گفت : اينكه متاهل باشين.گفتم : نيستم .يه برقي تو چشماش زد.ادامه دادم. اما پس فردا ميشم. پنجشنبه عقد كنونم.انگار كرديش تو يه حوض آبجوش قرمز شد. فهميد .حريف كوچيكي نيستم .گفت : من كه تا با چشماي خودم نبينم باورم نميشه .گفتم : اينكه مشكلي نيست . افتخار بدين پنجشنبه شب در خدمتتون باشيم . يه جشن كوچيك دوستانه داريم.گفت : اين دعوت تون رو جدي بگيرم يا بزنم به حساب تعارفات معمول .جواب دادم من اهل تعارف نيستم اگر افتخار بدين خوشحال ميشيم . هم من هم نازنين.
گفت : پس عروس خانم خوشبخت (خمپاره)نازنين خانم هستند.بايد خيلي زبل باشه كه شما رو بدام انداخته .پاسخ دادم : والله چه عرض كنم.در همين زمان محسن اونو صدا كرد كه بره اسناد رو امضا كنه بعد هم نوبت من شد..پول هارو به محسن دادم كه به سحر بده و رفتم اسناد رو امضا كنم . وقتي برگشتم ديدم محسن داره با اون كلنجار ميره فكر كردم سر مبلغ كميسيونش .جلوتر كه رفتم محسن گفت : اين آقا احمد اينم شما . گفتم : چي شده (خمپاره)؟گفت : هيچي . ميخوام ماشين رو بعنوان هديه عروسي تون از من قبول كنين.گفتم : از شما ممنونم . اما ما نيم ساعت نيست با هم آشنا شديم . نه من ميتونم قبول كنم. نه دليلي براي قبول كردن داره.....گفت : براي من مهم نيست پولش . گفتم ميدونم . اما منم به اندازه خودم دارم .
متوجه شد حرف بدي زده . بلافاصله گفت : نه ببخشين منظورم اصلا اين نبود....گفتم : متوجه هستم . از لطفتون ممنونم . اما نميتونم اين هديه رو قبول كنم . منو ببخشين.
ديگه ادامه نداد ، فقط گفت : شما ببخشين . حق با شماست. كار تموم شد و با هم از محضر اومديم بيرون .موقع خداحافظي دستش رو(خمپاره) دراز كرد و دست داد و گفت : آدرس ندادين .
نا باورانه آدرس خونه رو بهش دادم . پرسيد : از كي برنامه شروع ميشه .گفتم : ده شب.گفت : پس ميبينمتون.گفتم : خواهش ميكنم.....حتما ؛خداحافظي كرد و رفت.
محسن كه هنوز مبهوت بود گفت : خدا شانس بده.....گفتم : چيزي گفتي؟خودش رو جمع و جور كرد و گفت :نه ...نه....بقيه پول هارو به من پس داد و منم هزار و پونصد تومن بهش براي خريد وفروش دوتا ماشين كميسيون دادم و گفتم بسته يا (خمپاره)بازم بدم...گفت زياد هم هست......از شما خيلي به ما رسيده....احمد آقا پولت بركت داره . يه صدي هم بهم ميدادي ميگفتم خدا بده بركت... چون كار ده هزار تومن رو ميكنه....بعد از تشكر خدا حافظي كرد و رفت . منم به طرف مدرسه نازنين حركت كردم.

قصه عشق - فصل بيستم
دنبال نازنين رفتم و بعداز سوار كردن اون(خمپاره) به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن اون مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم.اين كار رو كردم .
براي نهار به رستوران قصر موج تو ميرداماد رفتيم بعد از نهار دم در رستوران يه زن كولي فالگير راهمون رو بست و با اصرار خواست كه آينده مارو پيش بيني كنه............من اصلا از اين چيزها خوشم نمي اومد ، اما با اصرار نازنين قبول كردم. زن كولي(خمپاره) دست نازنين رو گرفت و شروع به حرف زدن كرد.....خانوم جان درد وبلات بخوره تو سر گلنار خاتون كه من باشم....
خوش قلبي و خوش نهاد.....رنج ديگران رنجته و........... درد ديگران غمت..........جونم بگه براي خانوم خوشگله خودوم........دل پاكي داري و....... يه عشق افلاطوني مهمون اونه.......غم زياد خوردي اما بدستش آوردي............مراقب باش كه نگهداشتنش سخت تر از بدست آوردنش .....يه حسود داري.................ميخواد از دستت درش بياره.........
خيلي زرنگه ................جونم بگه(خمپاره) برات....... زورش هم زياده........اما تو دلت قويه......پشتت به كوهه.........نترس باهاش بجنگ ...........يك مرتبه رنگ چهره اش عوض شد و سكوت كرد. من اعتقادي به حرفهايي كه ميزد نداشتم . اما وقتي حرفش رو قطع كرد حس بدي بهم دست داد . تغيير رنگ چهره اش كاملا حقيقي بود......هراس و غم بزرگي تو صورتش هويدا بود گفتم: چي شد چرا ادامه نميدي........دست و پاش و جمع كرد و گفت : همين بود......هرچه نازنين اصرار كرد ديگه چيزي نگفت..............خواستم پولي بهش بدم. اما هر كاري كردم ، قبول نكرد.واسه همين به طرف ماشين رفتيم.....تا سوار بشيم و بريم ميدون محسني............(خمپاره)وقتي سوار ماشين شديم نازنين متوجه شد كيف دستي اش را تو رستوران جا گذاشته . واسه همين من بر گشتم او نو بيارم كه ديدم زن كولي هنوز اونجاست . وقتي من و ديد بطرف اومد و گفت : آقا مراقب خودتون و عروستون باشين......مبادا از هم غافل بشين.......من جدايي رو تو طالع تون ديدم.......دلم نيومد به اون فرشته اين رو بگم .آقا من كارم فال گيري يه ، تا حالا اينجور غصه دار نشده بودم از سرنوشت اونايي كه آينده شون رو بهشون ميگم.............
دروغ چرا بگم...........(خمپاره)هري دلم ريخت پايين از اين حرفش..........اين يك هشدار بود...........نگران شده بودم ، شديدا تو فكر فرو رفته بودم .........اصلا حواسم به اطرافم نبود......
زماني به خودم اومدم كه نازنين داشت بشدت تكونم ميداد و ميگفت : خوابت برده........هي ......مجنون من .......نگاهي به اطرافم كردم ......... اثري از زن كولي نبود.....رفته بود و من رو با دنيايي سوال و التهاب و گيجي... جا گذاشته بود.......نازنين ، من و بر و بر نگاه ميكرد و ميخنديد.......گفت: عزيزم......حواست كجاست ؟خودم رو جمع جور كردم و گفتم : همين جا....ببخش ياد يه چيزي افتادم.......گفت : كيفم رو آوردي ؟گفتم(خمپاره) : الان ميارم.فوري داخل رستوران رفتم و كيفش رو آوردم و به طرفه ميدون محسني حركت كرديم.
ميخواستم يه دست كت شلوار مشكي جير براي خودم و يكدست لباس سفيد و يه سرويس طلا براي نازنين بخرم........ميدون خيلي شلوغ بود و جاي پارك به سختي پيدا ميشد. تو يكي از كوچه هاي فرعي پارك كردم و اول رفتيم توي جواهر فروشي جواهريان. نازنين نميخواست چيزي بخره . اما با اصرار من بالاخره يك سرويس رو انتخاب كرد و خريديم.
بعد رفتيم و يكدست لباس سفيد قشنگ كه ويژه مراسم نامزدي بود خريديم .آخر از همه هم كت شلوار من . در تمام طول اين مدت من يك لحظه هم چهره ناراحت و حرفهاي زن كولي فالگير از ذهنم دور نشد.....
(خمپاره)

راستی این عکس رو هم پردیس خانوم هدیه داده به پدر عزیزش که امشب یعنی ۴ مرداد تولدشه

                                        ديدن عكس با اندازه واقعي

 

ادامه داستان

سلام دوستان همیشگی و عرض پوزش به خاطر وقفه چند روزه !! ایدنفعه اومدم و براتون چند قسمت دیگه از ادامه داستان دنباله دارمون رو بذارم و خدا رو شکر که به این قسمت رسید تا منهم بتونم همراه با شماها ادامه داستان رو دنبال کنم .و اگه دوستانی که هنوز قسمت های قبل این داستان رو نخوندن میتونن تو قسمت موضوعات مطالب تو موضوع داستان دنباله دار قسمت های قبلی رو بخونن  .

راستی دوستانی که با نظراتشون همیشه من رو شرمنده خودشون میکنن باید بگم که طبق اعلام خود بلاگفا فعلا قسمت نظرات همچی یک کمی مشکل داره و نظرات ثبت نمیشه که امیدوارم زودتر حل بشه

فصل سيزدهم
××××××××××
بعد از نهار طبق قرار قبلي به خونه نازنين اينا رفتيم تا دايي جان شرايطي رو كه نشينده پذيرفته بوديم ، بهمون ابلاغ كنه.  وقتي رسيديم هنوز دايي نرسيده بود فرصت رو غنيمت شمرده و يه دوش گرفتم . نازنين برام حوله ولباس آورد. وقتي ازش پرسيدم از وسايل اميره . گفت : نه عزيز دلم مال خودته .  تعجب كرده بودم من چنين وسايلي نداشتم اونم خونه نازنين اينا .
نگذاشت زياد گيج بزنم . گفت: از تو جهازم آوردم.، كاملا" اندازم بود .
گفتم : مگه تو جهازت رو هم آماده كردي . گفت همه شو . همه وسايل مربوط به داماد هم ، اندازه شماست عزيز دلم . ميدونستم آخرش مال خودم ميشي . بهم الهام شده بود.
نازنين برام هر لحظه غافل گير كننده بود.
اصلا" نمي تونستم پيش بيني كنم.لحظه اي بعد بايد در چه مورد غافل گير بشم .و اين هر لحظه اونو برام عزيز تر و دوست داشتني تر ميكرد.
بهر صورت رفتم حموم فكر ميكنم يكساعتي شد وان رو پر آب گرم كرده بودم توش دراز كشيده بودم. وقتي اومدم بيرون نازنين كه رفته بود حمام پايين و دوش گرفته بود . و اومد بود بال دنبال من ، خبر داد كه دايي اومده خودم رو خشك كردم ، نازنين هم اومد و موهام با سشوار خشك كرد. و فرم داد.
با توجه به اينكه لباساي بيرونم از فرم افتاده بود لباس داماديم رو پوشيدم . البته ديگه پاپيون رو نزدم . وسايل تو جيب هامو جابجا كردمو لباسهاي كثيفم و گذاشتم توي يه پلاستيك.نازنين كه منو تو اين لباسا ديد ،گفت بد جنس لباس خوشگلات و پوشيدي . حالا كه اينطور شد منم لباس نامزديم رو ميپوشم. رفت لباس نامزديش رو از تو كمدش در آورد ، لباس قبلي هاش و در آورد و اونا رو پوشيد. يه آرايش مختصري هم كرد و آماده شد . خيلي زيبا شده بود درست مثل فرشته هاي توي فيلم ها .
دست همديگر و گرفتيم و به طبقه پايين رفتيم. وقتي داخل شديم دايي بلند شد و به طرف ما اومد هردومون رو بوسيد و گفت : بنشينيد خودش هم نشست.
زن دايي شربت آورد وخورديم .  بعد شروع به صحبت كرد و گفت : قرار بود امروز من شرايط بزرگترها رو براتون بگم البته شما قبلا" نشنيده همه اونا رو قبول كردين بنابراين لازم الاجراست براي تاييد سرهامون رو تكون داديم .  
دايي گفت :
شرط اول : بنا به دستور خان داداش كه بزرگتر همه ماست و انجام دستوراتش بر هممون واجب ، پنجشنبه بعد از ظهر ساعت پنج دسته جمعي يعني من وشوكت وبچه هاو نصرت خان ونزهت وبچه ها وخان داداش به محضر حاج آقا كتابچي توي خيابون سي تير ميريم و شما هارو براي سه سال به عقد موقت هم در مياريم.كه شما مطمئن بشين ديگه مال هم هستين.
بنا به دستور خان داداش مهريه اين عقد فقط پنج سكه پهلوي طلاست كه احمد آقا بايد از جيب مبارك خودش اين پنج سكه رو بخره و هنگام عقد به نازنين بده.چون مهريه يه حق ، گردن داماد وبايد بدهد. پس چه بهتر همان اول بدهد.
شرط دوم: شما ها بايد قول بدين درسهايتان را باجديت بخونيد ، واين ازدواج نبايد باعث افت تحصيلي شما بشه بلكه بايد با كمك هم كاري كنيد كه در شما ايجاد رشد كنه.
و من بيشتر از احمد توقع دارم كه ضمن برخورد جدي با امتحانات نهايي ، امكان ورودش به دانشگاه رو هم فراهم كنه و در ضمن مشوق وراهنماي نازنين براي برگشتن به روزهاي ايده ال درسيش باشه . چون متاسفانه مدتي بود كه نازنين اونطور كه بايد وشايد به درساش نميرسيد . حالا كه همه چيز به خوبي و خوشي گذشته بايد اين مافات رو جبران كنه.
شرط سوم : شما ميتوانيد در خانه ما يا نصرت خان باشيد . اما يادتون باشه بايد عدالت رو بين ما رعايت كنين. چون هردو خانواده شما رو خيلي دوست دارن . بعد اضافه كرد اين آخري شرط خودم بود .و همراه با لبخندي كه حاكي از عشق زياد به ما بود اشك ازچشمش خارج شد ما بلند شديم به طرفش رفتيم . و اينبار من هر طوري بود دستش رو بوسيديم. نازنين هم همين كار رو كرد.
من گفتم : دايي جان من به شرافتم قسم ميخورم و قول ميدم كه تمام سعي و تلاشم را درجهت انجام اين تعهدات ومهمتر از اون خوشبختي نازنين به كار ببندم. بعنوان تقدير و پيش در آمد اين قول اين رو هم به شما تقديم ميكنم.  دست كردم تو جيبم و كپي نامه واحد اداري سازمان رو كه صبح گرفته بودم به دايي دادم . دايي اشكاش و پاك كرد و عينك مطالعه اش رو به چشمش زد و شروع كرد به خوندن نامه با صداي بلند .
بدينوسيله مجوز استخدام رسمي آقاي احمد نور جمشيد جهت اطلاع و اجرا ابلاغ ميگردد بديهي است نامبرده در صورت ارايه پايان نامه دوره دبيرستان در پايان تحصيلي سال جاري از اين حق ويژه كه بدون شركت در آزمون عمومي دانشگاه ها در دانشكده راديو تلويزيون ملي ايران مشغول به تحصيل گرددبر خوردار ميباشد. معاونت امور اداري و پرسنلي منصور عدالتخواه.مورخ بيست وسوم اسفند ماه دوهزارو پانصدو سي وچهار شاهنشاهي.
نازنين نامه رو از دست دايي گرفت ودايي مجددآ بطرفم اومد ومنو ماچ كرد و گفت : ميدونستم روسفيدم ميكني پسرم.
نازنين به طرفم برگشت و گفت :ناقلا چرا اينو قبلا" به من نشون ندادي .
گفتم امروز صبح كه رفتم اداره اين نامه رو به من دادن سر نهار هم فرصت نشد.
نازنين رو به دايي وزن دايي كرد گفت باباجون مامان جون ببخشيد ميدونم جلو بزرگتر اينكارا زشت اما نميتونم جلوي خودم رو بگيرم به طرف من اومد و سرم رو تو دستاش گرفت صورتم و به لباش نزديك كرد . اما تا رسيد به صورتم يه گاز كوچولو از لپام گرفت .  من كه شوكه شده بودم يه جيغ كوچولوي نا خودآگاه زدم و صورتم گرفتم .
نازنين گفت : اين گازو ازت گرفتم كه ديگه چيزاي به اين مهمي رو يادت نره اول به من بگي . همه زديم زير خنده . زن دايي به طرف من اومد وگفت منم كه حق دارم دوتا ماچ دومادم و بكنم. ومنتظر جواب نشد صورت منو ماچ كرد و گفت : مادر انشالله خدا هميشه دلت رو شاد كنه .......و زد زير گريه . حالا گريه نكن كي گريه كن.
جوري كه همه منقلب شدن . از جمله خود من.بي اختيار اشكام سرازير شد.
بعداز مدتي بر گشتيم اتاق نا زنين كه حال اتاق هر دوتامون بود. نازنين در اتاق رو كه بست گفت : خوتو آماده كن كه ميخوام گاز دوم زن وشوهري مونو ازت بگيرم.
گفتم : نميشه عفوم كني ؟
گفت بخشش در كار نيست فقط بهت ارفاق ميكنم اجازه ميدم چشماتو ببندي و گازت بگيرم كه زياد دردت نياد.  تسليم شدم و خودم رو آماده گاز كردم .گرماي لبهاي نازنين رو كه به صورتم نزديك ميشد حس كردم چشمامو به هم فشار بيشتري آوردم كه گونه هام منقبض بشه و درد كمتري احساس كنم.كه نازنين لبهاشو روي لبهام گذاشت وشروع كرد به بوسيدن من.يك بوسه گرم و طولاني. حس ميكردم از روي زمين كنده شده ام و حداقل يك متر با اون فاصله دارم. بيش از نيم ساعت اين بوسه طول كشيد.
ساعت شش ونيم بود كه نازنين يه چادر سفيد گذاشت تو كيفش و راه افتاديم به طرف امامزاده صالح.

 

فصل چهاردهم
وقتي وارد صحن امامزاده شديم داشتم از تعجب شاخ در مياوردم تقريبا" تمام بچه هاي مدرسه جعفريه تجريش توي صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالي اون رو پر كرده بودند .
جمعيت زوار با تعجب به اين صحنه نگاه ميكردند . حدود دويست تا دختر با چادر سفيد درحاليكه شمع هاي خاموشي در دست داشتند بشكل يك حلال ماه منظم كنار هم ايستاده بودن . وقتي ما رسيديم دالاني باز كردن و ما رو از وسط اون عبور دادن و به وسط حلال هدايت كردن .
اصلا" از شلوغ بازيهاي صبح خبري نبود.  خانم صالحي و خانم جهانشاهي هم بدون هيچ تفاوتي مثل بقيه بچه ها تو صف ايستاده بودند.  وقتي ما وسط حلال قرار گرفتيم يكي از بچه ها با صداي بلند شروع به صحبت كرد.  همه ميدونيم براي چي امروز اينجا جمع شديم. ....براي اداي يه نذر. براي تشكر از خالقي كه به دعاي بندگانش گوش ميكنه و اونارو بنا به مصلحت وبزرگي خودش برآورده ميكنه.  همه ما نذر مشتركي داشتيم براي يكي از دوستامون ،.......... دوستي كه غصه بزرگي تو دلش داشت .
دلي كه خيلي پاك و بي آلايش بود ، كه اگه اينطور نبود ، اين همه آدم رو يكجا همدرد و همرنج خودش نميكرد.  ما همه مون اونو دوستش داريم رنج اون رنج ما شده بود . درد اون درد خودما بود. ما آرزو ها وآمال خودمون رو در بر آورده شدن آمال و آرزوي اون ميديديم........... و امروز اون به آرزوش رسيده و ما اينجا جمع شديم تا نذري رو كه يكدل با هم بسته بوديم ادا كنيم.شديدا" تحت تاثير قرار گرفته بودم ونميتونستم جلوي اشكم رو بگيرم نه من ، همه كساني كه اونجا بودن .حتي كساني كه اصلا" از ماجرا بي خبر بودن ، بي اختيار گريه ميكردن . انگار هر كس براي گمشده و نياز خودش گريه ميكرد. 
خانم صالحي وجهانشاهي دوتا تاج گل كوچيك وقشنگي رو كه با گل مريم درست كرده بودن به طرف ما آوردند يكي رو روي سر نازنين و ديگري رو رو ي سر من گذاشتن.
بعد از اون بچه ها يكي ،يكي شمع هاشونو روشن كردن و شروع كردن آروم آروم به طرف ما حركت كردن . هر كدوم در فاصله اي معين در يك مدار دايره اي شمعش رو زمين ميگذاشت و به اين ترتيب هفت حلقه نور با شمع ها دور ما ايجاد كردند. منو نازنين در ميون هاله اي از نور قرار گرفته بوديم. هوا ديگه تاريك شده بود و نور شمع ها همه فضاي محوطه شمالي امامزاده رو روشن كرده بود. وما در مركز اين نور بوديم.  بچه ها حال ديگه با صداي بلند گريه ميكردند و اشگ شوق ميريختند هركس در حال عبور بود بي اختيار با ديدن اين صحنه مي ايستاد و بعد از لحطه اي گريه ميكرد.  شور ي به پا بود وهمه به خاطر نازنين من.به خودم ميباليدم مثل سردار فاتحي كه از يك نبرد بزرگ پيروز برگشته سرم رو بالا گرفته بودم وبدينوسيله ميخواستم بگم تمامي اين كارها به خاطر همسر زيبا و دلپاك منه.  تمام كساني كه اونشب اونجا بودن فرشته اي رو در لباس انسان ديدن و در دفتر دلشون تصوير زيباي اونو ضبط كردند.


فصل پانزدهم
مراسم نذر تموم شد و بچه ها كه حالا صفاي قلبي ويژه اي هم پيدا كرده بودند. همديگر رو بغل ميكردن وبهم تبريك ميگفتن.  در اين اثنا كوكب خانم باچشماني كه از شدت گريه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد و اول نازنين رو بغل كرد و ماچ كرد. بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پيشاني من رو ماچ كرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگي كمت نكنه ....خدا هر آرزويي كه داري بر آورده كنه،..... خدا به عزت اين آقا هميشه سر بلندت كنه .........
و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلال خداوندي قسم اينقدر كه از عاقبت بخيري اين دختر خوشحال شدم از عروسي دختراي خودم خوشحال نشدم
اين آقا همين الان از جفت چشم كورم كنه اگه دروغ بگم ،...... عليل و ذليلم كنه ، اگه دروغ بگم......... احمد آقا اين دختر يه فرشته است ، يه فرشته......... پيرزن اين حرفها رو ميزد ومثل ابر بهاري گريه ميكرد . دستهاي پينه بسته از زحمت شبانه روزيش رو گرفتم و بوسيدم .......
دستش رو از تو دستم كشيد و مادرانه روي سرم گذاشت . و به اين وسيله محبت خودش رو نسبت به من بيان كرد............ ساعت ده ونيم بود كه به خونه برگشتيم . زن دايي شام خوشمزه اي درست كرده بود . خورديم وبراي استراحت به اتاقمان رفتيم. فردا قرار بود بعد از تعطيل شدن مدرسه نازنين به خونه ما بريم واسه همين نازنين براي دو روز لباس برداشت وتوي يك ساك گذاشت كه صبج بذاريم تو ماشين.........  وبعد خوابيديم در حاليكه محكم همديگر رو در آغوش گرفته بوديم. روز بعد نازنين رو به مدرسه رسوندم و براي انجام بقيه كارها يه سر رفتم تلويزيون و بعد سري به بانك زدم تا مقداري پول از حسابم بگيرم . بعد يه زنگ زدم خونه خاله اشرف اينا و براي داريوش پيغام گذاشتم كه بعد از ظهر يه سري بياد خونه ما ،
با مامان هم تماس گرفتم و گفتم براي نهار ميريم خونه. مامان گفت : اگر غير از اين ميكردي پوستت رو ميكندم . يه ذره قربون صدقه اش رفتم و يه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من كي پس اين زبون تو بر اومدم كه الان بربيام ؟.......بعد ادامه داد تا نياين سفره پهن نميشه......... خلاصه اگه دير بيايي بايد جواب بابات و داداشاتو بدي .........گفته باشم............
گفتم : چ.........ش..........م اوچيكتم ننه.
لجش ميگرفت . بهش ميگفتم ننه اما من خودم خيلي خوشم ميومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه يه ننه اي نشونت بدم...... خنديدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....مي.......خوا.....مت..... خداحافظ.
و گوشي رو قطع كردم. طبق قرار ساعت يك رفتم دنبال نازنين و با هم به طرف خانه حركت كرديم اين اولين روزي بود كه نازنين بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما ميگذاشت.
سر راه گفت : احمد ميشه يه دسته گل بگيريم...
گفتم : هرچند تو خودت زيباترين گل دنيايي . اما چون تو ميخواي چشم .  دسته گلي گرفتيم و ساعت پنج دقيقه به دو بود كه رسيديم . نميدونم كليدم رو كجا گم كرده بودم ناچار دكمه اف اف رو فشار دادم. اردشير برادر كوچيكم گفت كيه ؟ گفتم : منم داداش .  يه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اينا اومدن .........و بدون اينكه در رو باز كنه گوشي اف اف و گذاشت زمين من و نازنين خندمون گرفت.... نازنين دوباره زنگ و زد . اينبار اشكان برادر وسطيم گوشي رو بر داشت گفت : بله نازنين گفت : سلام اشكان جان .
اشكان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم وبدون اينكه در رو باز كنه. گوشي رو گذاشت زمين. در اين لحطه در خونه از پشت باز شد. همين كه در و هول داديم كه داخل بشيم ديدم اردشير پشت در ......... دويد و دست نازنين رو گرفت و گفت : سلام زن داداش. نازنين دولا شد و اونو يه ماچش كرد . اردشير هفت سال داشت و كلاس دوم بود. شيطون و بازيگوش .اما بسيار مهربون. در همين موقع مامان وبابا و اردشير هم از راه رسيدن اردشير يه منقل كه از توش دود اسفند به هوا ميرفت دستش بود در همين زمان گوشه حياط منوچ خان قصاب محل مون رو ديدم كه داشت گوسفندي رو هول ميداد و به طرف ما ميومد.
نازنين گفت : اوه پس باز نكردن در فلسفه اي داشته . منوچ خان گوسفند و جلوي پاي منو نازنين زد زمين و ذبح كرد. در همين حال سه تا خاله هام (عمه هاي نازنين.) وبچه هاشون هم يكي يكي از در راهرو بيرون اومدن وحسابي حياط شلوغ شد.
با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اينكه بيش از اين معطلشون نكنيم من ونازنين فورا"رفتيم و آبي به دست و صورتمون زديم وسر سفره نشستيم. نهار باقالي پلو با گوشت ماهيچه بود يعني غذاي مورد علاقه من. يه بشقاب كشيدم ودوتايي با نازنين شروع كرديم به خوردن. بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونيم بود كه يكي يكي سرو كله شوهر خاله ها پيدا شد اول آقا قدرت شوهر خاله شوكت كه خاله بزرگم بود. بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وباباي اردشير آخرهم آقا مصطفي شوهر خاله فرح كه كوچك ترين عضو خانواده مامان اينا بود.
شيش و ده دفيفه ام سرد كله اردشير كه از تمرين كانگ فو بر مي گشت پيدا شد. ديگه خونه حسابي غلغله شده بود بابا اينا مشغول برپايي آتيش براي كباب كردن جيگرها شدن . طبق هماهنگي هاي بابا منوچ خان ده دست دل و جيگر اضافي برامون آورده بود. بچه ها يه گوشه ديگه حياط مشغول بازيهاي كودكانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گير غيبت پارتي و حرفهاي ديگر زنانه. منو نازنين هم كنار باغچه قشنگي كه عشق بابا بود و خودش بهش ميرسيد . مشغول نجواي عاشقانه بوديم .
با اومدن داريوش ناگهان همه چيز بهم ريخت . تا رسيد با همه سلام و عليك كرد و يه راست اومد سراغ من و نازنين. رو به نازنين كرد و  گفت : ا.....و.......مردني از من داريش ها...... داريوش با همه شوخي داشت حتي با آقا دايي كه هيچكس جرائت نميكرد حتي توچشماش مستقيم نيگاه كنه........ چون نازنين نسبت به قدش كمي لاغر بود اداريوش مردني صداش ميكرد .
بعد رو به من كرد گفت : مگس بي باك . اينم اسم من بود تو لغتنامه داريوش . (به دو دليل اين اسم و رو من گذاشته بود يكي اينكه من تو اين فيلم به جاي يكي از شخصيتهاي اون حرف مي زدم و دوم به خاطر عينكم) تو ام اگه روتو زياد كني يه فن كنگ فو بهت ميزنم كه از قدقد بيافتي . پس مثه بچه آدم دست از سر مردني ور ميداري كه بره محفل نسوان خودتم دنبال من ميايي كارت دارم. بلند شدم يدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پيچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخي كردم شما كه ميدونين ما زمين خورده شما هستيم يه ذره بيشتر دستشو پيچوندم گفت عبدم عبيدم خوارم ذليلم فنتيل لاستيك ماشينتم اصلا" هرچي شما بگين هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهي........... ازكي؟ گفت چشم...چشم......... نازنين خانم من خر شوهرت كه هيچ خر خودت و جد وآبادتم هستم. نازنين كه خيلي داريوش اذيتش ميكرد فرصت مناسبي پيدا كرده بود گفت : اينا كه گفتي : يه بخشي از وظايف سازمانيته . اما براي اينكه عذر خواهي تو رو بپذيرم بايد پنج دفعه صداي بزغاله در بياري اونم با صداي بلند  گفت: تخفيف با يه فشار به دستش شروع كرد به بع بع كردن نازنين گفت: عزيزم بخشيدمش. گفتم : اين تيكه رو شانس آوردي و اضافه كردم خب حالا نوبت چيه. گفت : بدبختي و بيچارگي من. دستش رو ول كردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش.
يه خورده كت وكولش تكون دادتا فشار ناشي دست منو از بدنش خارج كنه بعد گفت : باشه عفو ميكنم.
پامو زدم زمين خيز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اينم اسم رسمي داريوش در شوخي ها بود . فلسفه اش هم اين بود كه دايم دهنش ميجنبيد يا ميخورد يا بع بع (حرف ميزد.)
بهر صورت نازنين رو يه ماچ كردم وگفتم : عزيزم تو چند دقيقه اي برو پيش مامان اينا من اين رو ارشادش كنم. . نازنين كه متوجه شده بود مابايد باهم حرف بزنيم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش.
به داريوش گفتم : بريم تو اتاق من كارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا.  گفتم : خوب گوش كن بين چي ميگم دست كردم تو جيبم و پنج هزار تومان از جيبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضيه مراسم عقد ما رو كه ميدوني . در حاليكه به پولا نگاه ميكرد گفت آره. گفتم آقا دايي گفته پنج تا سكه . ما هم اطاعت امر ميكنيم . تو فردا برو بانك ملي شعبه مركزي تو خيابون فردوسي .
 گفت : خودم بلدم عقل كل مگس بي باك.  يدونه زدم تو سرش گفتم : مرتيكه من ديگه زن دارم تو حق نداري بامن شوخي كني . ا لبته من هرچي دلم بخواد حق دارم بهت بگم. يكي ديگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : ميري بانك پنج تا سكه پنج پهلوي طلا ميخري . زنگ زدم پرسيدم هركدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن ميشه ، كه جمعش براي پنج تا ميشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقيه رو هم بند و بساظ يه مهموني رو جور ميكني براي شب جمع خونه ما . منم هيچ كمكي نميرسم بكنم مسئول همه چي خودتي .
گفت : زياد نيست .
گفتم : نه ميخوام همه چي تكميل باشه . دعوت كردن بچه ها هم با خودت. منم چندتا از دوستاي اداره رو ميخوام بگم كه فردا اينكارو ميكنم.
بعد براي هفته بعد همين برنامه رو خونه نازنين اينا داريم كه بعدا" هماهنگي ميكنيم. بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال. گفت : سپيده زنگ زد.
زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتي من ز....
گفت : آره........گفتم : چي گفت.
داريوش گفت: هيچي تبريك گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگيري . از قبل از عيد دنبالت ميگرده. باهات كار واجب داره .
پرسيدم : ناراحت نشد .گفت : يه كم تو لب رفت اما ناراحت نشد. خواهش كرد حتما" باهاش تماس بگيري. سپيده دوست دختر من بود ، كه گاهي كه منو پيدا نمي كرد با داريوش تماس ميگرفت . چون با هم بيرون زياد ميرفتيم . با داريوش هم صميمي شده بود. سپيده دو سال پيش با پيشنهاد من وارد عرصه بازيگري سينما شده بود و چندتا فيلم هم نقش هايي بازي كرده بود چند ماهي از من بزرگتر بود اما چون خيلي ظريف بود خيلي اين تفاوت سني به چشم نميخورد. به اردشير گفتم جلو زبونتو ميگري تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آينده تموم كنم.
گفت : خرج داره .يكدونه محكم زدم پس گردنش و گفتم : اينم خرجش . گفت : چرا ميزني ؟گفتم : براي اينكه حقته. گفت: نپرونش بچرخون طرف من . گفتم: آخه توفه به چيه تو دلش خوش باشه ؟ بلدي حرف بزني ؟خوش تيپي ؟.....پريد وسط حرفم و گفت : از تو كه خوشتيپ ترم . گفتم : آره بخصوص با اون موهاي اجق وجقت . گفت : تو خري نمي فهمي اين مد روزه. گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجاي پر حرفي بلند شو بريم پايين . فقط ديگه سفارش نكنم ها. حرفا ماباهم شوخي بود .هم من وهم او خيلي همديگر رو دوست داشتيم منتها با هم اينجوري حرف ميزديم. بلند شديم و رفتيم پايين . تا رسيديم نازنين فوري از مامان اينا جدا شد و خودش رو به من رسوند.در همين زمان چند سيخ دل وجيگر و گذاشتن جلوي من و نازنين.

 

قصه عشق ـ فصل شانزدهم
صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم،
آرايشگاش توي ميدون ونك بود .خيلي زود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و خودم ساختم. وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.آقاي حيدري دبير ورزشمون گوشي رو بر داشت. سلام كردم. جواب بلند بالايي داد و گفت: به به شاه دوماد ................. بي معرفت ......يواشكي..........بي سر وصدا....... باشه....باشه .......حسابي داغ كرده بودم تو دلم داريوش رو چپ و راست ميكردم، گفتم : آقاي حيدري در خدمت شما هستيم انشالله....... گفت : شوخي كردم پسرم....خوشبخت باشي.......خيلي خوشحال شدم ، شنيدم....تشكر كردم و گفتم : ببخشين آقاي ضرغامي دم دست هست؟گفت : اگه نباشه هم ميارمش دم دست....چند لحظه گوشي رو نگهدار .........
بعد از مدت كوتاهي‌،‌ آقاي ضرغامي هن وهن كنان از پشت تلفن گفت : بفرماييد جناب بازرس.....گفتم :بازرس كيه ، منم آقاي ضرغامي......عصباني گفت: اي حيدري ذليل مرده ، قلبم اومد تو دهنم....گفتم : چيه؟ گفت : اين حيدري ......بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوييدم....... يك بلايي سرش بيارم كه مرغا كه هيچي.....مرغانه هام به حالش گريه كنن.....
بعد ادامه داد : خوب .......... خوبي پسر؟......گفتم : ممنون......گفت : بگو ....چيكار داري؟.....گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدين ؟گفت : دور از جون شما من غلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......گفتم: ب.......ل......ه.گفت : خب كارت رو بگو كه حسابي سرم شلوغه......گفتم : ميخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهاي خانم هايده جان دوبرابر شد........خوشحال گفت : جان من.......احمد جان تو چقدر ماهي ........گفتم : قابل شما رو نداره.......گفت : خب حالا چيكار بايد بكنم ........گفتم : هيچي اين پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمياد.....ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمد آقا جان ببخشيد معامله بي معامله....منم يه سنگ ميزارم رو دلم و از خير نواراي خانم هايده جان كه الهي فداش بشم من..... ميگذرم.......گفتم : واسه چي؟..............گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داريوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد ميده........آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقاي ضرغامي نوار خانم هايده جان گرفت و .....خلاصه ديگه........گفتم : آقاي ضرغامي ....اين حرفا چيه؟ ..........من چيزي بهش نمي گم........مطمئن باش .......گفت : احمد آقا جان .....خر ما از كره گي دم نداشت.......گفتم :......آقاي ضرغامي........گفت: احمد آقا جان اصرار نكن............
با لحجه رشتي گفتم : آقاي ضرغامي جان تي بلا مي سر گوشت بدم من.....و ادامه دادم ، من يه كارت افتخاري دارم براي كاباره ميامي...........گفت : خب مبارك باشه........من چيكار كنم.......گفتم : سلامت باشين....... آخه نميدونين آقاي ضرغامي جان ......خانم هايده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره...... اينو كه شنيد......نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست ميگي احمد آقا جان.......گفتم : دروغم چيه؟ .........گفت :يعني ........گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزديك ميشه ديدش حتي شايد بشه يه چند دقيقه اي بشه دعوتش كرد سر ميز......آه بلندي كشيد و توي رويا فرو رفت.......گفتم : آقاي ضرغامي پشت خطي .......دوباره آهي كشيد وگفت : آره احمد آقا جان......بگو گوش ميكنم........گفتم : آقا وقتتون رو نگيرم ،آخه گفتين خيلي كار دارين.....گفت : گور پدر كار....اصلا از قديم گفتن كار مال تراكتوره...... داشتي ميگفتي........در همين زمان گفت : زهر مار.......مگه نمي بيني دارم در مورد يه موضوع بسيار مهم با تلفن حرف ميزنم......برو پشت در واسا تا بيام .فهميدم با يكي از بچه هاس.....گفتم : چيزي شده....... گفت نه اين رسولي كلاس سوم بود.......ميبينه دوتا مهندس دارن با هم حرف ميزنن ، اومده ميگه بيلم كو.......شيطونه ميگه.......استغفرالله.......تو بگو عزيز جان.......گفتم : ميخواستم بگم اگه افتخار بدين در خدمت شما هم باشيم.........مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من هميشه گفتم و بازم ميگم ، اگه توي اي بيست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زماني كه اومدم اين تهرون خراب شده......يه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودي و بس.......گفتم : شما لطف دارين.....پس انشالله برنامه اش رو مي چينم...... اين داريوش....... گفت : فقط محض گل روي احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خود نكبت دهن لقش اگه بود صد سال سياه.......گفتم : دستت درد نكنه آقاي ضرغامي.......
گفت :خواهش ميكنم.......فقط نوارها يادت نره.....گفتم : اونم به چشم........ و خداحافظي كردم .به طرف آرايشگاه حركت كردم ............ساعت هشت و ده دقيقه بود كه به اونجا رسيدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو ميداد بالا.هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسي كرد. با خودم گفتم...اي داريوش ...........فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده .اما خيلي زود فهميدم نه........در جريان نيست.....يه يك ربعي طول كشيد تا هوشنگ آماده شد. يه دستي به موهاي سرم و صورتم كشيد و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد.همينجور كه كار ميكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعريف كردم و بهش گفتم كه براي پنجشنبه بعد از ظهر يه وقتي برام بذاره. خيلي خوشحال شده و تبريك گفت ، يه وقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنته برام گذاشت .موقع خارج شدن هم هر كاري كه كردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخي گفت: پنجشنبه دوبله ميگيريم.....ديدم اصرار بي فايده است. تشكر كردم و از آرايشگاه خارج شدم......ساعت از ده و نيم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپيده ديگه بايد از خواب بيدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم يه زنگ بزنم......بعد تلفن سپيده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشي رو برداشت.......هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام.گفت : زهر مار و سلام........ مگه گيرت نيارم........گفتم : سپيده.........گفت : همون كه گفتم. زهر مار.........بد نقشه اي برات كشيديم......خنديدم و گفتم كشيدين.......گفت : اره ........كشيديم.......منو ليلا..........گفتم : آخه چرا؟..........جواب داد : ميفهمي............پرسيد : كجايي ......گفتم : ونك هستم..........گفت : بيا خونه كارت دارم.......گفتم : بايد برم دنبال ................نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پريون.........نازنين خانم...........گفتم : آره .....اشكالي داره.........گفت : نه ..........چه اشكالي داره ......هرچي نباشه همسرت ديگه.............پوستت رو غلفتي ميكنم . مگس بيباك.........دم درآوردي واسه من.........گفتم : سپيده........گوش كن........قهقه خنديد وگفت : نه تو گوش كن........... شوخي كردم باهات ، بهت تبريك ميگم ، نميتونم بگم خيلي خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزوي خوشبختي ميكنم.............. ببين ما هنوز دوست هستيم.......مثل قبل . نازنين هم به جمع مون اضافه شده.....قبول .گفتم : قبول...............ادامه داد ‌: ببين از شوخي گذشته، يه پيشنهاد كاري بهم شده ميخوام باهات مشورت كنم.......واسه همين امروز بايد حتما ببينمت........ساعت چهار با ليلا ............. تريا شاه عباس قرار دارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست.......گفتم : كلكي كه در كار نيست؟
گفت : نه به جون تو.........گفتم : باشه...... خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم.

 

معرفی وبلاگ دوستان

سلام دارم خدمت دوستان همیشگی این وبلاگ

امروز اومدم و براتون چند تا مطلب آوردم مطلب اول که ادامه سه تا قسمت دیگه از داستان بود و باید برای اون عزیزانی که گیر میدن و میگن چرا دیر داستان رو میذاری بگم که بابا بالاخره این وبلاگ گروهی هستش و برای همین بر حسب نوبت باید بیایم و مطلب بذاریم که ایندفعه هم نوبت پردیس جان بود که من با استفاده از حس مدیریت و ریاستم(البته در کنار کلی خواهش و تمناو التماس) بهش گفتم که مطلب نذاره تا من ادامه داستان رو بذارم و باید ازش هم ممنون باشیم و مطلب بعدی هم نظر سنجی جدیدی هستش که تو وبلاگ گذاشتم در مورد سایت شدن وبلاگ خمپاره و میخوام همه دوستان نظرشون رو بدن و مطمئنا اگه نظرات مثبت باشه حتما خمپاره تبدیل به سایت میشه(آخ که چقدر خودم رو تحویل میگیرم) وووو

مطلب بعدی اینه که یه روزی یکی از دوستان وبلاگ دارم بهم گفت که یه چند تا وبلاگ بهش معرفی کنم تا بره با اونها تبادل لینک کنه و منهم بهش گفتم که بیاد با همه دوستانی که تو قسمت پیوندهای من هستش تبادل لینک کنه چون اکثر پیوندهای من از وبلاگ دارهای خوب و قوی هستن بعد به این فکر افتادم که بیام تو یه پست بشینم همه دوستان رو کاملا معرفی کنم چون به هر حال با بیشتر این دوستان ما هم از طریق یاهو مسنجر و هم خود وبلاگ برخورد داریم و مطمئنا همه میدونیم که برای اینکه یه وبلاگ پیشرفت کنه احتیاج به تبلیغات داره و تنها راه تبلیغ ما هم همین پیوندهامون هستند و برای همین من به عنوان پیشقدم تمام دوستانی که توی لیست پیوندهام هستند رو معرفی میکنم و امیدوارم که همه دوستان از این مطالب استفاده ببرند.

باید بگم که عناوین داخل پرانتز لینک وبلاگ هستش که با کلیک روشون میتونید برید توی همون وبلاگ مورد نظر و خواهشا هم حتما برید به وبلاگ ها سر بزنید و حتما هم نظر بدهید چون برای یه وبلاگ ار بعد از بازدید کننده مهمترین مسئله نظر هستش و خودم به شخصه با کلیه از هر نظری حتی نظر کاملا انتقادی استقبال میکنم و فکر کنم دوستانی که همیشه نظر میدن این رو متوجه باشن و درسته که نظر همیشه بعد از تایید نمایش داده میشه ولی من خودم به شخصه تا به حال نود و هشت درصد از نظرات رو تایید کردم و اگه یه سری بزنید به نظرات حتما بعضی نظرات رو که خیلی هم تند هست رو میبینید . به هر حال

اولین وبلاگ وبلاگ دوست عزیزم آقا پویا هستش که تو مسائل مربوط به وبلاگ خیلی کمکم کرده و اطلاعات عمومی خیلی بالایی داره و عنوان وبلاگش هم (يه سند تو ال باحال) هستش که مخصوص اس ام اس بازها و سند تو ال بازها هستش و جدیدترین اس ام اس ها و سند تو الها تو این وبلاگ پیدا میشه و البته آقا پویا همیشه از قانون کپی رایت شکایت داره که خودم به جرئت میتونم بگم و شهادت بدم که بیشتر وبلاگهایی که تو بلاگفا در مورد سند تو ال مطلب میذارن کپی برداری از ایشونه و حتی بعضی وقتها دیده شده که عینه مطلب این بیچاره کپی شده تو اون وبلاگ و البته نمونش هم همین الان توسط خودم شصت راه براي ذله كردن خواهر، برادرها!1- هر وقت از شما چيزي خواستند توجه نكنيد بعد بگوييد : چي؟ 2- شب چراغ را روشن بگذارييد و بگوييد درس دارم. 3- غذا را با دهان باز بجويد. 4- پول توجيبي آنها ر از پدر و مادرتان بگيرييد و بگوييد به آنها ميدهم بعد ندهيد البته این رو که نوشته خودش هست رو برای من فرستاد ولی قول گرفت که تو وبلاگم نذارم و این  برا تهدید ایشون بود که هر چه سریعتر این مطلب رو بذارن تو وبلاگشون که اگه نذارن من میذارم ها کلی نیش خند و وبلاگ بعدی وبلاگ دوست عزیزم آقا رضا هستش با عنوان (----كافي نت اپرا----) با کلی مطالب توپ و یادتون نره حتما حتما برید تو این وبلاگ و حتما حتما هم نظر یادتون نره چون این دوست گلم که خیلی دوستش دارم کلی از نظر ندادن برو بچ ناراضیه و واقعا هم حیف این مطالب توپشه که نظر ندیم یادتون نره ها نظر بدید ... وبلاگ بعدی وبلاگ المیرای عزیز هستش با عنوان (دختر پاییزی) که پر شهرهای قشنگ و مطالب توپ و دل نوشته های خودش هست و حتما بهش سر بزنید .... وبلاگ بعدی وبلاگ اقا مهدی هستش با عنوان (قصر شنی) که داستان و شعر و مطالب خوبی داره ... وبلاگ بعدی وبلاگ یکی دیگه از دوستامه با عنوان (عشق بازي نيست) که پر عکس و شعرهای قشنگه ... وبلاگ بعدی هم وبلاگ (كلبه تنهايي(تنهاترين پسر)) هستش که شعر و مطالب دیگه داره و وبلاگ بعدی هم وبلاگ (استايل(پسرك تنهاي قديم)) هست که مطالب و ترفندهای کامپیوتری جالبی داره ... وبلاگ بعدی هم برا آقا امینه با عنوان (عشق + 20) که اینهم پر شعره ... وبلاگ بعدی هم برای سمانه خانوم عزیز نویسنده همین وبلاگمونه که با سه تا از دوستای گلش راه انداخته و عنوانش هم هست (وبلاگ چهار دختر) که شعر و عکس و جک و مطالب جالبی داره که حتما سر بزنید .. وبلاگ بعدی برای دو تا داداش هست به نام آقا رضا مدیر وبلاگ و آقا محمد معاون ایشون تو وبلاگ که بیشتر در مورد بیوگرافی افراد مشهور مطلب میذارن و البته جدا از عکس ها و دانستنیهای دیگه ای که میذارن و البته الان بعد از هر بازی تو جام جهانی بلافاصه با عکسهای زیبای همون بازی هم آپ هستند که سر زدن بهشون خالی از لطف نیست و وبلاگشون هم با عنوان(·´`·…–›ReZa-BallaCK‹–…·´`·) و این یکی وبلاگ هم که همینجوری از اسمش پیداست و بهترین و جدیدترین نرم افزارهای هک و بوت و یاهو و غیره هم توش هست برا آقا وحید هستش با عنوان (––•(-• The Best BooTer •-)•––) که خیلی کارش درسته و همین الان اگه تو وبلاگش برید یه نرم افزار توپ برای یاهو گذاشته که خیلی به درد بخوره البته بگم ها با من پارتی بازی کرده و ورژن جدیدترش رو برام فرستاده . ... وبلاگ بعدی هم عنوانش هست(دوستداران دکتر احمدی نژاد) که عکسها و مطالب جالبی در مورد آقای احمدی نژاد که مطمئنا همه ما دوستدار ایشون هستیم گذاشته .... وبلاگ بعدی هم وبلاگ داش حامد هستش که دیگه فعلا آپ نمیکنه و امیدوارم زودتر نوشتن رو شروع کنه و عنوانش هم هست(تو را دوست دارم نمیدونم چرا؟؟؟) ... وبلاگ بعدی هم برای (مهناز خانوم) هستش که به قول خودش هر روز آپ میکنه و خداوکیلی هم مطالب جالبی میذاره و البته اینم بگم که همیشه به من میگه دوست غرغرو.... وبلاگ های بعدی هم برای (داداش سعید گلم با عنوان پیاز داغ اینترنت )ووووو (سونا خانوم با عنوان اراجیف دخترخاله) هستش که باید در مورد این وبلاگها بگم که عینه همدیگه هستند و اگه دلتون میخواد تو یه وبلاگی برید که همش اراجیف بخونید و اول تا اخر مطلب هی بخندید و آخر مطلب خودتون رو فحش بدید که چرا خوندید باز دوباره برید بخونید و این راه رو چند بار تکرار کنید باید بگم برید اینجا البته بگم ها تو وبلاگ آقا سعید کلی هم غلط املایی پیدا میکنید که احتمالا از دستی میباشد (سوت).. وبلاگ بعدی برا عاطفه خانوم هستش با کلی شعر غمناک و جانسوزانه با عنوان(ناجي عاطفه) که حتما بهش سر بزنید ...... وبلاگ بعدی هم برای آقا وحید هستش که از عنوانش هم که هست(از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) معلومه چی توش پیدا میشه .... وبلاگ بعدی هم برای آقا فرهاد و آقا ایمان هستش که هر چی آهنگ و آواز و کلیپ جدید بخواهید تو این وبلاگشون که عنوانش هم هست(ترکش رویایی) پیدا میشه و البته باید بگم هاااا اینا اسم وبلاگشون برگرفته از اسم وبلاگ منه تازه حال و هوای وبلاگشون رو ببینید تا بعدا یه مطلب که برام فرستادن رو براتون بذارم تا ببنید چه بچه های گلی هستند .... وبلاگ بعدی هم برای الهه خانوم عزیز هستش که پر از شعرهای قشنگی هست که نوشته خودشه و خودش زحمتش رو کشید و البته چون دوستان کم لطفی دارن و نظر نمیدن ایشون هم دل شکسته هستند و حتما حتما به وبلاگش سر بزنید و حتما حتما هم نظر بدید تا ایشون بازم نوشته های قشنگش رو ادامه بده پس یادتون نره ها برید تو وبلاگش با عنوان (زمزمه هاي دلتنگي) یادتون نره نظر هم بدید . ... وبلاگ بعدی هم عنوانش هست(1حامد1) که تو اینهم همه چیز پیدا میشه و وبلاگ بعدی هم برای صبرا خانوم هست با شعرهای قشنگش و عنوان وبلاگش که هست(چرا نوشتم در برگ تنهائیت) .... وبلاگ بعدی هم یکی از دوستای جدید هستش که اینهم از عنوان وبلاگ که هست(جك شعر عكس و سرگرمي) معلمومه تو چه مواردی مطلب مینویسه .......یه وبلاگ هم هست که برای دوست عزیز آقا سید حسن هست که توضیحات خیلی کامل و جامعی در مورد دوبله فارسی در ایران داده که دیدنش خالی از لطف نیست و عنوانش هم هست(همه چيز درباره دوبله فارسی ) که بهش سر بزنید و وبلاگ بعدی هم برای اقا امیر هست با عنوان (amirlove) که شعرها و عکسهای عشقولی جالبی داره که فکر میکنم همش کار خودش باشه ..... و وبلاگ بعدی هم برای ریحانه و فاطمه خانوم عزیز هستش که امیدوارم همیشه موفق باشند به خاطر وبلاگ قشنگشون که در موردد حضرت صاحب الزمان(عج) هستش و عنوانش هم هست (روزنه ای به جهان انتظار ) که امیدوارم خودشون و وبلاگشون همیشه موفق باشن ... وبلاگ بعدی هم برای یکی از دوستانم هست فکر کنم به اسم آقا کامران با عنوان (--==اينجا ديگه آخرشه==--) در مورد هک و دانلود نرم افزارهای جالبی هستش .... وبلاگ بعدی هم برای اقا پوریا هستش با عنوان (وبلاگ پوریا(کدهای جاوا)) که کدهای جالبی رو تو وبلاگ گذاشته و وبلاگ بعدی برای زهره خانوم هستش که تازه وبلاگش رو راه انداخته و در مرحله امتحان کردن هستش و حتما سر بزنید و در مورد وبلاگ نظر بدید تا بدونه چیکار کنه و عنوان وبلاگش هم هست(آروماتیک(عکس و شعر)) وووووووووووووو یه وبلاگ دیگه هم هست با عنوان (ملوسک یه نی نی واقعی) که بیشتر دل نوشته های خودش هست و البته کنار گوشه ها هم دانستنیهای جالبی میذاره و یه وبلاگ دیگه هم برا یکی دیگه از دوستهام هستش که آوازهای بچه هایی که تازه شروع کردن به خوانندگی رو تو وبلاگش گذاشتن که عنوانش هست(موسیقی بچه های گنبد) ووووووو در آخر هم میخوام یه وبلاگ دیگه بهتون معرفی کنم و اونهم باید بگم که از اونجا که این وبلاگ یه وبلاگ گروهی شده منهم ترجیح دادم که یه وبلاگ شخصی جدید برای خودم راه بندازم و البته اول میخواستم رو نکنمش ولی آخرش دلم نیومدم و گفتم آدرسش رو براتون بذارم و خیلی خیلی خوشحال میشم که حتما به منزل جدیدم سر بزنید و حتما با نظراتتون من رو کمک کنید و از همینجا هم اعلام میکنم چون اون وبلاگ یه وبلاگ شخصی هستش و هر مطلبی که دلم بخواد میذارم و از تمام دوستانی که با من مشکل داشتن که بعضا تو نظرات هم میگفتن میخوام که ادامه دعواشون رو بیان اونجا ادامه بدن و منتظر همتون هستم تو وبلاگ جدیدم با عنوان (همه چی و هیچی(خمپاره2)) منتظر همتون هستم .

خب این از این و حتما حتما دوستان وبلاگ دار حتما به همدیگه سر بزنیم و هوای همدیگه رو داشته باشیم و فقط فقط اینجوری هست که میتونیم وبلاگمون رو ارتقا بدیم و باعث پیشرفت وبلاگمون باشیم .

البته این مطلبم نه تنها به درد ما وبلاگ دارها که به درد همه خواننده های عزیز وبلاگ میخوره چون بالاخره از هر جور سلیقه ای من وبلاگ معرفی کردم و حتما حتما به این وبلاگ ها سر بزنیم و نظر هم بدیم .

راستی

در انتها هم از دوتا از دوستان گلم که خیلی خیلی خیلی تو ارتقا و پیشرفت وبلاگ بهم کمک کردند تشکر میکنم . از سمانه جان و پردیس عزیز که واقعا از وقتی که این دوتا به وبلاگ اضافه شدند واقعا وبلاگ پیشرفت خوبی داشته و از هر دوتاشون خیلی خیلی ممنونم .

 

راستی برای خالی نبودن عریضه هم براتون یه بازی موتور گذاشتم برای دانلود فقط چون حجمش حدود ده مگابایت هست سعی کنید با نرم افزارهای مخصوص دانلود این بازی رو دانلود کنید و البته بگم ها اگه دارید برای دانشگاه درس میخونید اصلا دانلود نکنید که قاتل وقت هستش و البته گول ظاهر ساده اش رو نخرید و بازی کنید تا بدونید بازی یعنی چی!!!!!!

برای دانلود اینجا کلیک کنید                        یه عکس هم از خود بازی

اگه احیانا از اونجا دانلود نشد از اینجا دانلود کنید   فقط امیدوارم از اینجا بلد باشید و بتونید دانلود کنید

و امیدوارم استفاده ببرید

کوچیک همتون احمدزاده

ادامه داستان

قصه عشق فصل دهم (مدرسه نازنين)
فصل دهم
صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه.لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس.
دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شد اما پذيرفت.يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم.با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.
معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا. نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد.
خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو.دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم. بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت.گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم.متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .
احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي..... شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت. خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد .
در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم. دسپاچه گفتم حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت.
جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم.
نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد.منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم .وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در.
مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل .ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم.
درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند.خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم.تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم. يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود.
نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم.  خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين تشكر كردم.
ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين. مودبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردم
خانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود.من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده .
خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه. من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم .
اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم. ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد . خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم.
من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين   اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه  نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه از مدرسه خارج بشه . هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه. و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسه خود داري كنيد بردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه. و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شما 
 

فصل يازدهم
××××××××××
حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه.
سلام كردم. با لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان.بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد.
گفتم :به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري.  ذوق زده گفت : جان من ....خانم هايده جان ترانه جديد خونده.   خنده ام گرفت .
گفتم نه بابا از اينم مهمتر    با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره . فهميدي . بعد با دلخوري گفت:از چشمم افتادي .
به شوخي گفتم كجا آقا ، رو دماغتون.هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم چه خبره .
گفتم : با اجازتون زنم گرفتم.  از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من......  گفتم بجان شما.........  گفت: سر بسرم ميزاري    گفتم : بخدا نه.......   گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟
گفتم خدا نكنه آقا بله راست ميگم .   پرسيد تو قبل از عيد كه آدم....ببخشيد مجرد بودي    گفتم : يه دفعه پيش اومد .  گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و.... سر كار نذاشتي .
نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها .گفتم نه.يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن    خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ...بله.. فهميدم.بعد با لحني كه معلوم   بودخيلي خوشحال شده گفت: احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم.   گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام. بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نميتونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن   گفت: آهان اما راست وريس كردن كار ها براي دو روز خرجت رو ميباره بالا. گفتم باشه قبولت دارم .گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جان.
گفتم باشه چشم 
گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت. آب از آب تكون نميخوره.اصلا" دو روز اول مدرسه كه مدرسه بشو نيست. فقط قولت يادت نره ها
گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟
گفت الحق و والانصاف...نه
گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبه ميبينمت.
گفت: باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز
خنديدم و گفتم امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانم هايده جان هستم.(اين تكه رو مثل خودش بيان كردم) خداحافظ
گفت: خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم ميدونستم چه پوستي ازت بكنم.   گفتم دل بدل راه داره آقاي ضرغامي خداحافظ
خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف   جام جم حركت كردم.
راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم.اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم. راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلام كردند مصوبه اش را از مديريت گرفته اند وبمحض ارائه مدرك ديپلم ميتونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم خيلي خوشحال شدم .بچه ها با اينكه نبايد اينكار را ميكردند اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند.
با دمبم گردو ميشكوندم خدارو شكر كردم به خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم.
خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي (آژير) رو ديدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو.
گفتم سلام.  گفت عليك سلام.    گفتم بزارين من بد بخت از راه برسم .  گفت خوب رسيدي.........حالا برو تو.....  
بعد منو بزور داخل استوديو فرستاد. مازيار بازياران و تورج نصر داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي ميگفت :يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا سينك بزنيم و بگيم يه چيزي نزديك دوساعت وقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون به آقا مهدي گفتم خب اگه من نرسيده بودم چيكار ميكردي
نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه ميگفت .بعد هم زد زير خنده .
كمي شوخي كرديم و گفت تو كجا بودي پسر ، باز غيبت زده بود .   گفتم راستش گرفتاري خانوادگي داشتم .اين جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم    جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي ؟  مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا ميكردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش ميدم .آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگ من رو داشت  
من قيافه اي گرفتم وگفتم البته بچه كه نه ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خب يه جورايي بله .
يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........
گفتم : فاتحه ........
گفت :بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا".....هيچكدوم . 
گفت: پس كي ؟    گفتم : دختر داييم .
گفت : اميدوارم ....ولش كن نفرينت نمي كنم بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي .خوب كاري كردي.
در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن .بعدهم نوبت تورج رسيد .در همين حال آقا مهدي شروع كرد به جار زدن كه: آهاي ايهاالناس . آخه من دردم رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن. اصلا" انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته.بچه هاي يكي يكي جمع مي شدندكه بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن به من تبريك ميگفتن.  
خلاصه تا سرم رو چرخوندم. ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه نازنين.واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم .
اينم اضافه كنم مازيار از كهنه كاراي دوبلاژ و صميمي ترين دوست من تو واحد بود با اينكه اختلاف سني زيادي با هم داشتيم اما دوتا رفيق خوب بوديم.    وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت: سلام.
گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه .
گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري .بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيابرام يعني تو بود و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود  پرسيدم دوستات هستن گفت آره ولي حسابي حسوديشون شده.
بعد گفت ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون  گفتم هرچي شما دستور بدين قربان دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم    راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين
شيشه رو داد پايين وگفت ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون. يه دستي تكون داد و شيشه داد بال و گفت برو .  از خنده مرده بودم . گفتم تو اينقدر بدجنس نبودي نازنين من  گفت: هنوزم نيستم عزيزم اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد.
خيلي احساساتي شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود.  گفت : خيلي خبر ها ،خيلي . اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم
گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري .  گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم كه بهشته. گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم. براي خوردن جوجه كباب حاتم.

فصل دوازدهم
به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم.  رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .
رستوران شلوغ بود ، ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو مدرسه چه خبر بود.  نازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : ميخوام از اول صبح برات بگم تا ظهر . 
گفتم : باشه عزيزم هرجور كه تو دوست داري.   گفت : ميخوام مثل خودت قصه پردازي كنم.    خنديدم و گفتم : من كي چنين كاري كردم.   گفت : خودت متوجه نميشي ولي وقتيكه ميخواي يه ماجرايي رو تعريف كني اونقدر جز به جز و قشنگ شرحش ميدي كه آدم فكر ميكنه خودش وسط اون ماجرا وايساده و داره تماشاش ميكنه .
دستش رو كه تو دستم بوسيدم و گفتم : خيلي ازم تعريف بكني باورم ميشه ،............... بسه ماجرا رو برام بگو .
خنديد و شروع كرد. 
ساعت حدود شش صبح بود كه بوسه گرم احمد رو روي لبام حس كردم ، احساس خيلي خوبي داشتم و نميخواستم به اين زودي ها اون حس رو از دست بدم ، واسه همين چند لحظه اي خودم رو به خواب زدم . احمد آروم آروم دست مي كشيد به موهام واونارو بو ميكرد.چشمام و باز كردم و گفتم : سلام عزيزم ، اين جمله رو با تموم وجودم بهش گفتم.
اونم متقابلا"گفت : سلام نازنينم....و بعد با مهرباني ادامه داد :بلند شو كه بايد بري مدرسه .
خودم رو لوس كردم و مثل بچه كو چو لو ها لبام رو جمع كردم و گفتم: من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم مدرسه.   دستي به موهام كشيد و نوازشم كرد و گفت : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شدم اما پذيرفتم.
يه بوسه ديگه به لبهام زد و گفت : بلند شو خوشگلم... از جا بلند شد م و با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، مامان يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،بابا ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود. صبحانه رو كه خورديم كارهام رو كردم و آماده رفتن شديم.  با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، محكم دست احمد رو گرفته بود تو دستم و شونه به شونه اش راه مي رفتم ميخواستم به همه دنيا بگم اين منم نازنين عاشق و دلخسته احمد ، وحالا اون ماله منه.... فقط مال من.......   زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هام دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.  خانم جهانشاهي ناظم مون و بهترين راهنما و سنگ صبور من . براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود . وقتي رسيديم دم در. خنده اي كرد و گفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام انداخت.    بعد رو من كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا.   با خنده اي همراه با خجالت سلام كردم .
خانم جهانشاهي دستش رو بطرف احمدم دراز كرد و گفت سلام رمئو.  احمد دستش رو جلو برد ومودبانه دست داد. گفت: ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم.  بشدت تعجب كرده بود از اينكه او را ميشناخت ، اونم خيلي خوب . گفت بالاخره بدستت آورد. احمد معلوم بود حسابي گيج شده   خانم جهانشاهي كه متوجه گيجي احمد شده بود ادامه داد: تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه. تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده . احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....  خلاصه همه فكر وذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....
احمد حسابي از خجالت سرخ شده بود.  خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : خب چه خبر ؟ 
آروم و با غرور دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو به خانم جهانشاهي نشون دادم .   در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورتش خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. و بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.
احمد دستپاچه گفت : حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هام كه همه احمد رو ميشناختن دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف ما سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيديم پاسخ همه رو بديم . هر كسي يه چيزي ميگفت.   جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . احمد به بهانه شيريني خريدن از معركه در رفت .
بچه ها هم كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن.   تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام.
يه جور ماجراي من شده بود . مسئله همه بچه ها . ميرفتن امامزاده شمع نذر ميكردن واسه من ، گندم ميريختن جلوي كفترا .
حتي شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه ميره و براي رسيدن احمد به من شمع روشن ميكنه.  خانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم.
بهرصورت هركي سوالي ميكرد . 

يكي از بچه ها كه دست چپ منو گرفته بود تو دستشو داشت حلقه مو تماشا ميكرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو........  بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا ميرفتن. صورتم گز گز ميكرد . از بس ماچم كرده بودند. خانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي ميكرد پشت سر و جلوي من قرار بگيره تا بتونه با من حرف بزنه.   خانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها كرد و گفت خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده .
بچه ها يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شد.  خانم مدير ادامه داد :چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا ميخواستيم بوقوع پيوسته و يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه به آرزوي قلبيش رسيده .
من از طرف خودم و همه همكارا ي مدرسه اين اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنين تبريك ميگم .  باز مدرسه منفجر شد. اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه ها بر بياد از سكوي جياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ،  بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي ميكرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت: خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه نازنين به آرزوش رسيد .
بچه با صداي بلند يك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه.
خانم جهانشاهي با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ادامه داد: پس قرار ما ساعت هفت.......بعد از كمي مكث گفت: خب حالا برين سركلاسهاتون.  هيچكس سر جاش ننشسته بود. همه دور ميز من جمع شده بودن و ميخواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد.  مدتي نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن .
بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم. 
من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتند.  بعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي كرد و گفت : فرشته خانوم نميخواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟
فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بجه ها كرد. 
خانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك كنه.
خانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از آخر ماجرا هم باخبر بشن.
من شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم نامزديمون بود .
مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي وجهانشاهي .  هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه ميكرد .
فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته اين افكار رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس   عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت وخانم جهانشاهي شروع كرد به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند.
من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودم.  خانم صالحي در حاليكه قطرات اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس خارج شد..
تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت ميكردن و دق و درد بهم ميدادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شد.
لبخندي زدم و جوابشون ندادم ميدونستم از حسوديشونه  دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها همين جور بر خورد ميكردند.   تو دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالا.  زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون مدرسه رسوندم. ميدونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرم.
از در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن احمد و ماشينشو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه ميكنند . با خودم گفتم اينم لحظه اي كه ميخواستم.  به طرف ماشين احمد دويدم و بعد از سوار شدن يه ماچ يواشكي كه فقط اون دوتابدجنس ميتونستن ببين احمد رو كردم و بهش گفتم كه بره بغل دست اونا نگه داره .
احمدهم يه چشم بلند بالا گفت و ماشين رو درست جلوي اونا نگه داشت.
من شيشه رو پايين دادم و سرم رو از اون بيرون بردم و با غرور و جوري كه لجشون در بياد گفتم : بچه ها ببخشين شوهرم عجله داره و گرنه ميرسونديمتون. و بعد سرم رو تو بردم و به احمد گفتم حركت كن.
انگار كه يه ليوان شربت بيد مشك يخ خورده باشم همه جيگرم خنك شد.   حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم  گفتم : راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟
نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن.
و امشب اون شبه.  بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ...ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب با بياي امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم.
حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر تو حاضرم هستي ام را هم بدم . اين كه چيزي نيست . قرار گذاشتيم راس ساعت هفت كه بچه ها با هم قرار داشتن ما هم بريم امامراده صالح.   بعد از اين شروع كرديم به خوردن اولين نهار تنهاي زندگييه مشتركمون.

دو تا مطلب

با سلام خدمت دوستان هميشگي وبلاگ

 

خب دوستان اينهم از ادامه داستان كه سه قسمت ديگه اون رو براتون گذاشتم و واي به حال بقيش كه كي تموم بشه

 

اول از همه هم بايد بگيم كه دهه اول فاطميه (س) به روايت اهل سنت شروع شده كه به همه دوستداران ولايت تسليت عرض ميكنم  و انشالله باشه كه براي دهه دوم يه مطلب كلي و انشالله قابل استفاده تهيه كنم و بذارم

 

                                               

و مسئله دوم كه الان تب و تابش حسابي مملكت ما رو گرفته و همه و همه پير و جوون رو به خودش مشغول كرده مسئله جام جهاني هستش .

من خودم به شخصه به فوتبال آنچنان علاقه اي ندارم ولي وقتي مسئله تيم ملي باشه و اونهم بازيهاي جام جهاني ديگه از هر دو آتيشه اي دو آتيشه تر ميشيم .

خب مطمئنا همه براي پيروزي ايران دعا ميكنيم و از بي بي حضرت زهرا(س) هم ميخواهيم كه به مردان صلح  و دوستي خليج فارس كمك كنه تا باعث سربلندي و حفظ اعتبار مملكت عزيزمون  بشوند .

انشالله

 

 

پس فعلا يادمون باشه

 

نه قرمز                                               نه آبي

 

 

 

 

فقط تيم ملي ايران

 

 

راستي دوستان طي هفته گذشته مشكلات و سوء تفاهماتي برام پيش اومده بود كه ميخواستم براي هميشه از خمپاره برم و حتي يه وبلاگ ديگه هم درست كردم و اون رو فعالش كردم و ميخواستم خودم به شخصه تو اون وبلاگ فعاليت داشته باشم ولي خوشبختانه سوء تفاهمات بر طرف شد و تازه فهميدم كه خمپاره خيلي خيلي بيشتر از اوني كه فكر ميكنم برام عزيزه . به هر حال ما در خدمتتون هستيم و هم در اين وبلاگ و هم در وبلاگ جديدم البته فعلا آدرس وبلاگ جديدم بمونه تا يك كم فعال تر بشه اونوقت انشالله آدرسش رو بهتون ميدم .(ولي جدا چقدر كلاس براي خودم ميذارم ها) البته بعضی دوستان هم هستن که تو نظرات دارن به من خیلی حال میدن حالا به چه دلیل خدا میدونه و امیدوارم حداقل بدونن کارشون یه مقدار اشتباهه .... به هر حال

كوچيك همتون احمدزاده

ادامه داستان

فصل هفتم

 

***********

نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .

 كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن. حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين. ميخواستن زجر كشمون كنن. ميدونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكل چه برسه به اون همه غذا.

تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم .

اما نسترن گفت : من بايد واسم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم وبه بابا گزارش بدم.

گير داده بودن ، اونم سه پيچه. فرياد زدم نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم.

نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم.بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد وجلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم.

بي اختيار دهنم رو باز كردم. واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم.  منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم.يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر

هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود. نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته ميكرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين وگرنه منو هم با غذا ميخوردين.

من و نازنين بعد دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خند ه باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم . نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميان دنبالتون.

اين هم خوب بود وهم بد .خوب بود كه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما ميديدن. تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم.  دست نا زنين رو گرفتم وبه يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم وتا غروب با هم درد دل كرديم

 

با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتوانند ما را پيدا كنند ديگه آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند. خيلي خشگ گفتند: وقتش رسيده .

داريوش وچهارنفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند.اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند .هيچ جا رو نمي تونستم ببينم. راستش ترسيدم اينكار خيلي غير عادي بود واصلا منتظر چنين برخوردي نبودم با نازنين هم همين كار رو كردن. زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي .

يه خنده مصنوعي كرد وگفت : ميدونم. ما رو با چشم ودست بسته به ويلا بردن وفقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم.

مادرم روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود   گفت: مادر چه كردي با خودت.  وبعد ادامه داد: برو فعلا" يه دوش بگير   راستش كمي ترسم بيشتر شد. اگر اندكي شك داشتم واميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما وذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست.

يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار ميكرديم....و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم. اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقديرو سرنوشت مي سپردم.

به حمام رفتم و دوش گرفتم بعد ماما ن يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي شبيه لباس دامادي بود يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيده اند ميخواهند من را به شكل دامادها در آورده و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدهند يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . بي اختيار ياد شيخ صنعان افتادم .

به خودم گفتم لذت عاشقي به رسوا شدن به خاطر دلدار و معشوقه بذار منم اثبات كنم چقدر عاشقم. 

لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ديدم يه پاپيون مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم. وآماده مجازات شدم.

با خودم گفتم از دايي خواهش ميكنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه.

از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم.مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد وبي اختيار اشك از چشماش جاري شد. من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد .....

چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كردو در حاليكه اشگهاشو پاك ميكرد در ويلا رو باز كرد وبا صدايي لرزون گفت متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد.

بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . وگفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو احساس كردم بله اون رو هم آوردند وكنار من نشوندن.به هردو ما تذكر داده شد كه از اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم.آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود. واين باعث شده بود گلو خشك بشه.

 

فصل هشتم

××××××××××

بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد.

شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم.   و بعد با طعنه ادامه داد.ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم.  همه شما ميدونين من چقدر نازنين رو دوست دارم.همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم اندازه اميرم دوست دارم. اما اونا كاري كردن كه من امروز ناچارم اونهارو تنبيه كنم. اونهم يه تنبيه بسيار سخت .

اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل و هر كاري يه تبعاتي داره. و انسان شجاع اونه كه پاي مكافات عملش بايسته. من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند. مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم وشما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد ويا رد كنيد . من تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميگذارم

سكوت حضار نشون ميداد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي هستند.به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر شدين من تصميم گرفتم همون بلايي سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف در آورد. از گوشه وكنار سرو صدا بلند شد. يكي ميگفت :نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون .

يكي ديگه مي گفت : اتفاقا" بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه ....

خلاصه برعكس دقايقي پيش كه صدا از كسي درنمي اومد.حسابي شلوغ شد  بالاخره بادستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه سكوت كردند. من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم يخ كرده بود ، درست عين خودم .و منتظر نتيجه شديم.

خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري ميكنيم سه نوع راي ميتونين بدين با نظر نصرالله خان موافقيد ، مخالفيد و يا نظري نداريد. واضافه كرد من سوال ميكنم وشما با بلند كردن دست راي ميديد. از مخالفين شروع مي كنيم.كساني كه مخالف اين مجازات هستند دستشون را بالا ببرن.

بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره. باخودم گفتم يعني بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نميدونستم چيه مخالف نيستند.مو به تنم سيخ شد.

ممتنعين دستشون رو بلند كنن.........بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ...........خب ظاهرا" تكليف روشن است. اما براي اينكه جاي هيچ شك وشبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا. و اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شد.

دايي نصرالله دوباره كلام رو به دست گرفت وگفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت خان وخواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع ميكنيم وبعد ادامه داد: بچه ها بيارين او اسباب مجازات رو همه شروع كردن به كف زدن وخوشحالي كردن.

گيج شده بودم يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله ميكردندو بعد از دقايقي دايي دستور داد چشمان ما را باز كنند تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه.

چشمان مارو باز كردن . چند لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه. وقتي چشمام به محيط عادت كرد داشتم پس ميافتادم. خداي من اينجا چه خبره ؟بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه.

اشك چشمام رو پر كرد نميتونستم صحنه اي رو كه ميديدم.باور كنم. همه دست ميزدند وميخنديدند.

مادر در حاليكه روبروم واسه بود داشت آروم آروم گريه ميكرد.

دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم. يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي در خشان روي سرش خيلي زيبا تر از گذشته مثل فرشته ها شده بود. دايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام ميكنيم. البته شرايطي هست كه احمد ونازنين بايد بپذيرند. وگرنه ..... من ونازي در حاليكه بشدت گريه ميكرديم همصدا گفتيم هرچه باشه ميپذيريم  مامان حلقه اي رو از توكيفش در آورد و به من داد و گفت اينو دست عروسم كن. چنان اين جمله رو با لذت به زبون آوردكه نميتونم وصفش كنم.

زندايي هم يه حلقه به نازنين دادتا دست من كنه.صداي آهنگ مبارك باد فضاي ويلا رو پر كرده بود. همه ميزدند وميرقصيدند ومن نا باورانه دست نازنين رو محكم تو دستم گرفته بودم.در همين زمان سرو كله داريوش پيداشد.در حاليكه مسخره بازي در مياورد و ميخنديد . ناگهان يه چك زد تو گوش من.

جا خوردم . در حاليكه بازم داشت ميخنديد گفت: ديدم گيجي گفتم بزنم كه ببيني خواب نيستي داداش.  خنده ام گرفت.

كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من ونازنين اونو بريديم نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم .به اشاره مامان من ونازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت انشالله خوشبخت باشيد به طرف مامان نازنين وبعد بابا ومامان من رفتيم وهمون صحنه تكرار شد.

بعد از نيم ساعت پيرمرد پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند وفقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت ميكشيديم فرصت كرديم همديگر رو بغل كنيم و ببوسيم. تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم.اصلا" دلمون نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم .

ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم.من فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بود.

 

 

فصل نهم

شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت:

بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد. من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم.يه جور گيجي هنوز اذيتم ميكرد.اما ديگه باور كرده بودم منو نازنين ديشب رسما" نامزد شده بوديم .ديگه چيزي از خدا نمي خواستم.

به نسرين گفتم تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم.نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد گفت: خوب به مراد دلتون رسيدين ها.

متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست.متكا به در خورد و همونجا افتاد پشت در.

به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش ميكردم.بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم: نازنين من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگي من....., همسر من......, يعني تو خوابي ؟

از جا پريد وگفت نه عزيزم دلم ميخواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگيم.......همسرم بشنوم. امروز بهترين روز عمرمنه.....دلم ميخواد تا قيام قيامت بشينم همين جا وصدات رو بشنوم ......دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني.....ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين روزي بودم.

و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه اي سرش بلند كرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من.......

گفتم بهت قول ميدم .....قول ميدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود البته اينبار از شادي نه از غم وغصه.بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست وپامون رو جمع كرديم وپس از شستن دست وصورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم. نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند.

بابا از اون كله سفره دستي تكون داد وگفت: بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره درست سر سفره رسيدين.با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم سرم انداختم پايين وهيچي نگفتم فقط لبخندي زدم در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيدو گفت چيكار داري پسرم رو .حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟

بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالاي پسرم رو كه دوماد شده......بيشتر خجالت كشيدم.

بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماكه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت.در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا" فكرشو نميكردم.

يدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست نميدونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم.

يه لحظه هم سكوت كردند و بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين.

باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنين رفت ودر حاليكه صورت نازنين رو ميبوسيد، گفت: شاه دوماد فعلا" كه دور ، دور شماست

مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد  يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد.همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد.

و مشغول اولين ناهار مشترك رسمي مون شديم.نهار كه تموم شد ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا ميكنن.

بابا گفت: بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن.من ونازنين بلند شديم وبا هم از در رفتيم بيرون.

تا به ايوان ويلا رسيديم.بچه ها شور كردن سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن .يه چيزي بهشون گفتم و اضافه كردم مگه شما آدم نديدين.

منوچهر گفت: قربان بايد بفرمايي مگه شما تا حالا دوماد نديدين.گفتم چه فرقي ميكنه داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه.......گفتم : مثلا" چه فرقي؟

سهراب گفـت :مثلا" آدم ميتونه داماد بشه .....اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو نيست.سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من ونازنين رو دست انداختن. وكلي خنديدند.بعد هم همه با هم به كنار دريا رفتيم وبا انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم.ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم.

داشتم اين پا اون پا ميكردم.كه دايي رو به بابا كرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازين رو مياره و شب خونه ما ميمونه.فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط وشروطم در ميون بذارم.بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما.

بابا گفت ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما .شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن.

دايي بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من كرد وگفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينه.

من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل وتشكر از زحماتي كه كشيده بودند.با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم.

به اين ترتيب يكماه دلهره وتشويش به پايان رسيدودوران خوشي وسرمستي ما آغاز شد.اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد.اما نميدونستم اون چيه.به خاطر او كه قلبم برايش مي تپد . دوباره آغاز ميكنم.

جواب نامه من :ی:ی:ی:ی

سلام دوستان عزیز همیشکی این وبلاگ
خب امروز اومدم تا یک کم از چاق شدن خودم بگم نیش خند نیش خند نیش خند

یکی از دوستان که خواننده وبلاگ ما هست و خودش هم وبلاگ داره گویا خیلی از نامه به آقای نبوی دلخور شده و تصمیم گرفت برا ما کلاس بذاره و کلی ما رو تحویل بگیره و یه نامه هم در جواب نامه ما برامون بفرسته (ولی خودمونیم ها میگن تو ادارات کاغذ بازیه بیان ببینن اینجا چه نامه نگاری هست و همه دارن خودشون رو تحویل میگیرن من که دارم کلی حال میکنم) به هر حال چون مطلب بازم زیاد شده و خودم شخصا اصلا دلم نمیخواست اینقدر وبلاگم سیاسی بشه و بر حسب اجبار و اعاده حیثیت  فقط چند خط اول رو نوشتم بقیه رو تو ادامه مطالب گذاشتم و  حتما برید تو ادامه مطالب و کل متن رو بخونید و از دوستان جدیدی که به وبلاگ من اومدن اول پیشنهاد میکنم که این صفحه رو سیو کنن و حتما مطالب خیلی قبل تر مانند داستانها و لطیفه ها و بالاخره هر چیزی که قبل از دو مطلب آخری تو وبلاگ گذاشتم رو بخونن تا بدونن که این وبلاگ اصلا حال و هوای سیاسی نداره تازه کلی هم سرحال و جذاب هم هست(چقدر کلاس میذارم برای خودم ...این یعنی تبلیغات درست و صحیح) بعد در انتها اول پست قبلی این مطلب که نامه نبوی به دکتر احمدی نژاد و چارخط جوابی که من نوشته بودم و بعداین مطلب رو بخونن تا همچی تو ذوقشون نخوره .به هر حال ممنونم و از همه کسانی که دفعه قبل برای مطلبم نظر دادند تشکر میکنم البته این نظرات یه طرف و پی امهای خصوصی و آفهایی که برام گذاشته بودن هم یه طرف و واقعا فکر نمیکردم بخواد اینجوری تاثیر بذاره و خوشحالم و لازم شد منم برم یه وبلاگ سیاسی جداگونه بزنم چون خیلی حال داد (کلی دارم میخندم)متن اول متنی است که خانوم ساناز خانوم تو وبلاگ خودشون گذاشتن و بنده با شجاعت کامل کل متن رو برعکس ایشون که از نامه من هرجور دلشون خواسته بود استفاده کرده بودند میباشد  متن دوم هم طبق معمول جواب بنده هست و حتما تا خط اخر این مطالب رو بخونید .

---------------------------------------------------
چيزي كه خيلي اين چند روز رفته است تو بوق و كرنا قضيه ي ان كاريكاتوريست فلك زده ي روزنامه ي ايران است كه در ضميمه ي ايران جمعه اش ظاهرا توهيني شده به اقوام اذري زبان ( ظاهرا از ان جهت مي گويم كه اينجانب توهيني مشاهده نكرد ) چيزي كه اين ميان مرا متعجب مي سازد نا آرامي در اردبيل / زنجان / اذربايجان شرقي و غربي است كه هنوز هم  ادامه دارد .قضيه دوم كه ان هم سر و صدايي داشت براي خودش / نوشتن نامه اي بلند بالا توسط  دكتر احمدي نژاد( دكتر؟ ) براي جناب جرج بوش بود / مدتي پيش به وبلاگي برخوردم كه  نامه ي از طناز با استعدادايراني جناب سيد ابراهيم نبوي را گذاشته بود و خود در جواب نامه اي نوشته بود بس زيبا و پرمعني قسمتي از نامه ي هردو را با مختصر كلماتي از خودم ميگذارم / جملاتي كه در «» مي ايند سخنان دكتراحمدي نژاد ميباشند .

در اخر چند تا از سخنان بدون شرح اقاي احمد زاده رو ميارم كه به قول خودشون سخنان تمام مردم ايرانه

  * بنده نيز باز تكرار ميكنم كه از سياست هيچ چيز نميدانم
  * ( خطاب به سيد ابراهيم ) به واقع حكم اعدام براي همپيالگان تو كم نيست ؟
  * ميخواستم به تو بگم مردك تو غلط كردي كه به دانشجو جماعت توهين ميكني . تو کمترين چه اجازه اي براي اين كار داري ؟
ما : يادم مي ايد بچه كه بودم / وقتي دعوايم ميشد / ميرفتم ان دورها ميايستادم و ميگفتم بي ادب

منبع از وبلاگ  خیمه شب بازی

------------------------------------------------------------

ساناز جان خواهر عزیز  ایرانیم
مهربان تر از جانم که عقیده تو نیز برای من عزیز است
ساناز جان از تو ممنونم که همانند همه دوستانت نامه من را ان گونه که خود خواستی به طرز بسیار کثیفی گلچین کردی البته در میان بحث هایی که من و تو قبل از این کرده بودیم و همچنین در زمانی که از من اجازه گرفته بودی برای استفاده از مطالبم نیک میدانستم که مانند همیشه همانگونه که خود بخواهی از این نامه گلچین کرده و حتی تذکر اخلاقی نیز به تو داده بودم و چون مطمئنا همین دوستان تو از وبلاگت بازدید میکنند (که از میزان نظر دهندگانت و میزان تایید نوشته هایت معلوم میشود که چقدر مخالف به وبلاگ تو سر میزند) بساط به به و چه چه از نوشته تو جور شده است و خوشحال باش


بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .

ادامه نوشته

نامه

سلام به همه دوستان هميشگي اين وبلاگ همین اول از همتون میخوام که حتما حتما این متن رو تا آخر بخونید من کاری با نامه نبوی ندارم با بقیه مطالبش کار دارم پس حتما تا آخرین خط این پست بخونید

همونجور كه همه ميدونيم چند وقت پيش آقاي احمدي نژاد رئيس جمهور محترم كشور عزيزمون يه نامه بلند بالا به رئيس جمهوري آمريكا آقاي جرج بوش نوشت و البته باعث افتخار غرور همه ايرانيها و نه تنها ايراني ها كه تمام مسلمانان و نه تنها مسلمانان ، تمام كساني كه با استبداد و زور و جنگ مخالفت دارند از اين نامه احساس غرور و خوشي كردند و اصلا نگارنده نامه برايشان ملاك نبود و متن نامه بسيار مهم بود كه حرف دل همه جهانيان و حتي خود ملت امريكا بود كه طي چند روز گذشته از اخبار بعضي مسائل را ميشنويم .

در كنار اين غرور بعضي افراد نيز بودند كه از اين نامه خشنود نشدند و انتظار اين رو داشتند كه در اين نامه نشان از عجز و ناتواني كشورمان و دراز كردن دستمون به سوي ابر قدرت ها باشد كه متاسفانه به دليل بودن اقتدار ايرانيان در متن نامه ناخرسند شدند كه واقعا جاي تاسف داره كه بگيم اين افراد نيز بعضا ايراني بوده و متاسفانه بعضي از اين افراد نيز درون ايران و از افراد فعال در اين مملكت اعم از روزنامه نگار و نماينده مجلس و غيره بودند

من به طور خيلي شانسكي نامه اي كه آقاي ابراهيم نبوي كه يكي از نويسندگاه فراري اين مملكت ميباشد و يد طولاني در ترور شخصيتي كشور ايران از طرف ايشان و دوستانشون چه در داخل و چه در خارج از كشور داشته اند .

ايشان يك نامه اي كه پر از توهين و افترا نسبت به رئيس جمهور عزيزمون در جواب نامه ايشان به بوش نوشته كه من گذرا اون رو ديدم و خوندم ولي متاسفانه بعد از اون ديدم كه چندين وب سايت و وبلاگ اين جوابيه رو تو وبشون قرار دادند منهم تصميم گرفتم اين مطلب رو بذارم و البته اصلا دلم نميخواست اين مطلب رو بذارم چون خيلي طولاني ميباشد و وبلاگ رو بيشتر به طرف سياسي بودن ميبره كه خودم انچنان دلم نميخواد همچين چيزي رو ولي از اونجا كه اين وبلاگ براي همه جا و همه چيز و همه كس هست تصميم گرفتم اين مطلب رو بذارم  و البته به قول خودم يه جوابي نيز براش نوشتم و بايد بگم كه اول اين جواب رو براي خود آقاي نبوي ايميل زدم و بعد براي اون دوستي كه اون لينك نامه رو فرستاده بود

به هرحال

 چون اين مطلب خيلي طولاني هست حتما اول سيو كنيد اين صفحه رو تا بعدا سر فرصت بخونيد وقضاوتش با خودتون

 براي ديدن متن اصلي نامه كه خود نبوي نوشته اينجا كليك كنيد كه البته نياز به فيلتر شكن داريد

 

محمود جان، پسر عزیزم!

 ابراهیم نبوی

e.nabavi@roozonline.com

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

 

آقای محمود احمدی نژاد

ریاست جمهوری اسلامی ایران

 

نامه شما را به آقای جرج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا خواندم. به نظرم آمد که بدنیست که در مورد این نامه برایت نامه ای بنویسم. پیش از آغاز به من اجازه بده بعد از یک سال که مجبورم روزی بیش از ده ساعت به تو فکر کنم و نوشته های تو را بخوانم و عکسها و کاریکاتورهای تو را ببینم، تو را صمیمانه خطاب کنم. بالاخره ده سال بعد محمود احمدی نژاد تبدیل به کارمند یک سازمان اداری یا خصوصی می شود و هر کس که بخواهد در مورد تو چیزی بخواند، لابد در نوشته های کسانی مانند من نام تو را جستجو خواهد کرد، بنا براین من این حق را دارم که تو را صمیمانه خطاب کنم.

 

لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد

 

ادامه نوشته

تولد پردیس و کلی مطلب قروقاتی

سلام به همه دوستان عزیز و گرامی بعد از چند روز امروز اومدم و کلی هم مطلب با خودم آوردم و البته البته

باید بگم که امروز تولد پردیس عزیز هستش که یکی از نویسنده های این وبلاگه ......... پردیس جان تولدت مبارک و باز هم به جهان هستی تسلیت میگم که در یک چنین روزی تو پا به جهان گیتی گذاشتی

خب امشب چون این میمنت هست خواستم مطلب بذارم و چون عادت دارم همیشه همه مطلب هام رو تو یه پست بذارم امشب فکر کنم پست شلوغی بشه ولی هر چی دلتون بخواد داره و قاتی پاتی قاتی پاتی هستش و هیچ چی جای خودش نیست و امیدوارم استفاده ببرید

اول یه چند تا داستان براتون میذارم

بستنی

پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50  سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « 35  سنت.»
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفا يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت ورفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، دو سكه  5  سنتي و  5  سكه  1  سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت.

 

ازدواج اهو والاغ
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
 آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
 حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
 آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
 آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند

 

 

 زيباترين قلب
      روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را  درتمام آن منطقه دارد.جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را
 دارد؟مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها
 همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
 مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

یه چند تا جک و سند تو ال هم از ما داشته باشید

 

ياروترکه ميره جبهه . نارنجك به خودش مي بنده ميره زير تانك خودي

لرا ميرن قايم موشك بازي دو تا شون گم ميشن

به تركه ميگن تو چرا بلد نيستي فارسي حرف بزني ميگه مگه من حضرت سليمان هستم كه زبون هر حيواني رو هم بلد باشم

يارو پليسه مياد به تركه گير ميده كه آي عمو اينجا جاي ماهيگيري نيست كه يارو تركه ميگه خب نيست كه نيست پس چرا تابلو ماهيگيري ممنوع نزدي ؟؟؟ پليسه ميگه خب نزديم كه نزديم تو از بالاي اكواريوم بيا پايين

پروانه گاهي فراموش مي کندکه زماني کرم بوده است

اول خوب نگاه کن!!! بعد بيا جلو!!! نه جلوتر!!!! به من بچسب!!! بغلم کن!!! بعد خوب بوسم کن!!! واي چه خوبه!!! بيشتر!!! خوب لمسم کن!!! منو بنداز رو تختخواب!!! لختم کن!!! دوپامو ببر هوا !!! آره دو پامو ببر هوا !!! بعد قشنگ!!! قشنگ پوشاکمو عوض کن ! از طرف نيني كوچولو

يه آخونده قرص X ميخوره سر نماز ميرسه ميگه: (ربنا ...آتنا... فد....د...د....د...دنيا ديگه مث تو نداره... نداره نميتونه بياره .. )!!

بي تو هرگز.... با تو بابام نميزاره !


عشق مثل سيمان خيس ميمونه هر چقدر بيشتر بموني بيشتر فرو ميري و جاي پاهات بيشتر ميمونه

عشق خيس شدن زير باران نيست عشق ان است كه يكي چتري شود براي ديگري و آن هرگز نفهمد كه چرا خيس نشده
 
ترکه کارخونه ي سوسيس کالباس ميزنه
رو بسته بندي محصولاتش مينويسه تهيه شده از گاو تازه!!!

رشتيه براي کار ميره عسلويه کارگري . بعد از يک ماه زنش برجي 3 مليون براش کمک خرجي ميرفسته!!!!!!!

يه بار 3 تا ميمون رو يه درخت نشسته بودن ..يکيش مجله مي خونده اون يکي کتاب سومي هم آف منو مي خونه

يه مگسه دست مي ندازه دوره گردنه دوست دخترش مي گه مي دوني از"گه" بيشتر مي خوامت

گنجشكه از خيابون مي پريده كه يه دفعه محكم مي خوره به يه موتوريه موتوريه هم برش مي داره مي بره خونه مي ندازه تو قفس تا به هوش بياد . وقتي گنجيشكه به هوش مي ياد يه دفعه جيغ مي زنه و مي گه : واي موتوريه مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فيلم هاي برتر جشنواره فجر
1.اخوند عبا قرمزي
2.امامه اي براي دو نفر
3.اخوندي با كفش هاي كتاني
4.من اخوند 15 سال دارم

نگريستم به گريستنت، گريستم به نگريستنت، گريستم و تو نگريستي، نگريستم و تو گريستي، گريستم تا نگريستي! مخت چت كرد يا بازم بگم؟

تو دياري كه لاك پشت پرواز ميكنه، گل عاشق ميشه، طوطي حرف ميزنه، الاغ آواز ميخونه، ماهي گريه ميكنه، چه اشكالي داره كه ميمون آف بخونه؟

زين پس بجاي واژه سزارين گوييم بچه به شرط چاقو...!!!

به ترکه ميگن ترمز ABS چيه؟ ميگه تو سرعت هاي زياد و سر پيچ ها کار حضرت ابوالفضل رو مي کنه!!!

مادره به بچش ميگه : مي دونم موهاي خواهرت رو كشيدي شيطونه گولت زد.
 بچه هم ميگه :آره ولي لگدي كه تو دلش زدم ابتكار خودم بود

يه تركه تو آينه عكس خودشو مي بينه بعد مي گه : ا...اين چه آشناست ! بعد از يه ساعت فكر كردن داد مي زنه : فهميدم ... اين همون کره خريه كه امروز تو آرايشگاه يک ساعت زل زده بود به من

به تركه يه ماشين خارجي مي دن كه فرمونش سمت راسته ازش مي پرسن چطوره ؟ مگه بد نيست فقط نمي دونم چرا هر باز توف مي كنم ميوفته روي خانومم

ترکه ميره پلي استيشن بخره پول کم مياره تلويزيونش را ميفروشه

تا حالا يه بچه ميمون تو پلاستيک ديده بودي ؟
اگه نديدين يه نيگا به گواهينامت بنداز
 
يه روز 2 تا آباداني به هم ميرسند
اولي ميگه: ديروز جات خالي رفتم شكار 5 تا خرگوش 10 تا آهو 2 تا شير شكار كردم
دومي ميگه: همش همين؟!
اولي ميگه :با يك تير مگه بيشتر از اينم ميشه ؟
دومي ميگه : تازه تفنگم داشتي ؟

 روز از نيوتن ميپرسن چرا افتادن سيب نظر شما رو جلب کرد.ميگه اخه من زير درخت گلابي نشسته بودم

يه روز يه تركي موز رو با پو ست مي خوره تا يه هفته ليز ميخوره
 
دو تا جوجه تيغي داشتند با هم قدم ميزدند كه يه كيوي سر راهشون سبز ميشه.يكي از جوجه تيغي ها به اون يكي ميگه:اين دامادمونه كه تازه از سربازي برگشته
 
دو تا ترك ميرن قله اورست رو فتح كنن وسط راه سردشون ميشه براي اينكه گرمشون بشه به خودشون تلقين ميكنن هوا گرم. بعد از 1 هفته روزنامه ها تيتر ميزنن 2 ترك در ارتفاعات هيماليا بر اثر گرمازدكي جان دادن.

 

خب حالا میخوام سه تا نرم افزار بزارم

نرم افزار اول و دوم مکمل هم هستن و یه مقداری جالبه و البته الان که دارم اینها رو میذارم با ترس و لرز میذارم چون میدونم خیلی از کسایی که این نرم افزار رو دانلود میکنن عد لیستهای خودم هستند و صد درصد بدبخت میکنن من رو برای همین دومین برنامه که همون آنتی نرم افزار اول هست رو گذاشتم تا بدونن که راه فرار هم هست

خب این نرم افزار که کار باهاش خیلی خیلی و فقط با یک کلیک کار میکنه با عث میشه چراغ آیدیتون هی خاموش روشن بشه و اگه میخواهید کارکردش رو ببینید اول آیدی خودتون رو برا خودتون عد کنید بعد استارت رو بزنید تا ببینید چی میشه البته من عکسش رو میذارم تا ببینید

 

مردم آزاری


         برای دانلود نرم افزار اینجا کلیک کنید

خب ما که این نرم افزار رو گذاشتیم و میدونیم که بدبختیش هم پای خودمونه ولی حداقل سر من بلا در نیارید چون واقعا اعصاب خرد کنه چون ولش کنید یه موقع این خاموش روشن شدنها از سقف مانیتور هم میزنه بالا

برای همین من آنتی این نرم افزار رو گذاشتم که جلوی این خاموش روشن کردن رو برای عد لیست ها میگیره

                 برای دانلودش اینجا کلیک کنید

خب اینهم از این امیدوارم که حالش رو ببرید

راستی تو نرم افزار هام میگشتم یه دفعه برخردم به این نرم افزار که البته نرم افزار نیست کارش هم اینه که کد مستر (کد های اصلی) رسیورهای ماهوراه رو بهتون میده منم گفتم بزارم براتون شاید به دردتون بخوره حالا جاش بود یا نه خودمم نمیدونم  ما که گذاشتیم امیدوارم به درد بخوره

                        دانلودش کنید

راستي اين نرم افزارهارو كه براتون گذاشتم چون تو يه سايتي آپلودش كردم دسترسي به اون سايت بعضي وقتها غير قابل دسترسي ميشه براي همين اگه نتونستيد دانلود كنيد چند ساعت بعد دوباره امتحان كنيد و احيانا اگه باز هم نشد حتما بهم خبر بديد 

خب این هم از مطالب ایندفعه که به مناسبت تولد پردیس عزیز گذاشته بودم و باز هم تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در این روز به ایشون این مناسبت رو تبریک بگیم راستی شماها هم تبریک یادتون نره ها

 

ادامه داستان دنباله دار

حالا نوبتی هم باشه نوبت داستان دنباله دار خودمونه و شاید احتمالا این داستان رو به علت طولانی بودن به یه وبلاگ جدید منتقل کنم و اونجا رو بکنم مخصوص داستانهای دنباله دار تا ببنیم چی میشه

 

فصل چهارم
××××××××××
امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم.  البته درسم بد نبود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود.مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم .
البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ،چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم.
بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون.ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم .واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم .وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم.
بعد فرهنگ روديم(مهرپرور) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم. خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من.
بهر صورت كار هام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند.
نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود.و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم.ضربه اي به شيشه ماشين ،من را به خودم آورد يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه   منم كه گواهي نامه نداشتم.ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر.    طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست.الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم.همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش.   بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم.
با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي واسادين.بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس دادو يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه.
عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميگذاشتي آب ميشد. چه برسه به يه جوجه سروان .  
چند دقيقه اي طول كشيد تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه اي هاش به بيرون مدرسه ميكشه . يه بوق زدم .دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سو ار شد.
گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده .  نازنين سال دوم نطام جديد بود. رشته علوم تجربي .  ماشين رو روشن كردم وحركت كردم. وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازي ناگهان دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد.  من كه آن لحظه منتظر چنين كاري نبودم .نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود.اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم.
باز دست انداخت گردنم وگونه هام و بوسيد منم چند بوسه از سرش و موهاش وگونه هاش كردم .
بعد ازدقايقي رفت سراغ كيفش ويه دفتر رو از توي اون در آورد و دست من داد   با كنجكاوي شروع به ورق زدن دفتر كردم . خداي من يه آلبوم بود از عكسهاي من. عكسهايي كه در زمان ها ومكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من ويا كس ديگري متوجه بشيم گرفته بود .
اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم.خداي من ...... نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت ومن...... منه احمق ، من...... لعنتي اينو نفهميده بودم. من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم. سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه. دستاش روگرفتم وگفتم نازنين من ، من مال تو ام ، تا ابد ، تا هر موقع كه تو بخواي. گريه نكن .خواهش ميكنم.و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم.
بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم.
نازي بايد به خونه ميرفت .البته منم قرار بود اون روز برم خونه اونا و وسايل مربوط به شب تولد امير رو كه مال من بود جمع جور كنم و ببرم خونه. واسه همين باهم قرار گذاشتيم . او نو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد ار يكربع برگردم.همين كار رو كرديم.
وقتي من درزدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه ؟   من جواب دادم منم زن دايي ، احمد.    با خوشرويي جواب سلامم رو داد و در را باز كرد .وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمه.
به استقبالم اومدو منو برد به اتاق مهمون خونه.  
بعد از كمي ، نازنين با يه سيني شربت وارد شدو سلام كرد انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم ، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم وجواب سلامش رو دادم وبعد از بر داشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم.
زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان وبابا اينا وبعد از حال خودم . در پايان هم گفت من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه . اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده ،برادر زاده داره همه اش نقل زبونش تويي.گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بشتر دوست داره يا امير رو .
ماشا الله هم درسخوني، هم كار با ارزش ومهمي داري هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي ، اونم تو اين سن وسال، راستش دروغ چرا منم به مامانت حسوديم ميشه.
تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم. من نه تا دايي داشتم كه هر كدوم شيش ، هفت تا بجه دارند. بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم.  
گفت اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته و بعد به به نازنين گفت مادر وسايل احمد جان رو نشونش ميدي.
بازم خيط كرده بودم، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم ميگذاشتم و از خونه دايي اينا ميزدم بيرون . اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد .نازنين گفت : ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت راستش من ميخواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم.
زن دايي يه چشم غره اي به اون رفت و بعد گفت : اين حرف چيه دختر چرا مزاحم احمد جان ميشي شايد كاري داشته باشه.
فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم زن دايي ، من كه با شما تعارف ندارم .من امروز هيچكاري ندارم.واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين خانم رو ميبرم و خودمم برش ميگردونم.
زن دايي گفت آخه باعث زحمت ميشه ......   گفتم دست شما درد نكنه ، مگه ما اين حرفارو با هم داريم.  نازنين هم گفت پس من ميرم حاضر بشم. وفوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه.  منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازي.
وقتي نازي بر گشت. با كمك همديگه استريو وساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم.
وفتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم بابا تو ديگه كي هستي ؟ ولي خوب به موقع به دادم رسيدي.بازم داشتم خراب ميكردم.   اونم خنديد و گفت عاشق وبيقرار تو .
گفتم نه..... تو مالك قلب من .   و دستش رو توي دستم گرفتم .

 

فصل پنجم
××××××××××
با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن. يواش يواش بوي عيد داشت ميومد. توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم.
يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد .
از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود. هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره. عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه.عالم و آدم دنيا ميفهميدن.
اما بالا خره اتفاقي كه ازش ميترسيدم افتاد.تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم.اينقدر به پرو پاي من پيچيد تا ته توي ماجرا رو در آورد.   ديكري كاري نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي نگه.
اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش. من ونازنين هم با هزار كلك وحقه به ملاقاتهاي پنهان خودمون ادامه داديم تا پايان هفته اول عيد اما چشمت روز بد نبينه،
روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم. بعد از ظهر كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام وعليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من به روي خودم نياوردم.  چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد.
دوباره سلام كردم.
يه عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نميبره پرسيدم اتفاقي افتاده.  مادرم نگاه معني داري به من كرد وگفت: اينو از شما بايد پرسيد.
من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد.    با لحن طعنه آميزي گفت: عاشق عزيزم ، عاشق. اينو كه گفت وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده.
يه مكث كوتاهي كردم نميدونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده   واسه همين گفتم گناه كردم ؟  مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد: اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را بدهيد. منتظرتان هستند. 
سرم گيج افتاد. نشستم رو تخت .....   مادرم بي اعتنا به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس ميده.
اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم مگه ما چيكار كرديم. مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم خوب عاشق هم شديم مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم.... و همزمان اشك از چشمانم جاري شد.
مادرم در حاليكه سعي ميكرد نشون بده هنوز عصبانيه اومد چندتا آروم تو پشت من زد و گفت بلند شو خرس گنده .مرد كه گريه نميكنه خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه. حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو بريم خونه داييت بداد نازنين بيچاره برسيم.
اينو گفت اضافه كرد: من ميرم آماده بشم.    قبل ازاينكه از در خارج بشه گفتم بابا. گفت همه فهميدن پسر خنگ .آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل وچل من دهنش چفت وبس درست وحسابي نداره.
بلافاصله پرسيدم عصبانيه ؟
گفت كي بابات ؟   با سر تاييد كردم.   گفت از موقعي كه فهميده همه اش ميخنده .   نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيري زيادي ندارم.  
مونده بودم با دايي چه جوري رو برو بشم.   به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه.  ده دقيقه بعد منو مامان وبابا كه همه اش منو نيگاه ميكردو ميزد زير خنده از خونه خارج شديم.
بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت جلوي يه قنادي و گل فروشي نگهداشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت تو همين فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد. درست دست گذاشتي گل سرسبد .
گفتم بابا چي ميگي ؟    گفت نترس من باهاتم. هواتو دارم. انتخابت بيسته. 
بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم.يه كم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد.

 

 

 

فصل ششم
××××××××××
بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا ومرافعه شنيده ميشد . دلم هري ريخت پايين،   نگران نازنين بودم. نه خودم
مامان وبابا نگاهي به هم كردن و مامان فوري در و هل داد و وارد خونه شد بابا هم پشت سرش در همين موقع زن دايي به پيشواز اومد وپس از سلام واحوالپرسي ما رو به طرف اتاق پذيرايي راهنايي كرد. مامان خيلي با احتياط پرسيد خان داداش نيست ؟
زن دايي در حاليكه نگراني رو ميشد توي چهره اش ديد . گفت چرا الان مياد .بالاست تو اتاق نازنينه.  رنگ وروي مامان هم از شنيدن اين حرف پريد برامون مسجل شد كه......
در همين زمان دايي از در وارد شد. همه به احترام از جامون بلند شديم و سلام كرديم . دايي جواب سلام همه رو داد.اما وقتي از كنار من عبور ميكرد زير لب گفت : خوشم باشه كه اينطور.
اينبار برق سه فاز بود كه از گوشم پريد برام مسجل شد كه اگه امروز سالم از خونه دايي اينا پام بزارم بيرون خوش شانس ترين مرد عالمم. از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم دايي جون ....با صداي بلند گفت : ساكت.  ديگه اشهدم رو خوندم.
دايي به طرف بابا رفت و در گوش اون يه چيزي گفت و بابا يه نيگاهي به من كرد و آهسته سرش رو چند بار تكون داد .به اين معني كه هيچ كاري از اون بر نمي آد.
دايي جون از بابا هفده سال بزرگتر بود.وگذشته از سن بيشتر بسيار مورد احترام بابا بود.البته در خيلي از كارها از بابا مشورت ميگرفت و بابا هم متقابلا" براي انجام كارهاي مهمش حتما از دايي جون صلاح و مشورت ميكرد زماني كه بابا اعلام عقب نشيني كرد. وا رفتم كور سو اميدي كه به طرفداري بابا داشتم به خاموشي گراييد.
چه سرنوشتي در انتظار ما بود من ونازنين . اين فكر داشت ديوونم ميكرد. كه دايي شروع كرد به حرف زدن .
رو به بابا كرد وگفت : نصرت خان تو ماجراي اصفر طواف رو نبايد ديده باشي ، چون مربوط به پنجاه سال پيشه. اما حتما" باباخدا بيامرزت برات تعريف كرده كه آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورد.
بابا گفت: آره  گفت ميخوام همون بلا رو من سر پسرت بيارم،
بابا مثه ترقه از جاش پريد و گفت : نه.....نصرالله خان خدارو خوش نمياد جوونه ....حالا يه غلطي كرده شما بايد گذشت كني .
سرم گيج رفت . ديگه صدايي نميشنيدم .با اينكه نميدونستم . اصغر تواف كي بوده و آقا سيد كمال چه بلايي سرش اورده . فهميدم كه مجازات سختي برام در نظر گرفته شده كه بابام اينجور ناچار به عز و التماس پيش دايي شده .و ميدونستم ديگه حتي بابا قادر به تغيير عقيده دايي جان نيست .
عين يه بره كه توي مسلخ گير كرده و هيچ راه فراي هم نداره خودم رو به دست سرنوشتي سپردم كه ازش بي اطلاع بودم.
بعد از اثر نبخشيدن التماس هاي مامان . بابا پرسيد كي ميخواهيد تنبيه رو انجام بدين.دايي گفت شب سيزده بدر در ويلاي محمود آباد و در حضور تمامي فاميل.
بابا باز شهامت بخرج داد وگفت : نصرت خان حداقل در اين مورد روي منو زمين نياندازين واجازه بدين اين تنبيه خصوصي انجام بشه.دايي گفت معاذالله . همه كساني كه از اين ماجرا باخبر شدن بايد در مراسم تنبيه حضور داشته باشند. وبعد سوال كرد كي نفهميده .
بابا سرش رو پايين انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ.  دايي گفت : پس تمام.
اين شازده پسر هم ديگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردين با نازنين هيچگونه تماسي داشته باشه .روز دوازده مرد ومردونه براي وداع آخر ساعت چهار صبح مياد نازنين رو بر ميداره وبه شمال ميره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونيم .اين اجازه رو ميدم كه آخرين وداع رو با هم داشته باشن.
راستش بعد از ساعتي ترس والتهاب اين يه جمله دايي خوشحالم كرد چون فرصتي بدست آورده بودم كه چند ساعتي دوباره با نازنين تنها باشم هرچند براي وداع.
در حاليكه توي اين افكار غوطه ميخوردم دايي با نوك عصايي كه در دست داشت اروم به زانوي من زد و گفت : به شرط اينكه كه قول مردانه بده اينكه نازنين رو صحيح و سالم توي ويلا تحويل بده و يه وقت كار احمقانه اي انجام نده.
فوري گفتم دايي جون قول ميدم   دايي گفت : خب زبونت دوباره كار افتاد .  سرم و از خجالت پايين انداختم. بد از دقايقي از خونه دايي اينها بدون اينكه لحظه اي بتونم نازنينم رو ببينم خارج شديم.
يازدهم فروردين سال ???? يكي از تلخ ترين روزهاي زندگي من بود انگار نميخواست تموم بشه. تا شب وتا ساعت سه صبح كه از خونه براي رفتن به خونه دايي خارج شدم صد بار جونم به لبم رسيد. موقع حركت مامان هزار بار بهم سفارش كرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگي بكنم. و حواسم به جاده باشه.
ساعت سه وربع رسيدم دم خونه دايي اينا هم خيابونها خلوت بود وهم من ديوانه وار رانندگي كردم. خيلي زود رسيده بودم.دايي هم بسيار مقرارتي بود بخصوص الان كه مورد خشم وغضب هم واقع شده بودم بايد مراقب ميبودم كه دسته گل جديدي آب ندم . واسه همين توي ماشين نشستم و به حرفهايي كه بايد به نازنين بزنم فكر ميكردم. راستش حتي به اين فكر كردم كه با هم فرار كنيم عين فيلمها و داستانهاي عاشقانه . اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه با توجه به اخلاق دايي جان اين كار فقط مسئله رو بغرنج تر ميكنه . باز حالا اين شانس رو داشتيم كه با پا در مياني دايي هاي ديگه مخصوصا دايي بزرگم مورد عفو و گذشت قرار بگيريم وحتي شايد ......
تو همين افكار بودم كه ديدم در خونه دايي اينا باز شد ونازنين از خونه خارج شد دايي هم پشت سرش بيرون اومد.وقتي به ماشين رسيدند نازنين بدستور دايي در ماشين رو باز كرد و رو صندلي نشست. دايي سرش رو تو ماشين آورد و گفت : فقط قولت يادت نره. مرد و وقولش . در حاليكه زبونم بند اومده بود يه چشمي گفتم ودايي در و بست واجازه حركت داد .

 

راستی بچه ها بازم نظر یادتون نره در مورد این داستان و  ووووووو منتظرم

خداحافظ همتون

 

هفته معلم و شروع يك داستان

سلام دوستان هميشگي

اول از همه هفته معلم رو به همه اين عزيزان زحمتكش كه مهمترين نقش رو در سازندگي فرهنگ اين مملكت به عهده دارند تبريك ميگم  و اميدوارم كه همشون در همه حال و همه موقعيتهاي زندگيشون موفق و پيروز باشن

دوم اينكه من خواستم در مورد حجاب كه اين روزها خيلي خيلي بحثش داغه مطلبي بذارم ولي وقتي نگاه به مطالب قبلي كردم ديدم همچينكي وبلاگ خيلي سياسي شده و از انجا كه من اگه بخوام چيزي بنويسم همچي خيلي داغ مينويسم ،،،، براي همين دست نگه داشتمو البته دارم يه وبلاگ ديگه هم درست ميكنم( چقدر كلاس ميذارم برا خودما) كه انشالله اونجا هر جوري دلم بخواد مطلب ميذارم البته ديگه از مطالب اين وبلاگ خبري نيست و خيلي خصوصي تر مينويسم

مطلب سوم از امروز ميخوام يه داستان عاشقانه بذارم كه حدود چهل و سه فصل هستش البته فصلها خيلي كوتاه هستند ولي من سعي ميكنم هر دفعه دو فصل يا سه فصل بذارم تا تموم بشه و البته بايد بگم چون حال و هواي داستان تو قبل از انقلاب هست كه در مقدمه داستان هم يه چيزايي اشاره شده كم و بيش صحنه داره كه البته فهم و شعور ما خيلي بيشتر از اين حرفهاست كه بخواهيم به اين مطالب خرده بگيريم .

امشب هم سه فصل اول داستان رو ميذارم تا ببينم كه هم نظر شماها در موردش چيه و هم بازتاب گذاشتن اينجور مطالب چطور هست كه اگه خوب بود اين روش رو ادامه بديم

راستي اين داستان رو خودم تا فصل ۱۴ بيشتر نخوندم اونهم به خاطر اينكه از نظر اخلاقي مشكل نداشته باشه و ميخوام منبعد از اين با شما همراه باشم كه فكر كنم تا آخرش سكته كنم بميرم از فضولي

اينهم از سه قسمت اولش

قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)
اماقبل از اينكه به قصه بپردازم ، توضيح چند نكته رو لازم ميدونم.
اول : اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم. دوم :بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا" تغيير كرد . اما بعلت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت . اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديميم كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است.سوم : ممنون خواهم شد ضمن درج نظرات خودتون در ذيل هرفصل داستان . احساستان رابرايم پي ام كنيد .تا بعنوان يادگاردر مخزني گردآوري نموده و در مقدمه يا موخره كتاب از   آ ن استفاده نمودم با سپاس بيكران هميشه پايدار باشيد.

فصل اول – نگاه
ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.
بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن. من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .
امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.
راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه .بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .
من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .
در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن.
هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........ سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند
آه اي رفيق  آه اي رفيق  نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست  هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق  آه اي رفيق
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه   نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه    شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...     منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته
بله اسير شديم و رفت  اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد  ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.

واقعا" عجب چيزي اين عشق .
يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.
در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني.
بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟
چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......  براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و..........ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .
هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .   هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه  برما گذشت .و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.

 

فصل دوم
خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟.......... كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................  چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟........... چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....    دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......    پاهام توان حركت را نداشتن........
اما بايد ميرفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است وتعطيل. پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي.
انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم
سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رو ي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين . راهم رو به طرف خيابون پهلوي وسپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم (ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم)
اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد .در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود .
تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير .......
سلام كردم........
جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم. ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت .گفتم بد نبود
پرسيد: كي اومدي خونه ؟ گفتم : الان.....
يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته .... خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد  نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت : بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........ بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه ؟
با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد.....گفت نه......  پرسيدم هيشكي ؟......
گفت : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط.......گوشام تيز شد.
فقط چي .... فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت...... اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد . نازنين بود زنگ ميزد .......  بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم.به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم.
با بغض گفت : كجايي ؟   گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودم  دستپاچه گفت : خدا نكنه  گفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون  كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد .
نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوري ميتوني خودتو به من برسون .
بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم.
با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم .كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي م خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه.
خنده اي كرد وگفت : برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي ،برو .....برو كه طرف منتظره ........بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد........

 

 

فصل سوم

××××××××××
از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.
وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم.
نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم.
دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت.
موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود.
بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم.در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟
از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي. سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن.
چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟        گفت : نه .  دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود .
دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود.
تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم.
نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد .
اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم.  آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش مي رسونم.
فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت
خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.

 عزیزانی که این داستان رو میخونید من زیاد به نظر گیر نمیدم ولی لطفا نظر خودتون رو در مورد داستان و رویه اینجوری به من بگید تا بدونم که کشش داره همچین داستانهایی بذارم یا نه؟ تا دفعه بعد که چند روزه دیگه باشه و دو فصل دیگه داستان فعلا خداحافظ

بدون هيچ شرحي

شنبه 2 ارديبهشت1385 ساعت: 10:50 توسط:v.m

سلام

خوبی؟ خسته نباشید....وبلاگتون قشنگه ...سعی کنید به روزش کنید..

موفق باشید...مخصوصا شما گارفیلد

بای

 

 

 شنبه 2 ارديبهشت1385 ساعت: 19:13 توسط:v.m

سلام ...........خسته نباشید............شاید بپرسی من کی هستم؟ منم مثل همه ی شما یه ایرانی ولی ................بماند.....به هر حال من در خدمتتون هستم اگه کاری باشه بتونم کاری کنم ..........میدونم که ممکنه اصلا به این مطلب هم توجه نشه............همگی دوستان خسته نباشید............ایمیلم رو بعدا میزارم.بهتون تبریک میگم......................دوستدار شما....v.m

 

 

 

دوشنبه 4 ارديبهشت1385 ساعت: 19:4 توسط:v.m

سلام گارفیلد عزیز..........خسته نباشید....

مطلب جدیدی گذاشتی بهتون تبریک میگم ایده ی جالبیه...

به امید خدا مداوم باشه.....

موفق و پیروز و سربلند در تمام مراحل زندگی....و همچنین در آزمونهای زندگی استوار باشی..

به امید آن روز.....در پناه خداوند منان

 

 

 

چهارشنبه 6 ارديبهشت1385 ساعت: 10:54 توسط:v.m

سلام...........خسته نباشید

کارتون واقعا جالبه

ادمه بدید...........موفق باشید

 

 

 

 چهارشنبه 6 ارديبهشت1385 ساعت: 11:1 توسط:v.m

سلام مجدد........راستی اگه خواستید میتونم یه سری متن براتون بفرستم که اگه خوشتون امد استفاده کنید

منتظر جوابتون هستم بای

 

 

 

پنجشنبه 7 ارديبهشت1385 ساعت: 20:27 توسط:مهران

سلام من تا حالا نیومدم ولی الان که هستم حامل یه خبر بدم.شما شاید نظرات v.mرو در وبلاگ دیدیه باشید. جناب مهندس وحید میرریان رو شاید کسی نشناسه ولی باید با تاسف فراوان بگم ایشون دو شب پیش دچار سانحه ی رانندگی میشن و از بین ما میرن. ایشون یه جوان 24 ساله دارای مدرک کارشناسی نفت بعد از بازگشت از ماموریتشون دچار سانحه شده و از بین ما پر میکشن. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

مهران

 

 

 

پنجشنبه 7 ارديبهشت1385 ساعت: 20:28 توسط:مهران

اگه در وبلاگ یادی ازشون بشه شاید باعث شادی روحشان گردد.

 

 

 

پنجشنبه 7 ارديبهشت1385 ساعت: 20:48 توسط:حاج خواهر زنبور عسل!!

آقا مهران!

خبر شما باعث تعجب بود! شما می فرمایین 2 شب پیش اما ایشون دیروز برای این وبلاگ نظر گذاشتن!

 

 

 

جمعه 8 ارديبهشت1385 ساعت: 17:42 توسط:مهران

سلام باید در این باره بگم که اون مطلب رو من گذاشتم . من یکی از دوستاشون هستم چون ایشون اون موقع دسترسی به اینترنت نداشتند. من هم بعد از گذاشتن اون چون نبودم بعد از برگشتم خبر دار شدم . ولی به هر طریق آقای مهندس وحیدمیریان دیگه در بین ما نیستند.اگه میبینید امدم گفتم شاید یچزی ازشون گذاشته باشید. به هر حال خسته نباشید

بای

 

                                       

 

 

نميدونم والله چي بگم تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه آرشيو نظرات رو بذارم تا همه شماها ببينيد و خودتون متوجه قضيه بشيد .

بله يكي از دوستاني كه جديدا هم خواننده وبلاگ ما شده بودن و با نظراتشون ما رو ياري ميدادند متاسفانه به رحمت خداپيوستند دوستي كه نه اسمي ازشون ميدونستيم و نه چيزي ولي يك دوست بود و يه دوست غريبه

وحيد جان هر وقت به اين وبلاگ بيام و هر وقت قسمت نظرات وبلاگم رو ببينم ياد تو مي افتم و اميد دارم كه در پيش حضرت حق راحت و آسوده باشي

مهران عزيز دوست گرامي از شما هم ممنون هستيم كه ما رو در جريان امر گذاشتي و نه به خاطر اينكه شما به ما گفتيد بلكه به دليلي احترام خاصي كه براي همراهان و بينندگان اين وبلاگ قائل هستيم وظيفه خود دونستيم كه حتما يادي از اون خدابيامرز كنيم و در ضمن  آقا وحيد خدابيامرز در آخرين نظري كه گذاشته بود گفته بود كه يه سري متن و مطلب داره و اگه احيانا شما به اون مطالب دسترسي داريد بسيار ممنون ميشم كه براي من بفرستيد تا به اسم اون خدابيامرز تو وبلاگ قرار بدم تا دوباره يادي از اون عزيز بشه  

من كلي مطلب آماده كرده بودم كه تو وبلاگ بذارم ولي به احترام آقا وحيد خدا بيامرز فعلا دست نگه داشتم

شايد روح تمامي گذشتگان خودمون و به خصوص روح اين دوست عزيز از دست رفتمون حتما فاتحه فراموش نشه

با اجازه

خدانگه دار

غرور آفريني ايرانيان

اي ايران اي مرز پرگهر ، اي خاكت سرچشمه هنر
دور از تو انديشه بدان ، پاينده ماني و جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم، جان من فداي خاك پاك ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما، پاينده باد خاك ايران ما
سنگ كوهت در و گوهر است، خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كي برون كنم، برگو بي مهر تو چون كنم،
تا گردش جهان دور آسمان به پاست، نور ايزدي هميشه رهنماي ماست
مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما، پاينده باد خاك ايران ما
ايران اي خرم بهشت من، روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم، جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاك و مهر تو سرشته شد گلم، مهر اگر برون رود گلي شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما، پاينده باد خاك ايران ما

 

 

 

رئيس جمهور در آيين تاريخي در مشهد خبر خوش و غرورانگيز خود درباره جديدترين پيشرفت‌ها در فعاليت هسته‌اي را به مردم ايران داد و گفت: چرخه توليد سوخت هسته‌اي در مقياس آزمايشي و با غناي مورد نياز در خاك ايران تكميل شد و جمهوري اسلامي ايران به كشورهاي هسته اي جهان پيوست.

اينم از ايران اينم از جوونهاي ايراني

اينم از انرژي هسته ای

اي خدا شكرت

 

همه هست آرزويم كه از تو ببينم رويي آقاجان

اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن صلواتک عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا

آغاز امامت امام مهدي(ع) بر همه شيعيان و مسلمين جهان تبريك و تهنيت باد

باشد كه اين چند نكته راه گشاي راه ما و شناخت بيشتر ما از از آقا و راه گشايمان

                                     

                               درباره امام مهدى عليه السلام

( يا صاحب الزّمان ادركنا )

   

                سخن از «مهدى» (عليه السلام)، سخن از «هدايت» است.

                سخن از «غيبت»، حديث «جستجو» است.

                سخن از «انتظار»، روايت «حركت و پويايى» است.

                سخن از «ظهور»، بحث از «اشتياق رهايى» است.

                «شوق رهايى»، «حركت» مى آفريند، و نتيجه «جستجو»، حصول «هدايت» است.

                «شيعه بودن» با جمود و سكون سازگار نيست. «شيعه» يعنى «پيرو» و لازمه «پيروى» جهت گيرى «رفتار و روش»، و شكل گيرى «سلوك و عمل» است.

                «شيعه مهدى (عليه السلام)» بودن، با گمراهى و بى تفاوتى در برابر انحرافات نمى سازد.

                و «انتظار ظهور» داشتن، با ماندن در تاريكى ها و تسليم در برابر وضع موجود قابل جمع نيست.

      اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية

و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة

آمين رب العالمين.

 

شناخت كوتاه از حضرت مهدى(عج)

 

نام: محمّد.

پدر: امام حسن عسكرى(ع).

مادر: نرجس( [4] ).

القاب: حجت ، خاتم ، صاحب الزّمان ، قائم ، منتظَر ، و از همه مشهورتر مهدى.

شكل: چون ستاره درخشان نورانى ، و داراى خالى سياه بر گونه راست .

زاد روز: شب نيمه شعبان 255 ، هنگام طلوع فجر.

زادگاه: شهر سامراء.

غيبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت 69 سال.

نمايندگان: چهار نفر از شخصيّت هاى شيعه به نامهاى:

1 ــ ابو عمرو ، عثمان بن سعيد بن عمرو عمرى اسدى ، وكيل و نماينده پيشين امام هادى و امام عسكرى عليهما السّلام.

2 ــ فرزند او ، ابو جعفر ، محمد بن عثمان بن سعيد ، در گذشته 304.

3 ــ أبوالقاسم ، حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى ، در گذشته 326.

4 ــ ابوالحسن على بن محمد سمرى ، در گذشته 329.

محل اقامت نامبردگان بغداد ، و كليّه امور شيعيان و خواسته ها و نامه هاى آنان به وسيله اين چهار نفر انجام و ردّ و بدل مى شد; و آرامگاه آنان نيز در بغداد مشهور است.

غيبت كبرى: با در گذشت چهارمين نماينده و سفير آن حضرت از سال 329 آغاز گرديد; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قيام آن بزرگوار ، همچنان ادامه خواهد داشت.

نمـايندگان و وظـيفه مردم در دوران غيبت كبرى: كسيكه فقيه خويشتن دار ، مخالف هواى نفس ، و فرمانبر امر خداوند باشد ، او نماينده امام زمان است; و بر ديگران لازم است از او پيروى كنند; زيرا اينگونه افراد از طرف امام بر مردم حجّت اند ، و امام از طرف خداوند بر آنان حجت باشد( [5] ).

هنگام ظهور: آنگاه كه منادى حقّ از جانب آسمان ندا دهد: حقّ با آل محمّد است. نام مهدى بر سر زبانها افتد; مردم دلباخته او شوند; و از كسى جز او سخن نگويند.

محل ظهور: مكّه معظّمه.

محل بيعت ( تعهّد مردم در پيروى از امام ): مسجدالحرام ، ميان ركن و مقام.

نشانى: فرشته اى از بالاى سر او فرياد مى زند: اين مهدى است ، او را پيروى كنيد.

يادگار أنبياء: انگشتر سليمان در انگشت او ، عصاى موسى در دستش ، و بطور خلاصه آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد.

ياران: سيصد و سيزده نفر ( به عدد اصحاب بدر ) ، افرادى باشند كه هسته مركزى زمامدارى او را تشكيل دهند; و در حقيقت كارگردانان اصلى قيام مهدى(ع) ، و كارگزاران درجه اوّل انقلاب جهانى اسلام خواهند بود كه از اطراف جهان به دور حضرتش گرد آيند.

روش حكومتى: بر اساس قرآن و سيره پيامبر(ص) و امام اميرمؤمنان(ع).

شعاع و دامنه حكومت: سراسر جهان را فرا گيرد; و زمين را از عدل و داد پر كند در حالى كه از جور و ستم پر شده باشد.

مركز حكومت: مسجد كوفه ، ــ  مركز خلافت و حكومت جدّ بزرگوارش على(ع) ــ .

چگونگى پيروزى بر دشمنان: همانند پيروزى جدّ عالى مقامش پيامبر اكـرم(ص) بر كافران و مشركـان ، خداوند او را با گـروههاى منظّم هزار نفرى از فرشتگان( [6] ) يا سه هزار نفرى كه از آسمان فرود آمدند( [7] ) يا پنج هزار نفرى كه داراى نشان مخصوص بودند( [8] ) مدد داد; و نيز در جبهه هاى جنگ ياريش كند ، آنچنان كه مؤمنان را در حال شكست در بدر( [9] ) و ديگر جبهه هاى فراوان و روز تاريخى حنين( [10] ) يارى و پيروز فرمود و در جنگ احزاب ، رعب و وحشت در دل كفار و مشركان فرو ريخت( [11] ).

مدت زمامدارى: روايات كه ـ اكثراً مربوط به اهل تسنّن است ـ در اين باره باختلاف سخن گفته ، امّا به عقيده شيعه خدا آگاه است.

وزير و معاون: عيسى(ع) از آسمان فرود آيد و به عنوان وزير با حضرتش همكارى نمايد.

بركات حكومت و رهبرى او: درهاى خير و بركت از آسمان به روى مردم گشوده شود; عمرها به درازا كشد; مردم همه در رفاه و بى نيازى بسر برند; شهرها همه بر اثر آبادانى و سرسبزى به هم پيوسته گردند ، آنچنان كه مسافران را به برداشتن توشه نيازى نخواهد بود; و اگر زنى يا زنانى تنها از مشرق به مغرب روند كسى را با آنها كارى نباشد.

 

به اميد روزي كه نائب بر حق آقا امام زمان (عج) حضرت آيت الله خامنه اي پرچم برحق ولايت و امامت را به آقا امام زمان تحويل دهد انشالله

لطفا جهت ديدن ادامه مطلب بر روي ادامه مطلب كليك كنيد.

ادامه نوشته

دو تا داستان

در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

 

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .

او پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند :
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه مي‌خواهي ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...

روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !

و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟
آيا تا به حال پيش آمده كه با اعتماد به آن دوست يگانه، دوستان و نجات دهندگان خيالی را رها كنيم؟؟

قدرت بی انتهای ایران

سلام دارم خدمت همه ایرانی های عزیز تمام ایرانی های سرافراز       

ایرانی های سرافراز در ایران و در جهان ایرانی هایی که همه دنیا رو به تسخیر خودشون در آوردند    

نمیخواستم این متن رو بنویسم خیلی هم جلوی خودم رو گرفتم که ننویسم ولی عرق ملی و ایرانی بودنم اجازه نداد که ننویسم     

منم مینویسم تا کور شه هر کی که نتونه پیشرفت ایرانی ها رو ببینه و کور شن کسایی که دشمن این مملک و این مرز و بوم هستند   

این هم یه چشمه دیگه از قدرت ایرانی ها

اینهم از موشک چهارزمانه و قایق پرنده گریز از رادار کاملا ایرانی

اینهم از ملت سرافراز ایران ملتی با ۷۰ میلیون رزمنده           

اینهم قدرت ایرانی جماعت ایرانی نترس حالا ببینیم ابرقدرتها با ناوهای جنگیشون چطور جرئت میکنن نگاه چپ به ایرانی جماعت بکنه     

حالا ببینیم این جرج بوش و تونی بلر چیکار میکنن البته فعلا که تو کپ هستن برن بازم ناو بیارن بریزن تو خلیج فارس ببین چه کار میخوان بکنن    

راستی

(هوگو چاوز ) رئیس جمهور ونزوئلا که حملات مستقیم و بدون تعارفش به بوش کوچک          دیگر زبانزد خاص و عام است همتای آمریکایی اش را ترسویی <الاغ>        می داند که تازه <الکی>          هم هست و خودش هم عرضه فرماندهی نیروهایش را در عراق ندارد !      

می گویند چاوز اخیرا در سخنرانی رادیو تلویزیونی هفتگی اش به بوش کوچک گفته : یک چیزی بهت بگم جناب خطر           (لقب همیشگی بوش) : تو یک بزدلی خودت می دانستی ؟    

اگر راست میگویی چرا خودت برای فرماندهی نیروهایت به عراق نمی روی ؟ و ادامه داده : البته از دور دستور دادن خیلی راحت تر است !  و اضافه کرده : تو یک الاغی آقای بوش ....           و یک الکلی  و البته این جملات محبت آمیز هم در جواب گنده گویی های جناب بوش گفته که در گزارشش از امنیت ملی آمریکا از چاوز به عنوان فریبکاری پر ازپول نفت اسم برده که دموکراسی را نابود میکند و سعی دارد منطقه را بی ثبات کند                          (منبع : سرویس خارجی کیهان)

علی ایحال با تشکر از آقای چاوز که حقیقتهایی در مورد این کله پوک گفته من به عنوان یک ایرانی وقتی اخبار این چند روز رو میبینم و از ماوقع رزمایش پیامبر اعظم(ص) و تکنولژی پیشرفته که به دست خود ایرانی ها ساخته شده رو میبینم اشک شوق و افتخار در چشمهام حلقه میزنه       

من به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم  برای همیشه و تا ابد

راستی یه چیز دیگه برای اینکه جو خیلی خشک و رسمی نشه و یک  کم هم بخندیم یه لطیفه میگم که خالی از عریضه نباشه

 
$!%^ *^%$# %%^$ ~!@1^ >%$#

اين کتيبه ي داريوش اوله از خرابه هاي تخت جمشيد به دست اومده! ترجمه ي آن:انرژي هسته اي حق مسلم ماست     

التماس دعا

قربون همه ایرانی و خاک پای همه ایرانی ها     داداش کوچیکتون احمدزاده

خدانگه دار

 

دو تا نرم افزار

سلام دارم خدمت همه دوستای عزیزم

راستی اول کار یه چیزی این قالب جدید رو که گذاشتم باید از دو نفر تشکر کنم از حاج خواهر زنبور عسل و گارفیلد که نویسنده های جدید وبلاگ هستند چون زحمت کشیدند و سایت و  قالب رو معرفی کردند که خودم خیلی خوشم اومده از وبلاگ (آخه که چند وقته چقدر خودم رو تحویل میگیرم) به هر حال ایندفعه اومدم یه دو تا نرم افزار خوشگل از یاهو براتون گذاشتم برید دانلود کنید و حالش رو ببرید البته یه مقداری قدیمی هستش ولی اگه تا به حال باهاش کار نکردید حتما برید دانلود کنید یکیشون استاتوس یاهو رو براتون عوض میکنه(یعنی جلوی آیدیتون نوشته های متحرک میذاره که خیلی جالبه) و اون یکی هم با آدمکهای یاهو شکلهای زیبایی ایجاد میکنه و برای طرف مقابل میفرسته فقط حواستون باشه این شکلها رو به عنوان آف نذارید .

نرم افزاره متحرک کردن استاتوس برای دانلود کلیک کنید

 

نرم افزار ارسال شکلهای زیبا با شکلک های یاهو برای دانلود

 

دانلود کنید و کار باهاشون حال کنید راستی میخوام یه سری نرم افزارهای مردم آزاری برای یاهو بزارم نظرتون چیه ؟؟؟؟ فقط جون هر کی دوست دارید  سرم خودم بلا نیارید و برام شاخ نشید تا براتون میذارم  .

راستی یه نظر بدید که روش فعلی وبلاگ چطور شده؟؟؟

 

:: Quick Smile 3.0 كلكسيوني ايراني و رايگان از شكلكهاي مورد نياز در محيط هاي اينترنتي ::

سلام به همه دوستان گلم تو وبلاگ
من که امسال میخوام هر چی دستم رسید بذار تو وبلاگ هر مطلب که دیدم به درد میخوره رو میذارم
امروز هم اولین نرم افزار رو گذاشتم و ما بقی هم در راه هست و شماها هم هر چی دلتون خواست بگید تا براتونپیدا کنم و بذارم البته میخوام یه چند تا نرم افزار مردم آزاری یا هو هم براتون بزارم
راستی این نرم افزار خیلی خیلی توپه و به درد برو بچ وبلاگ دار میخوره حتما دانلود کنید به درد میخوره
فقط نظر هم یادتون نره من رو با دادن نظر و یا پیشنهاد و انتقاد کمک کنید از همتون ممنونم
           
 

همانطور كه ميدانيد يكي از رايج ترين و موثر ترين راههاي بيان احساسات در محيط بي روح اينترنت و صفات وب استفاده از شكلكهاي كوچك و بامزه است كه به Smiley معروفند . شما نيز كم و بيش با اين شكلك ها و طريقه ي استفاده از آنها در محيط هاي گوناگون اينترنتي آشنا شده ايد ,‌ ولي مشكلي كه ممكن است بسياري اوقات براي شما پيش بيايد محدوديت اين شكلكهاست كه هر مقدار نيز باشند , باز مورد استفاده قرار خواهند گرفت . نرم افزار هاي مختلفي به عنوان كلكسيون هاي زيبا و مفيد اين شكلكها معرفي شده اند و امروز قصد معرفي يك نرم افزار خوب ايراني را در اين زمينه داريم .

وب سايت نرم افزاري AsefSoft.com محصولي رايگان و مفيد تحت عنوان Quick Smile را نوشته و عرضه كرده است كه كلكسوني زيبا و مفيد از اين شكلكهاست و مي تواند در محيط هاي مختلف اينترنتي مخصوصا تالارها و انجمن هاي گفتمان (مانند انجمن هاي تخصصي بعضی سايتها ) مورد استفاده قرار گيرد . با هم توضيحات وب سايت سازنده ي محصول رو در اين رابطه مي خوانيم :

جهت دیدن جزئیات کامل مطالب و دیدن تصاویری از برنامه و دریافت و دانلود برنامه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید فقط اگه دانلود کردید حتما نظر بدید ممنون

 

ادامه نوشته

قالب جديد

سلام

بالاخره  آستين رو بالا زدم و يه دستي به سر و روي وبلاگ كشيدم و كلي هم تغييرات دادمش

تو نظر سنجي هاي وبلاگ لطفا شركت كنيد و اگه هم ميشه تو خبرنامه عضو بشيد تا راحت تر به هم دسترسي داشته باشيم تا هر وقت مطلب جديد گذاشتم بهتون خبر بدم

راستي دو تا از همراهان هميشگي وبلاگ هم بر سرم منت گذاشتن و قبول همكاري كردند و از امروز هم رسما همكاري خودشون رو با گذاشتن مطالب زيباشون شروع ميكنن

آرشيو موضوعي وبلاگ هم اماده شده تا دسترسي به مطالب قبلي راحت تر باشه و همونجور كه تو قسمت آرشيو موضوعي ميبينيد قراره كه تو سال جديد وبلاگ مطالبش انشالله پربار تر باشه

پس منتظر مطالب جديدمون باشيد وووووووووو بازم ميگم هر كي خواست حاضر به تبادل لينك هستم يا با من تماس بگيريد يا در قسمت نظرات بگيد

راستي ايميل مخصوص وبلاگم رو هم يادادشت كنيد ======>>    khompareh.blogfa@yahoo.com

اینهم ایمیل مخصوص وبلاگمه و به زودی دوستان همیشگی خودم رو توش عد میکنم تا راحت تر به هم دسترسی داشته باشیم

ممنون و متشکر منتظر همتون هستم با دادن نظر و انتقاداتتون

به امید دیدار یا علی مدد

خدا نگه دار

نوروز مبارک

سلام دارم خدمت همه دوستان گرامی و خوانندگاه همیگی وبلاگم

در ابتدا فرارسیدن نوروز رو به همه ایرانیان عزیز تبریک و تهنیت عرض میکنم و امیدوارم این سال که همزمان شده با اربعین حسینی سالی پر از خوبی و صلح و پیروزی و سلامتی و شادکامی باشه

در ادامه هم میخوام از یه سری از دوستان و همراهان همیشگی وبلاگم اسم ببرم

اول از همه داداش پویای گلم که خیلی وقتها کمک من در امورات وبلاگم بود و در ادامه حاج خواهر زنبور عسل و سمانه خانوم که با مطالبشون من رو کمک کردن و از سعید اچ پی عزیز که همیشه خدا فقط بلده قهر کنه و خوب شد دختر نشد و از قوست بلک و فریبای عزیزو آزیتا خانوم و یکی دیگه از دوستان  با نام ساندویچ  هم تشکر دارم که با من همراه بودن از شراب یا آبگرمکن عزیز به همراه برادر گلش آقا پکیج یا مهدی هم تشکر دارم که مطالب جالبی رو در اختیارم گذاشتن از ملیکا خانوم عزیز که یکی از دوستان گلم تو خارج از ایران هستند هم تشکر میکنم که بعضا محبت های زیادی از نظر اطلاعات عمومی به من داشتند هم تشکر میکنم و از تمام دوستانی که به من لینک دادن مثل مستر آی کیو و رضا تی ان تی و حامد و همه کسایی که به من تو این وبلاگ با دادن لینک و یا معرفی کردن اون به دیگران کمک کردن تشکر میکنم و از دوست گلم آقا رضا اپرا هم که مثل داداشم هم هست تشکر میکنم که وبلاگم رو به خیلی ها معرفی کرد در پایان هم یه یاد ویژه ای بکنم از دو تا دختر عمو که واقعا من رو بدبخت کردند و لازم به ذکر است که این اسم بردن از اینها کاملا اجباری میباشد و بنده را تهدید به قتل نموده اند و منهم از روی ترس اسم این دو تا عزیز رو میارم پریا جان و شیدا خانوم عزیز از شما هم ممنونم (مرز بدبختی و فلاکت رو ببنید) و امیدوارم اسم کسی رو از قلم ننداخته باشم چون خیلی فکر کردم تا این اسمها یادم اومد و اگه کسی هم از قلم افتاد به بزرگواری خودش من رو ببخشه

به همه شما دوستان عزیز و گلم این عید رو تبریک میگم و خودم با خودم عهد بستم که تا پایان اربعین حسینی مطلبی نذارم و از چند روز آینده انشالله وبلاگ رو با شکل و شمایل جدید و مطالب جالبتر و همچنین به احتمال زیاد با کادر مدیریتی جدید(چقدر کلاس بابا)حتما خواهید دید

تو این سال جدید از همتون هم التماس دعا دارم و من و خانواده ام رو دعا کنید

ممنونتون و فعلا خدانگه دارتان

شعر حرف چرت و پرت همه چی

سلام امروز دو تا شعر گذاشتم که یکی از دوستای قدیمی که فکر میکنم الان دیگه با هم ارتباطی نداریم البته فکر میکنم و باید ببینم تو چند رو آینده چی میشه بله یکی از دوستان قدیمی که از اولین روزهای وبلاگ باهام بود و حالا فکر میکنم دیگه نباشه البته بازم فکر میکنم هنوز مطمئن نیستم

خلاصه از یه همراه قدیمی وبلاگ یا همون حاج خواهر زنبور عسل به خاطر این مطالب که برام فرستاده بود تشکر میکنم

راستی یه چیز دیگه ایکاش ما میتونستیم در اوج ناراحتی و عصبانیت جلوی خودمون رو بگیریم و هیچ عکس العملی نشون ندیم که شاید اونجوری خیلی از مشکلاتمون حل بشه

شاید او هم می داند
که چرا قاصدک ها دیگر اوج نمی گیرند
چرا دیگر سپیده ی صبحدم خبر خوش نمی آورد با خنکایش
که تنهایی هایم چرا با باد همراه نمی شوند.
***
شاید او همچنان در پی این حقیقت است
که چرا خواهم رفت
و او را با خاطره ها تنها خواهم گذاشت
اکنون که زمان در حال گذر است.... و من همگام با سرنوشت.... روزگار را طی می کنم
***
پاسخ همه ی این ها را می دانم
قاصدک در پی یاری زمینی ست، خنکایی نیست و نه سپیده ی صبحدمی،خورشید نیست
تنهایی هایم گنجه ی نور،تنگ نظران پی آن دریا ها،دیگر شبنم چیست؟؟؟
گر چه هیچ کدام به پایان نرسیدند...
نه قاصدک ، نه خنکا ، نه آن گنجه ، نه شبنم و نه من!

اما این را نیز می دانم که
با وجودی که من خواهم رفت
اما او...
خواهد آمد..
 
-------------------------------------------------------------
 
 
کاش من باشم و دل
کاش من بودم و تو
کاش ما بودیم و یک روز بهار
و در آن روز در دشت سمن
می زدیم فریاد خوشحالی و شوق
 
کاش من بودم و گل
کاش ما بودیم و باغی پر ز سرو
سرو هایی قد قامت و بلند
پر می کشیدیم با هم ، تا سپیدی ابر ها
 
کاش من بودم و رود
کاش ما بودیم و یک راه دراز
می فتیم با هم ، تا خدا
با یک کوله تجربه های زندگی
کاش من بودم و ابر
کاش ما بودیم و یک زمین تر
اشک می ریختیم با هم ،
اشک شوق...
کاش من بودم و دل
کاش من بودم و صندوقچه ی رازهایم
و در آن روز بهار، در آن باغ درخت
و در آن راه دراز، روی آن زمین تر
گر چه تو خواهی رفت
گر چه گل می میرد
گر چه رود می خشکد
گر چه ابر می گرید
اما...
صندوقچه ی غم ها و شادی هایم تا ابد همراه من است
آری...
کاش من باشم و دل
 
 
 راستی دوستان شما هم مطالب خودتون رو بفرستید تا با اسم خودتون بذارم تو وبلاگ
کوچیک همتون یا علی مدد
 
 

آيديم بازم هك شد

بازم آيديم رو هك كردن

والله نميدونم رو چه حسابي اينبار هك شدم

خب بيخيال فعلا دوستاي صميمي و هميشگي من فعلا از طريق وبلاگ  باهام تماس بگيرن تا ببينم ميشه بازم پسش گرفت يا نه؟؟؟؟

 راستی برای اینکه فعلا از هم بیخبر نباشیم با این آیدی هم میتونید تماس بگیرید برای خودمه و انصافا هم آیدی نقطه داره  و هم قشنگه دیگه میخوام با همین کار کنم

mosalase.bermoda     منتظرتون هستم

به چند دلیل به ایران عزیزمون افتخار کنیم

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
*** داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .. ***
ياد آنان گرامي . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم.

اینم از مطالب ایندفعه راستی مطالب اینبار کاملا دزدیه ولی منبع رو نمیگم که بازارم کساد نشه

اگه دلتون هم خواست نظر بدید

 

قالب وبلاگ

سلام

فقط بگم اشکم در اومد تا این مطالب قبلی رو تو وبلاگ گذاشتم دوروز وقتم رو گرفت و همش میگفت فعلا سرور مشکل پیدا کرده و کلی اشکم رو درآورد تا تونستم بذار

خب همونجور که قبلا هم گفتم قرار شده قالب وبلاگم رو عوض کنم برای همین سه نمونه قالب گذاشتم که اگه میشه برید ببینید بعد نظر بدید فقط نگید ساده هستن چون همین ساده ها قشنگن و تازه زودتر لود میشن و وبلاگ زودتر بالا میاد

قالب نسیم             قالب سیلور                     قالب Mac 

حتما تو قسمت نظرات بگید کدوم قالب جالبتره منتظرم  لطفا زودتر چون میخوام آمار بیننده که رسید رو ۲۰۰۰ نفر قالب رو عوض کنم

با اجازه التماس دعا

داستانک

سلام به روي ماه همه دوستان عزيزم

روز اولي كه اومدم اين وبلاگ رو راه انداختم با خودم قصد كرده بودم حداقل هفته اي يه بار رو مطلب بذارم ولي حالا ميبينم كه نه حسش هست و حالش و گاهي اوقات هم نه فرصتش و البته گلچين كردن مطلب هم خيلي مهمه چون روزهاي اول فكر ميكردم هر مطلبي رو ميتونم بذارم ولي الان ميبينم نميتونم ،، چون حداقل ميدونم خواننده هام فهم و شعورشون خيلي بالاست و درست نيست هر مطلب بي مزه اي رو بذارم و دير به دير آپ ميكنم به هر حال ايندفعه هم اين حاج خواهر زنبور عسل(به خدا همينو ازش ميدونم تقصير من نيست) اينقدر سيخم كرد كه مطلب گذاشتم و البته اميدوارم سوغاتي يادش نره و البته ميخواستم طبق روال يه چند تا جك و سند تو ال هم بذارم كه با خودم عهد كردم تا اخر محرم از اين مطالب نذارم باشه تا ببينيم خدا چي ميخواد اينم چند تا داستان براي ايندفعه و اميدوارم استفاده ببريد

و در آخر هم يه سوال از خواننده هاي هميشگي وبلاگم دارم و اونم اينكه ميخوام مطالب وبلاگم رو به صورت فايلهاي پي دب اف (Pdf) در بيارم تا شماها راحت تر به مطالب آرشيو دسترسي داسته باشيد(چقدر خودم رو تحويل ميگيرم) فقط اين رو به من بگيد كه مطالب رو به صورت آرشيو ماهانه گلچين كنم يا اينكه به صورت سرفصلي يعني داستانها جدا و جك ها جدا و مطالب آموزشي جدا

اگه ميشه تو قسمت نظرات بگيد چيكار كنم ممنون و با اجازه

يك ساعت ويژه

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج سال ه اش را ديدكه در انتظار او بود:

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول م يگيريد؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي ميكني؟

‐ فقط م يخواهم بدانم.

-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: ميشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه

هستي. من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقتندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش م يآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

‐ خوابي پسرم ؟

‐ نه پدر ، بيدارم.

‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراح ت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم. آيا م ي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

 

 

آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هي چ تكاني نخورد

و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگرصحبت م ي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي يا تعطيلاتشان با هم حرف م يزدند .

هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف م ي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شن يدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه ميگرفت.

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد م ي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغاب يها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قاي ق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيب ا از شهر در افق دوردست ديده م ي شد .

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد.

روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورد ه بود ، جسم ب ي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان

بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيباي يهاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگ اه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد!

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر د لانگيزي را براي او توصيف كند؟

شايد او م ي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد » : پرستار پاسخ داد «!!! اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند

 

سخاوت

پسر بچه اي وارد بستن ي فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك « ؟ يك بستني ميو ه اي چند است » : ليوان آب برايش آورد . پسر بچه پرسيد پسر بچه دستش را در جيبش برد و .« ۵۰ سنت » : پيشخدمت پاسخ داد«؟ يك بستني ساده چند است » : شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت « ۳۵ سنت » : با عصبانيت پاسخ داد« لطفأ يك بستني ساده » : پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد . آنجا در كنار ظرف خالي بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت!!!

راز خوشبختي

تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد . پسر جوان چهل روز ت مام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا برفراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روب ه رو شود وارد تالاري شد كه جنب وجوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج مي شدند، مرد م در گوشه اي گفتگو مي كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه راز خوشبختي را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

: مرد خردمند اضافه كرد اما از شما خواهشي دارم آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد .

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

: مرد خردمند از او پرسيد آيا فرش هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت : خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس . آدم نمي تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.

مرد جوان اين بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سق فها بود مي نگريست .او با غها را ديد و كوهستا نهاي اطراف را، ظرافت

گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند ازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه. دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني

 

اينجا هم همينطور!!!

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !!!!

 

تغيير دنيا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواد هام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم

به بهانه محرم

فرارسيدن ايام الله دهه مبارك فجر را بر همه ايرانيان عزيز تبريك و تهنيت باد و همچنين فرارسيدن ماه محرم را به همه مسلمين بالاخص شيعيان عزيز تسليت باد .

 

با استفاده از آمار مي‌توان هر موضوع يا حادثه‌اي را دقيق‌تر بيان كرد تا افراد هم آن را بهتر درك كنند. واقعه كربلا تنها يك بار در طول تاريخ اتفاق افتاد. اما اين رويداد بي‌نظير و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفي نقل و روايت كرده‌اند. به همين دليل برخي از اطلاعات و آمارها با همديگر تفاوت دارد. از ميان آمارهاي موجود، ما چهل نمونه را براي شما انتخاب كرديم.

 

 

 قيام حضرت امام حسين (ع) از روز خودداري از  بيعت با يزيد تا روز عاشورا 175 روز طول كشيد.

 

 قيام سالار شهيدان از مدينه آغاز و به كربلا ختم شد. اين قيام يك هفته  در مدينه، 4 ماه و 10 روز در مكه، 23 روز بين راه مكه تا كربلا و 8 روز در كربلا (از دوم محرم تا دهم محرم) به طول انجاميد.

 

 از مكه تا كوفه منزل‌هايي وجود داشت كه ما امروز به آنها كاروانسرا يا اقامتگاه مي گوييم. كاروان سيدالشهدا در مسير حركت خود از 18 منزل عبور كرد.

 

 فاصله ميان اين منزل‌ها با همديگر حدود سه فرسنگ و گاهي پنج فرسنگ بوده است.

 

 اسراي اهل بيت امام حسين(ع) از كوفه تا شام از 14 منزل عبور كردند.

 

 زماني كه امام حسين(ع) در مكه حضور داشت حدود 12000 نامه از كوفه براي آن حضرت فرستاده شد كه در آنها از آن امام دعوت كرده بودند تا به شهر كوفه برود و به ياري مردم آن ديار بشتابد.

 

 زماني كه فرستاده  امام حسين(ع) يعني مسلم بن عقيل به كوفه رسيد،‌تعداد 18 هزار نفر با ايشان بيعت كردند. برخي هم تعداد بيعت كنندگان را 25هزار يا 40هزار نفر عنوان كردند.

 

 در زيارت ناحيه نام 17 نفر از فرزندان ابيطالب به عنوان شهدا كربلا ذكر شده است.

 

 در جمع شهداي كربلا، 3 كودك از خاندان بني‌هاشم وجود دارد.

 

از خاندان بني‌هاشم در مجموع 33 نفر در واقعه كربلا به شهادت رسيدند. اين مجموع عبارتند از حضرت امام حسين(ع)،‌ سه نفر فرزندان حضرت سيدالشهدا (ع)، 9 نفر از فرزندان امام علي(ع) ،‌ چهار نفر از فرزندان امام حسن مجتبي(ع)،‌ دوازده تن از اولاد عقيل و 4 نفر از فرزندان جعفر بن ابيطالب. البته در منابع مختلف 18 و30 نفر هم ذکر شده است.

 

 غير از سالار شهيدان و خاندان بني هاشم، نام 82 نفر از شهدا نامشان در زيارت ناحيه مقدسه و برخي منابع ديگر آمده است. غير از اين شهيدان نام 29 نفر ديگر در منابع متأخرتر آمده است.

 

مجموع شهداي كوفه از ياران امام حسين(ع) 138 نفر است.

 

 در ميان شهداي كربلا تعداد 14 غلام ديده مي‌شود.

 

 پس از واقعه كربلا، دشمنان  امام حسين، سرهاي تعدادي از شهداي كربلا را از بدن‌هاي آنان جدا كرده و با خود به كوفه بردند. آنان در اين واقعه سرهاي 78 شهيد را بين خود تقسيم كردند. در اين ميان قيس بن اشعث، رئيس قبيله بني كنده 13 سر، شمر رئيس هوازن 12 سر، قبيله بني تميم 17 سر، قبيله بني اسد 16 سر، قبيله مذحج 6 سر و افراد متفرقه از قبايل ديگر 13 سر را همراه خود بردند.

 

 پس از شهادت  امام حسين(ع) تعداد 33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير غير از زخم‌هاي تير بر بدن مطهر آن امام به چشم مي‌آمد. سيدالشهدا (ع) در هنگام شهادت 57 سال داشت.

 

 بعد از شهادت سيدالشهدا(ع) تعداد 10 نفر از دشمنان با اسب‌هاي خود بر بدن مطهر آن امام تاختند.

 سپاهيان كوفه با 33 هزار نفر به جنگ با  امام حسين(ع) وارد شدند. در مرحلة اول22 هزار نفر شامل عمر سعد با 6000 نفر و سنان، عروه بن قيس،‌شمر و شبث بن ربعي هر كدام با 4000 نفر براي نبرد آماده شدند. سپس در ادامه يزيد بن ركاب كلبي با 2 هزار نفر، حصين بن نمير با 4000 نفر،  ما زني با 3000 نفر و نصر ما زني با 2000 نفر پا به ميدان مبارزه با سالار شهيدان گذاشتند.

 

 حضرت سيدالشهدا(ع) در روز عاشورا براي 10 نفر مرثيه خواند و در شهادت آنان سخناني ايراد فرمود و آنان را دعا و يا دشمنان آنان را نفرين كرد. اين ده نفر عبارتند از: حضرت علي‌اكبر، حضرت ابوالفضل العباس، حضرت قاسم، عبدالله بن حسن، عبدالله طفل شيرخوار، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد رياحي، زهير بن قين و جون

 

 امام حسين(ع) در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد. اين دو تن مسلم بن عقيل و هاني بن عروه بودند.

 

 سيدالشهدا(ع) در واقعه كربلا بر بالين 7 نفر از شهدا يعني مسلم بن عوسجه، حر بن رياحي، ‌واضح رومي، جون، حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت علي‌اكبر و حضرت قاسم با پاي پياده رفت.

در روز عاشورا دشمنان سرهاي سه نفر از شهدا يعني عبدالله بن عمير كلبي، عمر و بن جناده و عابس بن ابي شبيب شاكري را به جانب  امام حسين(ع) پرتاب كردند.

 

 پيكرهاي سه نفر از شهداي واقعه كربلا يعني حضرت ابوالفضل العباس (ع) ، حضرت علي‌اكبر و عبدالرحمن بن عمير توسط دشمنان سنگدل قطعه قطعه شد.

 

 در واقعه كربلا 5 كودك و نوجوان كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بودند، جام شهادت را نوشيدند. اين افراد عبارتند از

1ـ عبدالله بن حسين، كودك شيرخوار  امام حسين(ع)

2ـ عبدالله بن حسن

3ـ محمد بن ابي سعيد بن عقيل

4ـ قاسم بن الحسن

5ـ عمرو بن جناده انصاري

 

تعداد 5 تن از شهداي كربلا از اصحاب حضرت رسول (ص) بودند.

1ـ انس بن حرث كاهلي

2ـ حبيب بن مظاهر

3ـ مسلم بن عوسجه

4ـ هاني بن عروه

5ـ عبدالله بن بقطر عميري

 

 در ركاب سالار شهيدان 15 غلام به درجه رفيع شهادت رسيدند.

1ـ نصر و سعد ـ از غلامان امام علي(ع)

2ـ منحج ـ غلام امام حسن مجتبي (ع)

3ـ اسلم و غارب ـ غلامان  امام حسين(ع)

4ـ حرث ـ غلام حمزه

5ـ جون ـ غلام ابوذر غفاري

6ـ رافع ـ غلام مسلم ازدي

7ـ سعد ـ غلام عمر صيداوي

8ـ سالم ـ غلام بني المدينه

9ـ سالم ـ غلام عبدي

10ـ شوذب ـ غلام شاكر

11ـ شيب ـ غلام حرث جابري

12ـ واضح ـ غلام حرث سلماني

اين چهارده نفر در كربلا به شهادت رسيدند. امام حسين(ع) غلام ديگري به نام سلمان داشت. آن حضرت او را براي انجام مأموريتي به بصره فرستاد كه در آنجا به شهادت رسيد.

 

 دو نفر از ياران  امام حسين(ع) روز عاشورا به اسارت دشمن در آمده و سپس به شهادت رسيدند . اين دو تن سوار بن منعم و مرقع بن ثمامه صيداوي هستند.

 

 چهار نفر از ياران  امام حسين(ع) در كربلا پس از شهادت آن حضرت به درجه رفيع شهادت نايل آمدند. اين افراد عبارتند از: سعد بن حرث و برادرش ابوالحتوف، سويد بن ابي مطاع كه مجروح بود و محمد بن ابي سعيد بن عقيل

 

 تعداد 7 نفر از شهداي كربلا در حضور پدر بزرگوارشان به شهادت رسيدند. اين افراد عبارتند از:‌ حضرت علي‌اكبر، عبدالله بن حسين، عمرو بن جناده، عبدالله بن يزيد، عبيدالله بن يزيد، مجمع بن عائذ و عبدالرحمن بن مسعود.

 

  تنها زني كه در كربلا به شهادت رسيد ام وهب،‌ همسر عبداله بن عمير كلبي بود.

 

 در واقعه كربلا 5 نفر از زنان به دلايلي از خيمه‌ها بيرون آمده و به دشمن حمله‌ور شده و يا به آنها اعتراض كردند. اين بانوان عبارتند از:

1ـ حضرت زينب كبري(س)

2ـ كنيز مسلم بن عوسجه

3ـ مادر عمر و بن جناده

4ـ ام وهب، همسر عبدالله كلبي

5ـ مادر عبدالله كلبي

 

  حضرت علي اكبر(ع) فرزند سالار شهيدان ، اولين نفر ا ز خاندان بني هاشم بود كه در كربلا به شهادت رسيد. آن حضرت به هنگام شهادت 27 سال داشت.

 

  در واقعه كربلا سرهاي 2 شهيد يعني حضرت علي اصغر (ع) و حر بن يزيد رياحي از پيكر آنان جدا نشد

 

  پس از شهادت امام حسين(ع) ده نفر از ياران سپاه يزيد وسايل آن حضرت را غارت كردند. پيراهن، زير جامه، عمامه،‌كفش‌ها، زره ، انگشتر ، كلاه خود و شمشير آن امام را با خود بردند.

 

  دهم محرم سال 61 هجري برابر با روز جمعه بود. روز عاشورا در تاريخ معادل 21 مهرماه سال 59 مي‌باشد .

 

 امام حسين (ع) هنگام شهادت 57 سال داشت .

 

  حضرت علي اكبر (ع) به هنگام شهادت 27 سال داشت .

 

 نام 13 نفر از فرزندان ابيطالب كه در حماسه عاشورا به شهادت رسيدند در زيارت ناحيه نيامده است.

 

  در روز عاشورا تعداد 60 خيمه با فاصلة 2 متر از يكديگر در صحراي كربلا برپا شده بود.

 

 در واقعه كربلا سه نفر از شهدا يعني جناده بن حرث، عبدالله بن عمير كلبي و مسلم بن عوسجه همراه با خانواده‌هاي خود در اين حماسه ماندگار تاريخ اسلام حضور داشتند.

 

 در واقعة عاشورا هشت مرد و پسر يعني امام زين العابدين(ع)  امام محمد باقر(ع)عمر بن حسين، حسن بن حسن، زيد بن حسن، عمر بن حسن، محمد بن عمر بن حسن و محمد بن حسين به اسارت دشمن در آمدند كه در اين ميان تنها امام سجاد (ع) و عمر بن حسن به سن بلوغ رسيده بودند.

  امام حسين(ع) در روز عاشورا، فرماندهي لشكر خود را به افراد مختلفي سپرده بودند. زهير بن قين و حبيب بن مظاهر مسئوليت جناح هاي راست  و چپ لشكر را بر عهده داشتند و حضرت ابوالفضل (ع) و خود سيدالشهدا (ع) نيز قلب لشكر را هدايت مي‌كردند.

 

  عمر سعد نيز لشكر خود را توسط چند نفر هدايت مي‌كرد. عمرو بن حجاج و شمر، جناح‌هاي راست و چپ لشكر را فرماندهي مي‌كردند. عمر و بن قيس و شبث بن ربعي هم سواره نظام و پياده نظام لشكر عمر سعد را رهبري مي‌كردند.

 

منبع : سايت كانون پرورش فكري

نميدونم والله

سلام به همه دوستان گلم

نميدونم کي ميخواست امروز يک کمي اذيتم کنه و وبلاگم رو از چنگ در بياره يا همون هک کنه(هااااااااااااا چقدر کلاس برا خودم ميذارم ها) تازه بماند که چند وقت پيش هم آيديم هک شد که تونستم پس بگيرمش به هر حال يه چند وقتيه افتادن رو دور لجبازي و اذيت کردن من

منهم که بچهههههههههههههههههه مثبت اينقده دلم شيکسته  خيلي ناراحت شدم

خلاصه هر کي خواسته مردم آزاري کنه بياد به من بگه من خودم دو دستي پسوورد آيدي و پسوورد وبلاگم رو بهش بدم ديگه چرا ميخواد قهرمان بازي دربياره؟؟؟؟

اين کارا آخر عاقبت نداره دست بالا دست زياده بعدشم مثلا که چي اين کارا ؟؟؟ هم عنده نامرديه و هم خجالت اور

به هر حال نکنيم اين کارارو بهتره

با اجازه همگي قربان همتون

یک کم حرف دل

سلام دارم خدمت همه دوستان عزیزم که همیشه با من بودن و همیشه به من لطف داشتن و با دادن نظرات سازنده و پیشنهادات خوبشون من رو رو در راه اندازی و پیشبرد این وبلاگ کمکم کردن .

در ابتدا فراررسیدن عید بزرگ قربان رو به همه

 

مسلمین عزیز تبریک عرض میکنم

بله امروز هم روز تولدم بود و یه متاسفانه یک سال به عمرم اضافه شد .

من خیلی کم توی وبلاگ حرف میزنم و همیشه سعی میکنم مطلب بذارم تو وبلاگ بذارم تا استفاده ببرید ولی ایندفعه اومدم یک کم هم حرف بزنم .

ادامه نوشته

طنز

لطيفه

به تركه ميگن شما ناراحت نمي شين اينقدر در باره يه شما جك ميگن تركه ميكه نه بابا اينا برايه شما جكه برايه ما خاطره ست

 

تركه تو قرعه كشي بانك شركت ميكنه شش ماه زندان براش بيرون مياد    

 

بازرس اومده بود از مدرسه بازديد كنه. يكي از بچه ها رو صدا كرد و گفت: يك سوال مي پرسم تا سطح علمي تو رو بدونم.بگو ببينم كي درِ قلعه ي خيبر رو شكست؟ دانش آموز ميزنهزير گريهو ميگه:آقا به خدا كار ما نيست.بازرس عصباني ميشه و ميره پيش معلم و موضوع رو تعريف ميكنه.معلمه ميگه:من فكر نكنم كار اون باشه آخه اون بچه ي خوبي.بازرس كه كلافه شده بود ميره پيشه مدير و ههمه چي رو تعريف ميكنه.مدير هم ميگه:اشكالي نداره شما بگيد چقدر خرج داره خودم ميدم.

 

يه لر براي كار به كشور سنگاپور ميره وقتي واردميشه تو شهر چشمش به ساختمونهاي بلند ميافته ميگه هو هو لر هم لراي سنگاپور ببين اجرها را تا كجا پرت كردن

 

يك روز يك تركه با يه قابلمه آهني مي ره در خونه يك لره در مي زنه .لره مياد دم دروتركه بهش مي گه ما برق خونمون رفته اگه ممكنه يك كم برق به ما بدين. لره به تركه مي گه شما تركا چرا اينقدر خريد. تركه مي گه چرا. مي گه خوب بابا توي اين ظرف آهني كه برق مي گيرت برو يك پلاستيك بيار

 

تركه گوشش سرخ ميشه ازش ميپرسن چي شده؟

ميگه چش خورده.

ميگن چي؟

ميگه چش خورده,چش.بابا چش شلوار رو ميگم!!!!!!!!!

 

يك روز به يك تركه ميگن معجزه كن ميگه (ق)

 

يه روز يه تركه داشته ميرفته...بعد يه كم كه دقيق ميشه ميبينه داشته ميومده....

 

ترکه مسجد ميسازه براي تبليغات روي تابلوي دم در مسجد مينويسه نماز صبح يه رکعت بدون وضو

 

 

 

فرق و شباهت

فرق بلال و خيار چيست؟ بلال در فيلم «محمد رسول الله» بازي كرده ولي خيار در اون فيلم بازي نكرده!

شباهت بلال و خيار چيست؟ هيچكدامشان در «تايتانيك» بازي نكردند!

چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارند؟ چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه!

چرا مار نمي‌تواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد!

براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد!

آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي!

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند!

اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟ بيضي!

اگر كسي قلبش ايستاده بود چه مي‌كنيد؟ برايش صندلي مي‌گذاريم!

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد!

بهترين وقت براي چيدن ميوه باغ چه وقتي است؟ وقتي است كه سگ در باغ نيست و باغبان هم براي كاري رفته بيرون!

اگر خواستيد خواب از سرتان نپرد چه مي‌كنيد؟ سرتان را در قفس كرده و مي‌خوابيد!

چرا قبل از اينكه لقمه به دهان برسد، دهان باز مي‌شود؟ چون درست نيست چنين ميهمان عزيزي پشت در بماند!

چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد!

اگر در مترو نه جاي نشستن بود و نه جاي ايستادن، چه مي‌كنيد؟ دراز مي‌كشيد!

فرق يخمك و آتروپات چيست؟ يخمك خوشمزه‌تر است!

چرا دو دوتا مي‌شود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده!

 

 

 

 

انواع ضد حال

ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري connect نشي!

ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!

ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!

ضد حال يعني تو وبلاگ دانلود ، موزيک دانلود کني رو 99درصد دي سي بشي !!

ضدحال يعني gf-تو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!

ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!

ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن!

ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه!

ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!

ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه !

ضدحال يعني با75/9 افتادن!

ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه!

ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر کلاس استاد نياد!

ضدحال يعني داداش کوچيکت 2شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!

ضدحال يعني history پاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!

ضدحال يعني پژو RD!

ضدحال يعني فيلم ژاپني!

ضدحال يعني id caller داشتن!

ضدحال يعني عشق يه طرفه!

ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90!

ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد!

ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!

ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!

ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن!

ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه!

ضد حال يعني سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!

ضدحال يعني با gf-ات بري کافيشاپ دخترخالتو ببيني!

ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه!

ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني!

ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني

 

 

 

 

تفاوت درس خواندن دخترها وپسرها!  

دخترها:

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند ولي نمي خونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ،توي دوست پسراشون تو اينكه چه جوري اذيتش كنند و پدرشو در بيارند، تو باقاليا توي .............

يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.

 

 

و اما پسر ها:

يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه . يه كم كه درس  خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون  تموم ميشه حال ندارند برند  بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.

همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كهخونده بودند يادشون ميره به همين سادگي.

 

 

 

افتخار برای زن و مرد بودن

18 دليل براي

افتخار كردن آقايان

1- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي شود.

2- مدت زمان مكالمه تلفني شما حداكثر 30 ثانيه است.

3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.

4- درب تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي كنيد.

5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.

6- جنسيت شما در موقع مصاحبه استخدام مطرح نيست.

7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8- ظرف مدت 10 دقيقه مي توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.

9- همكارانتان نمي توانند اشك شما را دربياورند.

10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي گيرد.

11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.

12- با يك دسته گل مي توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.

13- وقتي مهمان به خانه شما مي آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.

14- بدون هديه مي توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.

15- مي توانيد آرزوي هر پست و مقامي را داشته باشيد.

16- حداقل بيست راه براي باز كردن در هر بطري نوشابه داخلي يا خارجي بلد هستيد.

17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.

18- و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.

 

28 دليل براي

افتخار كردن خانم ها

1- نام هر گل زيبايي در طبيعت است را روي شما مي گذارند.

2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايراد نمي گيرد.

3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.

4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

6- عمرتان بسيار طولاني است.

7- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.

8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.

10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.

11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

12- عشق و هنر ابداع شماست.

13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

14- از سن 9 سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي رسيد و حالا حالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!

15- بهشت زير پاي شماست.

16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سر كردن يك روسري قضيه حل است.

17- هميشه در كيفتان آينه داريد.

18- هميشه تميز و نظيف و خوشبو هستيد.

19- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.

20- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

21- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه حضور بگيرند.

22- مي توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داريد بپوشيد و هر نوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.

23- مجبور نيستيد بارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!

24- حق تقدم با شماست.

25- مرد از دامن شما به معراج مي رود.

26- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.

27- نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.

28- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

 

 

 

 

 

 

یک کم برا دل خودم

الهي كيف ادعوك و انا انا و كَيفَ اقطع ُ رَجايي منك و َ انت انت .

 الهي :    چطور تو را بخوانم كه تو تويي و چطور از تو قطع اميد كنم كه من منم ؟!

معبودا :    ار از تو نخواهم كه عطايم كني از كه بخواهم كه عطايم كند ؟!

خدايا :   اگر تو را نخوانم تا اجابتم كني كيست كه بخوانمش و اجابتم كند ؟!

معبودا :   اگر زاري نكنم به سويت تا رحمم نمايي به كه زاري نمايم تا رحمم كند ؟!

خدايا :    همانطور كه دريا را براي موسي (ع) شكافتي و نجاتش دادي از تو مي خواهم

كه رحمت  فرستي بر محمد (ص) و خاندان او و مرا نجات دهي از انچه در بند انم و فرج عطايم كني به زودي.

به فضل و رحمتت اي مهربانترين مهربانان  

 

التماس به خدا شجاعت است اگر بر آورده شود حاجت است اگربرآورده نشود حکمت است

التماس به خلق شرمندگيست اگر بر آورده شود منت است اگر بر آورده نشود ذلت است

آقا اميرالمومنين(ع)

 

 

 

خداوند از تو نخواهد پرسيد؟

1- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چه اتومبيلي سوار مي شدي ، بلکه خواهد پرسيد که چند نفر را که وسيله نقليه نداشتند را به مقصد رساندي؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چند متر بود ، بلکه خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چه لباس هايي در کمد داشتي ، بلکه خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود ، بلکه خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي ؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود ، بلکه خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي ؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي ، بلکه خواهد پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودي ؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي کردي ، بلکه خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار کردي ؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو چه رنگ بود ، بلکه خواهد پرسيد که چگونه انساني بودي ؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اينقدر طول کشيد تا به جست و جوي رستگاري بپردازي ، بلکه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم به عمارت بهشتي خود خواهد برد .

10- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چرا اين مقاله را براي دوستانت نخواندي ، بلکه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران در وجدان احساس شرمندگي مي کردي؟

 

 

وقت تنهايی

وقتي از خواب بيدار شدي ديدي هيچ كس كنارت نيست كه بهش صبح بخير بگي ،

وقتي ديدي كسي نيست تا خواب ديشبتو واسش تعريف كني ،

وقتي كسي نبود منتظر زنگ تلفنش باشي ،

وقتي حس كردي ديگه نمي توني حرف دلتو به مادرت بگي ،

وقتي كسي نبود كه اتفاق خوب و بد زندگيتو واسش بگي ،

اون روز كه تو جمع دوستان و فاميل حس كردي دلت گرفت وكسي نيست كه باهاش حرف بزني ،

وقتي دلت هواي گريه داشت اما از ترس اينكه كسي تو رو نبينه بغض گلوتو خفه كردي ،

وقتي دلت گرفت خواستي حرف بزني ديدي كسي نيست درد دلتو بهش بگي ،

وقتي ديدي داري نفساي خيلي عميق از ته دل مي كشي ،

وقتي ديدي سكوتت ، خستگيت ، حتي سردردت واسه كسي اهميت نداره ،

وقتي يكي نبود به چشات با محبت نگاه كنه ،

وقتي ديدي عالم و آدم دارن باهات مي جنگند ،

وقتي ديدي اين دنيا ديگه اون دنياي سابق نيست ، خيلي خسته كننده ست

وقتي ديدي ترافيك خيابون صداي ماشينا كلافت مي كنه

وقتي دلت هواي يه رفيق ، يه دوست ، يه همدم كرد

اون وقت بدون كه ، بدون كه خيلي تنهايي

 

 

سامو عليک!!

به سلامتي درخت، نه به خاطر ميوه‌اش، به خاطر سايه‌اش

به سلامتي كرم خاكي، نه به خاطر كرمش، به خاطر خاكي بودنش.

به سلامتي ديوار، كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنه 

به سلامتي مورچه، كه تا حالا هيچكس اشكش رو نديده

 به سلامتي خيار، نه به خاطر خ اش، بلكه به خاطر يارش

 به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما

 به سلامتي شلغم، نه به خاطر شلش، به خاطر غمش. 

 به سلامتي كلاغ، نه به خاطر سياهيش، به خاطر يه رنگيش.

 به سلامتي سگ، نه به خاطر پارسش،؛ به خاطر وفاش.

 

 

من مي توانم اگر بخواهم .

من مي توانم قلبي داشته باشم مانند آب ، پاک و زلال که نور الهي در آن تجلي يابد .

من مي توانم همه مخلوقات خداوندي را دوست داشته باشم و با همه آنها پيوندي الهي يابم . 

من مي توانم همه انسانها را با هر رنگ و نژاد دوست بدارم و از بودن در کنار انسانها بهره مند شوم و آنها را نيز از حضورم بهره مند سازم .

من مي توانم غم ها را فراموش کنم . همچنين غم را از چهره ديگران بزدايم .

من مي توانم به استقبال شادي ها روم و شادي را مهمان دلهاي پاک گردانم .

من مي توانم آنقدر قلبم را سرشار از مهر و محبت و عشق کنم که ديگر جاي براي کدورت و دلخوري و نفرت باقي نماند .

من مي توانم به خاطر همه نعمت هاي خداي عزيز و مهربان از او تشکر و سپاسگزاري نمايم و هر روز شکر نعمتهايش را به جاي آورم .

من مي توانم صادق و مهربان باشم .

من مي توانم در مسير الهي خويش گام بردارم و در اين راه ، خود ناظر بر اعمال و گفتار و انديشه هايم باشم .

من مي توانم هر گاه با مشکلي و سد راهي مواجه شدم از صميم قلب خدا را صدا کنم و دستانم را به سمت آسمان دراز کنم و با پاکترين نيات به درگاهش دعا کنم .

من مي توانم به سمت بهترين ها تغيير مسير يابم و از تغيير دروني و بيروني هراسي نداشته باشم .

من مي توانم به هر آنچه که خداوند براي من در نظر گرفته راضي باشم .

من مي توانم هر چند که گناه کار باشم اما به لطف بي پايان حق اميدوار باشم و در زندگي تلاش کنم براي بهتر زيستن .

من مي توانم با خالصانه ترين محبت ها قلب افراد خانواده ام ، دوستانم و همه اطرافيانم را شاد کنم .

من مي توانم در تصميم گيريها از تجربيات گذشته که بهترين راهنماي من هستند کمک بگيرم .

من مي توانم خالصترين و پاکترين باشم و بدون توجه به اوضاع کنوني جهان و جامعه همين گونه باقي بمانم .

من مي توانم عضو مفيد جامعه ام باشم . و براي برقراري نظام اجتماعي يک حلقه محکم باشم .

من مي توانم با دلي پاک و قلبي سرشار از عشق خداوندي ، با نيايشهاي صميمانه و تلاش حقيقت زندگي ام را دريابم .

من مي توانم بهتر فکر کنم و انديشه ام را در راه الهي جاري سازم .

من مي توانم بنده خوب خدا باشم . و آنگونه که شايسته پرستيدن خداست او را بشناسم و بپرستم .

من مي توانم با سخت ترين مشکلات زندگي مبارزه کنم و با ايمان به خدا ، اميد ، تلاش و همت ، سر بلند و سلامت فاتح اين ميدان باشم .

من مي توانم عاشقانه زندگي کنم . و خوشبختي را با تمام وجود حس کنم .

من مي توانم  اگر بخواهم .

 

 

 

 

بهتر است انسان در جيب خود پول نداشته باشد تا اينکه در دنيا دوستي نداشته باشد .     " ضرب المثل آلماني "

تنها راه نگه داشتن عشق قسمت کردن آن است .            " هوبارد "

خدايا به آنانکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است و به آنانکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ! " دکتر علي شريعتي "

بهترين کارها براي جذب قلوب مردم ، خيرخواهي و نيکوکاري نسبت به آنهاست . " ناپلئون "

خوشبختي يگانه چيزي است که مي توانيم بدون آنکه خود داشته باشيم ، ديگران را از آن برخوردار سازيم .   " کارمن سيلوا "

 

داستان

از خدا پرسيدم

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم . وه ! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود .همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم . ناگهان در آن حال ، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم .

از من پرسيد : " دلباخته ام هستي ؟ "

پاسخ دادم : " بلي ، تو صاحب اختيار من هستي . "

سپس پرسيد : " اگر نقص عضو داشتي ، باز هم دلباخته ام مي شدي ؟ "

از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها ، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم ؛ پاسخ دادم : " خدايا در آن حال ، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابينا بودي باز هم پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي ؟ "

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم ؟! به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند .

سپس به خدا گفتم : " تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

خدا پرسيد : " اگر ناشنوا بودي باز هم به کلام من گوش مي سپردي ؟ "

چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! در يافتم شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلکه با گوش جان است . پاسخ گفتم : " بسيار دشوار بود ولي همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . "

سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودي باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي ؟ "

چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم ؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد . هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد ، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .

پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ، اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم . "

خدا از من پرسيد : " آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟ "

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد گفتم : " بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلق و يگانه واحدي . " با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...

خدا پرسيد : " پس چرا گناه مي کني ؟ "

پاسخ گفتم : " چون انسانم و بري از خطا نيستم . "

خدا پاسخ داد پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي ؟ "

هيچ پاسخي نداشتم که بگويم .

خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي ؟ چرا تنها در در لحظات نيايش مرا مي جويي ؟ چرا خودخواهانه از من حمايت مي طلبي ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟ "

تنها پاسخمم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود .

سپس گفت : " چرا شرمساري ؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني ؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني ، در حالي که شانه هاي من آماده ي پذيرش تو هستند ؟ "

سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي نداشتم .

" زندگي بهترين موهبت من به بندگان است . اين موهبت را تباه نکنيد . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد ، بشناسيد و بپرستيد ؛ اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم . آيا براستي مرا دوست داريد ؟ "

توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه مي توانستم پاسخ گويم ؟! بي اندازه شرمسار شده بودم . ديگر عذري نداشتم . گفتم : " بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم که من بنده قدر نشناس و ناسپاس توام . "

خداوند فرمود : " اي بنده ! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . "

از خدا پرسيدم : " جقدر مرا دوست مي داري ؟ "

خدا فرمود : " به آن ميزان که خارج از ادراک توست . "

و آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم ...

 

 

 

تلفن

در خواب نازي ساعت 3 صبح . صداي آهنگ مبايل

من: الو . سلام بفرماييد.

... : سلام بي‌وفا ديگه دوسم نداري.

من: باكي كار داشتين؟!!!!!!

... : با تو

من: شما؟!!

... : شوما نه سپيده

من: آقا نصفه شبي زده به سرت؟

... : نه دلم برات تنگ شده.

من : من كي هستم؟!!

... : پري رويا‌هاي من

من: نمي دونم چي بگم .

گوشي و خاموش مي‌كني .

 فردا ظهر صداي مبايل

من: سلام بفرماييد

... : سلام پري من

من : اگه يه بار ديگه زنگ بزني من مي‌دونم و تو

گوشيو ميگزاري

از طرف ... مسيج مياد :

براي دوست داشتن يك دقيقه براي عاشق شدن يك ساعت براي فراموش كردن يك عمر لازمه  .

جواب نمي‌دي و دوباره مسيج:

فكر مي‌كردم شيشه احساس نداره ولي تنها چيزي بود كه وقتي بخار داشت روش نوشتم دوست دارم منو فهميد وگريست.

اييييييييي خدااااااااا اين چرتو پرتا چيه حالا كه مزاحم نازل كردي يه  خوبش رو نازل مي‌كردي

 

 

 كسي كه هزار سال زيسته بود .

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيش تر از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد .جيغ زد و جارو جمجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . به پرو پاي فرشته . انسان پيچيد . خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت .

 تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش ، گفت : اما با يك  روز ... با يك روز چكار مي توان كرد ؟.. . خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن  را تجربه كند ،گويي كه هزار سال زيسته است .آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .

آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ،‌ اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي  انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟

  بگذار اين يك مشت زندگي را هم مصرف كنم . ان وقت شروع به دويدن گرد ، زندگي را به سرو رويش پاشيد  زندگي را نوشيد ‌، زندگي را بوييد ، چنان  به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، پا روي خورشيد بگذارد .

 او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد ، اما .... در همان يك روز دست  بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفشدوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آن هاي  كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آن ها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت برد و سرشار شدو بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود.

یک کم حرفهای عشقولی

عشق يعني.......

عشق يعني كپك زدن تويه يك باتلاق .

عشق يعني هوس دوست داشتن .

عشق يعني بادكنك فروش 50 ساله كه توي پارك گلوي خودش رو براي 50 تومن پاره ميكنه .

عشق يعني مادر .

عشق يعني پدر .

عشق يعني اوج يك بدبختي ، اوج حقارت ، اوج تن دادن به ذلت .

عشق يعني گريپاژ كردن قلب .

عشق يعني پز دادن به دوستان .

عشق يعني سر پيري و معركه گيري؟! .

عشق يعني برخورد غير قانوني دو احساس با هم .

عشق يعني تشويش تنبيه پدر و مادر .

عشق يعني يه دل سير گريه كردن .

عشق يعني رگلاژ شدن دل و پنچر شدن عقل .

عشق ببخشيد يه لحظه ..... صبر اومد بعداً مي گم !!! .

 

 

آموخته هايم 

آموخته ام که نگوييم اي کاش آن کار را طور ديگري انجام داده بودم ? بلکه بگوييم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد.

 آمو خته ام که بايد بر زمان مسلط باشم نه به زير فرمان آن.

 آموخته ام که هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يک گام آغاز مي شود.

 آموخته ام که مردان بزرگ به خود سخت مي گيرند و مردان کوچک به ديگران.

 آموخته ام که بيش از آن که مرا بفهمند ديگران را درک کنم.

 آموخته ام پيش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.

 آموخته ام هميشه فردي خوش بين باقي بمانم چون زندگي را دوست مي دارم.

 آموخته ام اگر چه از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هر چيز که دارم بهترين استفاده را کنم.

 آموخته ام که لبخند ارزان ترين راهي است که مي توان با آن زندگي را وسعت بخشيد.

 آموخته ام که آن چه امروز در دست دارم ممکن است آرزوي فرداهايم باشد.

 آموخته ام که هيچ روزي از امروز بهتر و با ارزش تر نيست.

 

 

 

 

مرد عاشق

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان:"يواش تر برو من مي ترسم."

مرد جوان:"نه اينجوري خيلي بهتره."

زن جوان:"خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم."

مرد جوان:"خوب اما اول بايد بگي دوستم داري."

زن جوان:"دوستت دارم.حالا ميشه يواش تر بروني."

مرد جوان:"مرا محکم بگير."

زن جوان:"خوب حالا ميشه يواش تر بروني"

مرد جوان:"باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بگذاري

آخه نمي تونم راحت برونم اذيتم مي کنه"

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود .پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

 

عشق ثروت موفقيت

خانمي 3 پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.

 شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

 اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن. بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم. خانم پرسيد چرا؟

يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود. همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

2نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم! يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ? نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.

هر جا عشق باشدموفقيت و ثروت هم هست

 

 

 

 

داستان

از خدا پرسيدم

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم . وه ! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود .همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم . ناگهان در آن حال ، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم .

از من پرسيد : " دلباخته ام هستي ؟ "

پاسخ دادم : " بلي ، تو صاحب اختيار من هستي . "

سپس پرسيد : " اگر نقص عضو داشتي ، باز هم دلباخته ام مي شدي ؟ "

از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها ، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم ؛ پاسخ دادم : " خدايا در آن حال ، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابينا بودي باز هم پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي ؟ "

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم ؟! به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند .

سپس به خدا گفتم : " تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

خدا پرسيد : " اگر ناشنوا بودي باز هم به کلام من گوش مي سپردي ؟ "

چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! در يافتم شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلکه با گوش جان است . پاسخ گفتم : " بسيار دشوار بود ولي همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . "

سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودي باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي ؟ "

چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم ؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد . هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد ، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .

پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ، اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم . "

خدا از من پرسيد : " آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟ "

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد گفتم : " بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلق و يگانه واحدي . " با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...

خدا پرسيد : " پس چرا گناه مي کني ؟ "

پاسخ گفتم : " چون انسانم و بري از خطا نيستم . "

خدا پاسخ داد پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي ؟ "

هيچ پاسخي نداشتم که بگويم .

خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي ؟ چرا تنها در در لحظات نيايش مرا مي جويي ؟ چرا خودخواهانه از من حمايت مي طلبي ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟ "

تنها پاسخمم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود .

سپس گفت : " چرا شرمساري ؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني ؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني ، در حالي که شانه هاي من آماده ي پذيرش تو هستند ؟ "

سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي نداشتم .

" زندگي بهترين موهبت من به بندگان است . اين موهبت را تباه نکنيد . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد ، بشناسيد و بپرستيد ؛ اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم . آيا براستي مرا دوست داريد ؟ "

توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه مي توانستم پاسخ گويم ؟! بي اندازه شرمسار شده بودم . ديگر عذري نداشتم . گفتم : " بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم که من بنده قدر نشناس و ناسپاس توام . "

خداوند فرمود : " اي بنده ! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . "

از خدا پرسيدم : " جقدر مرا دوست مي داري ؟ "

خدا فرمود : " به آن ميزان که خارج از ادراک توست . "

و آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم ...

 

 

 

تلفن

در خواب نازي ساعت 3 صبح . صداي آهنگ مبايل

من: الو . سلام بفرماييد.

... : سلام بي‌وفا ديگه دوسم نداري.

من: باكي كار داشتين؟!!!!!!

... : با تو

من: شما؟!!

... : شوما نه سپيده

من: آقا نصفه شبي زده به سرت؟

... : نه دلم برات تنگ شده.

من : من كي هستم؟!!

... : پري رويا‌هاي من

من: نمي دونم چي بگم .

گوشي و خاموش مي‌كني .

 فردا ظهر صداي مبايل

من: سلام بفرماييد

... : سلام پري من

من : اگه يه بار ديگه زنگ بزني من مي‌دونم و تو

گوشيو ميگزاري

از طرف ... مسيج مياد :

براي دوست داشتن يك دقيقه براي عاشق شدن يك ساعت براي فراموش كردن يك عمر لازمه  .

جواب نمي‌دي و دوباره مسيج:

فكر مي‌كردم شيشه احساس نداره ولي تنها چيزي بود كه وقتي بخار داشت روش نوشتم دوست دارم منو فهميد وگريست.

اييييييييي خدااااااااا اين چرتو پرتا چيه حالا كه مزاحم نازل كردي يه  خوبش رو نازل مي‌كردي

 

 

 كسي كه هزار سال زيسته بود .

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيش تر از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد .جيغ زد و جارو جمجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . به پرو پاي فرشته . انسان پيچيد . خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت .

 تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش ، گفت : اما با يك  روز ... با يك روز چكار مي توان كرد ؟.. . خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن  را تجربه كند ،گويي كه هزار سال زيسته است .آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .

آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ،‌ اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي  انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟

  بگذار اين يك مشت زندگي را هم مصرف كنم . ان وقت شروع به دويدن گرد ، زندگي را به سرو رويش پاشيد  زندگي را نوشيد ‌، زندگي را بوييد ، چنان  به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، پا روي خورشيد بگذارد .

 او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد ، اما .... در همان يك روز دست  بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفشدوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آن هاي  كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آن ها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت برد و سرشار شدو بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود.

میلاد حضرت مسیح مبارک

میلاد حضرت مسیح (ع) و آغاز سال ۲۰۰۶ میلادی بر تمامی عزیزان بالاخص مسیحیان عزیز مبارکباد .

راستی دوستان من ۲۰ دی ماه تولدمه و دارم کلی مطلب توپ اماده میکنم تا ۲۰ دی ماه بذارم تو وبلاگ در ضمن اگه کسی خواست برام هدیه بفرسته بگه تا آدرس بهش بدم

فعلا هم نظر یادتون نره

 

عاشقا ميلاد مبارك

ميلاد هشتمين اختر تابناك امامت و ولايت حضرت امام رضا(ع)

بر همگان مبارك باد

چقدر دلم ميخواست الان اونجا بودم

اونايي كه دستشون رسيده از همشون التماس دعا دارم

دو تا ترفند

ذخيره سازي

 

بعضي ها هستند كه شايد مثل من وب گردي زياد مي كنند و به همين دليل تعداد صفحات وبي كه تو سيستمشون ذخيره ميكنند زياد باشه . گاهي اوقات كه ميخواهيد يه صفحه وبي رو ذخيره كنيد (البته ميدونيد ديگه براي ذخيره يك صفحه وب جهت مطالعه در حالت آفلاين بايد از منوي file  گزينه save as رو انتخاب كرد ) با يه پيغام خطا مواجه ميشيد و نميتونيد اون صفحه رو ذخيره كنيد در اينصورت اگه واقعا به مطالب اون صفحه احتياج داشته باشيد ميتونيد از اين روش استفاده كرد كه درقسمت نام و ذخيره كرد صفحه وبلاگ چند نوع فرمت اون صفحه رو ذخيره كنيد كه چهار نوع فرمت ميشه ذخيره كرد كه به ترتيب از خط اول تا چهارمش هست كه هر كدوم يه كاري رو انجام ميده .

خط اولش به طور پيش فرض صفحه رو سيو ميكنه و خط دوم هم همين كار رو ميكنه كه وقت ميبره ولي خط سوميش كه  Web Page HTML only باعث ميشه صفحه خيلي سريع سيو بشه ولي بدون عكس يعني هيچ عكسي رو براتون سيو نميكنه .

و نوع چهارم سيو كردن صفحه وب به فرمت txt file  هست كه در آخرين مرحله كه دستتون از همه جا كوتاه شده ميتونيد از اين روش استفاده كنيد كه در اونصورت همه مطالب رو ذخيره كرديد و اين به درد اونموقعي ميخوره كه يه سايت يا وبلاگي راست كليك كردن و انتخاب كردن متنش رو براتون ممنوع كرده باشه كه اينجوري ميشه اون رو دور زد .

 

 

 

 

يه مشكل تو ياهو

من چند وقت پيش تو ياهو مسنجر هفت يه مشكلي برام پيش اومده بود كه هر وقت آرشيو مسنجرم رو فعال ميكردم تا وقتي كه آيديم باز بود آرشيو مسنجرم مي ماند و وقتي دي سي ميشدم تمام آرشيوم از بين ميرفت و اين اعصابم رو به هم ريخته بود كه تا اين موضوع رو براي يكي از دوستان گفتم و اونهم گفت كه مشكل چيه و حالا اگه شما هم همين مشكل رو داريد بهتون بگم

ياهو مسنجر هفت اين قابليت رو داره كه آرشيو مسنجرتون رو سه جور سازماندهي كنه 1- اصلا آرشيوي براتون نمونه   2- آرشيو بعد از هر چت كردني حذف بشه    3- آرشيو سمنجرتون بمونه تا وقتي كه خودتون حذف كنيد كه براي انتخاب اين روشها بايد مراحل زير رو انجام بديد :

1- تو صفحه ياهو مسنجرتون از منوي massenger  گزينه preferences  رو انتخاب كنيد .

2- از كادر category  گزينه Archive رو انتخاب كنيد

3- تو كادري كه سمت راست براتون باز ميشه قسمت بالاش سه تا گزينه هست كه تو عكس براتون گذاشتم ديگه انگليسيشو براتون ننويسم .

گزينه اول آرشيوتون تا موقعي كه ميخواهيد سيو ميمونه .

گزينه دوم هر دفعه كه ميچتيد آرشيو سيو ميمونه و بعد اون از بين ميره .

گزينه سومي هم آرشيو اصلا سيو نميشه

به همين راحتي مشكل من حل شد شما هم بريد حالش رو ببريد .

 

 

 

راستي اصلا نظر نديد ها به جون جرج بوش خودم سر تخته بشورمش نظر بديد ناراحت ميشم

يه چند تا داستان

معامله با خدا

رو به مادربزرگم كردم و گفتم : مادر بزرگ تو كه در جريان معامله من با خدا هستي ، پس لااقل به سوالاتي كه در ذهن دارم جواب بده ؟

مادربزرگ گلدوزي اش را كنار گذاشت و گوش داد و من شروع كردم :

- من از خواسته بودم به من زور و بنيه بده

مادر بزرگ : ولي اون سر راهت مشكلات قرار داد تا نيرومند بشي !

گفتم : من از خدا عقل و تدبير خواستم .

مادربزرگ : و خدا مسائل لاينحلي پيش پات قرار داد !

گفتم : من از خدا پول خواستم .

مادربزرگ : و خدا بهت قدرت فكر داد !

گفتم : من خواستم كه خدا بهم شهامت عطا كنه .

مادربزرگ : و خدا خطر برات به وجود آورد !

گفتم : من از خدا خواستم به من عشق بده .

مادربزرگ : و خدا افراد بدبخت و بيچاره اي سر راهت قرار داد ....

گفتم : من از خدا طلب بركت كردم .

مادربزرگ : و خدا بهت فرصت داد !

كمي از حرفهاي مادر بزرگم عصبي شدم و گفتم : ولي مادربزرگ من هيچ كدام از چيزهايي كه از خدا خواستم دريافت نكردم !

مادر بزرگ خنديد و گفت : ولي اگر فكرش رو بكني به همه چيزهايي كه نياز داشتي رسيدي درسته ؟

فكر كردم ديدم حق با مادر بزرگ است و دست او را بوسيدم .

 

  

اشك و شادي

مرد ثروتمندي با هشت پسر و دخترش و نوه هايش در يك باغ بزرگ زندگي ميكرد و با اينكه همه چيز داشت نگران فرزندانش بود كه به خاطر ثروت او ، هيچ كدام كار نمي كردند و زحمت نمي كشيدند . يك روز مرد ثروتمند فكري به سرش زد و ....

فردا صبح هركدام از پسرها و دخترها و عروشها و دامادها و نوه ها كه مي خواستند از وسط جادة باغ بگذرند ، چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد كه راه عبور ومرور آنها را سخت كرده بود . اما آنها كه نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد انها را نگاه مي كند ، بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضاي خانواده بردارند ، از كنار تخته سنگ  گذشتند و رفتند .خورشيد كم كم داشت غروب ميكرد و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت متأثر شده بود كه ناگهان متوجه شد پيرمرد خدمتكار در حالي كه لوازم زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد ، لوازمش را پايين گذاشت تا و به هر سختي بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و ... كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد . پيرمرد خدمتكار داخل كيسه را نگاه كرد تا شايد نشانه اي داشته باشد و بتواند صاحب كيسه را پيدا كند كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه نوشته شده بود : هر سد و مانعي كه سرراهتان باشد ، مي تواند مسير زندگيتان را تغيير دهد ، به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راه برداريد !

پيرمرد خدمتكار خوشحال بود ، اما پيرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت .

 

 

 

پيرمرد خوشبخت

فرمانده و مالك يك بخشي  در شهر و قلمرو  قدرتش همه چيز داشت ، ثروت زياد ، كارخانه هاي فراوان ، همسري با وفا و فرزنداني قدرشناس و مهربان و ...

اما با همه اين نعمت هاي بيكران ، مدام احساس ميكرد كه خوشبخت نيست اما چرا؟ اين را نميدانست !

در حالي كه ميديد برخي از مردم شهر واقعا خوشبخت هستند ! تا اينكه پيش خود فكر كرد : شايد اگر منهم همرنگ آنها بشوم ، خوشبخت بشوم . لذا مامورانش را صدا كرو و گفت : برويد داخل شهر بگرديد و هركسي را كه ديديد احساس خوشبختي ميكند ، او را به نزد من بياوريد و پيراهن تنش را هزار

دلار از او بخريد و آن را بر تن من كنيد تا شايد منهم مانند او احساس خوشبختي كنم !

ماموران راهي شهر شدند و از صبح در هر گوشه كناري هر كسي را ديدند ، از او پرسيدند آيا تو واقعا احساس خوشبختي ميكني ؟؟

بعضي ها آنها را مسخره مي كردند و برخي ميخنديدند و چند نفري هم كه فكر مي كردند ماموران مسخره شان مي كنند با چوب و سنگ دنبال آنها مي كردند !

هوا داشت تاريك مي شد و ماموران كه در سراسر شهر يك خوشبخت نيافته بودند نگران خشم فرمانده خود بودند و ....

كه در راه برگشت پيرمرد سرخ پوستي را ديدند كه مشغول تماشاي غروب خورشيد بود و لبخندي بر لب داشت از او پرسيدند : آيا تو احساس خوشبختي ميكني

؟؟

پيرمرد سرخ پوشت با قاطعيت گفت : بله كاملا !

ماموران بلافاصله او را با خود به نزد فرماندار بردند و سرخپوست را در راهرو نگه داشته و به سلطان گفتند : يك نفر را كه مي گويد خوشبختم پيدا كرديم !

فرمانده با خوشحالي گفت : هر قدر پول مي خواهد به او بدهيد و پيراهنش را بگيريد و براي من بياوريد !

ولي ماموران سرشان را پايين انداختند !!!

فرمانده دوباره تكرار كرد و ماموران باز هم سرشان را پايين انداختند .

لذا فرمانده با عصبانيت گفت يا جواب بدهيد يا سرتان را مي برم .... چرا پيراهنش را براي من نمي آوريد ؟؟

رئيس ماموران در حالي كه سرش پايين بود گفت : قربان نمي توانيم اين كار را بكنيم ، زيرا پيرمرد سرخپوست حتي پيرهني براي پوشيدن هم ندارد !!! پيراهن  تنش را هزار دلار از او بخريد و آن را بر تن من كنيد تا شايد منهم مانند او احساس خوشبختي كنم !

ماموران راهي شهر شدند و از صبح در هر گوشه كناري هر كسي را ديدند ، از او پرسيدند آيا تو واقعا احساس خوشبختي ميكني ؟؟

بعضي ها آنها را مسخره مي كردند و برخي ميخنديدند و چند نفري هم كه فكر مي كردند ماموران مسخره شان مي كنند با چوب و سنگ دنبال آنها مي كردند !

هوا داشت تاريك مي شد و ماموران كه در سراسر شهر يك خوشبخت نيافته بودند نگران خشم فرمانده خود بودند و ....

كه در راه برگشت پيرمرد سرخ پوستي را ديدند كه مشغول تماشاي غروب خورشيد بود و لبخندي بر لب داشت از او پرسيدند : آيا تو احساس خوشبختي ميكني ؟؟

پيرمرد سرخ پوشت با قاطعيت گفت : بله كاملا !

ماموران بلافاصله او را با خود به نزد فرماندار بردند و سرخپوست را در راهرو نگه داشته و به سلطان گفتند : يك نفر را كه مي گويد خوشبختم پيدا كرديم !

فرمانده با خوشحالي گفت : هر قدر پول مي خواهد به او بدهيد و پيراهنش را بگيريد و براي من بياوريد !

ولي ماموران سرشان را پايين انداختند !!!

فرمانده دوباره تكرار كرد و ماموران باز هم سرشان را پايين انداختند .

لذا فرمانده با عصبانيت گفت يا جواب بدهيد يا سرتان را مي برم .... چرا پيراهنش را براي من نمي آوريد ؟؟

رئيس ماموران در حالي كه سرش پايين بود گفت : قربان نمي توانيم اين كار را بكنيم ، زيرا پيرمرد سرخپوست حتي پيرهني براي پوشيدن هم ندارد !!!

 

 

نظر دادي كه دادي وگرنه اگه نظر ندي ي ي ي ي ي

خب به درك كه نظر ندادي ميگي چيكار كنم؟؟؟؟

××××

*****

بدون عنوان

 تفاوت ها

 بر آن شديم تا اين بار اگه خدا قبول كنه يكسري از تفاوت هاي آقايان و خانم ها كه بركسي پوشيده نيست را بپاشيم بيرون و از فيوضات خودمان سايرين را هم ذي حساب كنيم. همين!

آينده:

يك زن تا زماني كه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زماني كه ازدواج نكرده هرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:

يك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه همسرش خرج مي كند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:

يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج مي كند، ولي تغيير نمي كند. يك مرد به اين اميد با همسرش ازدواج مي كند كه تغيير نكند، ولي تغيير مي كند.

فيلم كمدي:

فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشسته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فوراً هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه مي كنند و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش مي شوند.

دست خط:

مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نمي دهند. آنها از روش «خرچنگ غورباقه» استفاده مي كنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به «ي» ها و «ن» ها قوس زيبايي مي دهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتهاي آن مي كشد!

خواروبار:

يك زن ليستي از جنس هاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه مي رود. يك مرد آنقدر صبر مي كند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد مي رود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسد مي خرد.

بيرون رفتن:

وقتي مردي مي گويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني مي گويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد آماده خواهد بود.

گربه:

زنان عاشق گربه هستند. مردان مي گويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب مي كنند.

آينه:

مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك مي كنند، زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را درهر سطح صيقلي بازديد مي كنند. آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه و ...!

آدرس يابي:

وقتي يك زن درحال رانندگي احساس مي كند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را مي پرسد. مردان اين را به نشانه ضعف مي دانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان مي چرخند و چيزهايي شبيه اين مي گويند: «فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم»، و «ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم

پذيرش اشتباه:

زنان بعضي اوقات قبول مي كنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:

يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط مي داند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي مي كنند.

لباس شيك پوشيدن:

يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گل هاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن مي كند.

اسباب بازي:

دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي مي رسند علاقه شان را از دست مي دهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نمي شوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر مي شوند. نمونه هايي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفن هاي اتومبيل، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيم هاي ويدئويي، هرچيزي كه روشن و خاموش شده، سروصدا كند و حداقل براي كاركردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه:

يك زن از شوهرش مي خواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب مي دهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برمي گردد. كسي نمي داند چرا اين اتفاق افتاده است.

اسامي مستعار:

اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زد. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

صورتحساب :

وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15 هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز مي گذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت مي كنند، ماشين حساب هاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:

يك مرد 2000 تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگومگوها:

حرف آخر را در جروبحث ها زنان مي زنند. هرچيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگومگوي ديگر خواهد بود.

 

 وصيت نامه

 از آنجا كه عمر دست خداست و نميدونيم كي ميميري ،،،، براي همين گفتم از آنجا كه بعد از مرگم خانواده ام دست و پاشون رو گم نكنند(از خوشحالي) يه وصيت نامه و دستخطي از خودمون به جا بذاريم تا ياد ما هميشه زنده باشد و هر كي اين وصيت نامه رو بخونه در قبال انجام دادن تك تك موارد وصيتنامه مسئول خواهد بود .

 

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

در سطر اول كاغذ فوتم بنويسيد بازگشت ما همه به سوي اوست حتي شما دوست عزيز .

خدایش بیامرزد

درد این عزیزایی که تازه رفتن کم بود که شنیدیم استاد منوچهر نوذری هم پرکشید .

من خودم به شخصه علاقه و احترام خاصی برای مرحوم نوذری قائل بوده و هستم و امیدوارم خداوند روح این عزیز رو غریو رحمت قرار بده و خدایش بیامرزد

یاد و خاطره  شهدای عزیزی که جدیدا از کنارمون پر زدند و شادی روح استاد عزیزمون منوچهر نوذری رو گرامی میداریم

شادی روحشون صلوات

 

انالله و انا اليه راجعون

                   «الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا إنا لله وانا اليه راجعون»

 

     خبر شهادت جمعی از فعالان جامعه رسانه ای و تعدادی از پرسنل زحمتکش ارتش در سانحه سقوط هواپیمای سی 130 ارتش جمهوری اسلامی ایران مصیبت بزرگ و حادثه ای جانکاهی بود که قلب همه ما را به درد آورد و موجب حزن و اندوه همگان شد. بدین وسیله شهادت این عزیزان را به محضر رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای، ملت شهید پرور ایران و خانواده های معظم این بزرگواران تسلیت می گوییم و برای بازماندگان آنان صبر جمیل و اجر جزیل و برای مجروحان این سانحه هوایی شفای عاجل از درگاه خداوند متعال مسألت داریم.

××××××

*******

تا طلوع صبح صادق

مي خواستيم از يگانگي ات بنويسيم . از نيكي و راستي ات . از آن كرامت و زيبايي ، از آن فتوت و دانايي از آن ... از ... اما قلم از عهده نمي آيد.

وقتي زمينه ساز «زمان » بودي و صبح صادق از پيشاني تو طلوع كرد تا روح اساسي اسلام را ...

اسلام ناب محمدي را ... به روزهاي سراسر جاودانه بشارت دهد ، ما شيعه هاي سبز تو بوديم / ما شيعه هاي سرخ تو هستيم .

وقتي زمانه ساز زمين بودي و روزهاي سخت زمانه را به عهد استوار انتظار ظهور، بشارت دادي و صداي ناب اذان بلال را تا اشرقت الارض بنور ربها امتداد بخشيدي ، ما شيعيان توبوديم / ما شيعيان تو هستيم .

وقتي كه مهرورزي و ايثار ، از موهبت هاي زمين كم شده بود و عدل ، انصاف و جوانمردي مثل نجابت و بهروزي چونان نيكبختي و والايي مانند حق شناسي و فرزانگي ... مي رفت گمشده مؤمن باشد ، تو با شيوه هاي دلنشان آسماني ات با موهبت هاي جاري وحياني ات (چونان زمين كه شكوفان شود) آسماني مان كردي تا شيعيان تو باشيم تا ما زمينه ساز زمان باشيم تا ما همواره در حركت باشيم و در شيوع اين همه صداي ظلماني ، اين همه بطالت و گمراهه ... آماده باش عمل باشيم .

وقتي كه  .... وقتي كه  .... وقتي كه  ....

ماشيعه هاي توايم ; مجهز و در حركت . آماده باش ظهور حجت ، فرزند بيدارفرزانگان زمين ، فرزند آسماني صادق . اللهم ....

 

شهادت حضرت صادق عليه السلام(ع) به همه مسلمين بالاخص شيعيان جهان تسليت باد .

  

در ضمن از دوستان عزيز صاحب وبلاگ در صورت تمايل به تبادل لينك به بنده اطلاع دهند تا لينك ايشان را بذارم .

سه تا فلش عشقولي قشنگ

سلام دوستان عزيز

فعلا دنبال عوض كردن قالب وبلاگ هستم و دنبال يه قالب قشنگ هستم و تا چند روز ديگه يه دست اساسي به سر و روي وبلاگ ميكشم علي الحساب سه تا فلش خيلي قشنگ عشقولي براي دانلود گذاشتم بريد دانلود كنيد ببينيد حالش رو ببريد و براي دوستاتون بفرستيد به جان ما هم دعا كنيد

اوليش                                 دوميش                                           سوميش

راستي نظر بديد و لازم به ذكر است استفاده از اين فلشها بدون دادن نظر از نظر شرعي حرام ميباشد بريد حالش رو ببريد

 

يك كم چرت و پرت

سلام

سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم

جهت ديدن باقي مطالب بر روي ادامه مطالب كليك كنيد

ادامه نوشته

اينهم از مطالب ايندفعه

دوستاي عزيز  براي ادامه نوشتن مطلب و به روز كردن وبلاگ و راضي بودن شماها از مطالب واقعا احتياج به كمك و همراهي شما دارم ، با دادن نظرات در مورد كيفيت مطالب و همچنين نوع مطالب من رو كمك كنيد .در مورد هر چيزي كه دلتون بخواد مطلب دارم فقط بايد شما بگيد چي ميخواهيد .
درضمن آيدي من در ياهو     mosalase.bermoda      هستش اگه دلتون خواست با من مكاتبه كنيد
راستي  الهي كوفتتون بشه اگه نظر نديد

جهت ديدن ادامه مطالب بر روي ادامه مطالب كليك كنيد

ادامه نوشته

عاشقا عيدتان مبارك

فرارسيدن عيد سعيد فطر بر همه مسلمين مبارك باد

تا كي شود كه دوباره موقعيتي پيش بياد براي حال كردن با خدا

پيروزي Kasperskey

Kasperskey به عنوان مطمئن ترين آنتي ويروس انتخاب شد .

شركت AV كه در زمينه مقايسه و بررسي تخصصي آنتي ويروس ها گزارش هايي به شكل مستقل منتشر مي كند نتايج تست هاي ماه هاي آگوست و فوريه خود را به تازگي منتشر كرده است . در اين تست ها كه در آن 13 آنتي ويروس با هم مقايسه شدند Kasperskey موفق شد در هر دو آزمايش بالاترين امتياز را نصيب خود كند .

در اين تست ها كه آنتي ويروس هايي مثل Norton  و Mc Afee و Dr Web شركت داشتند 386 عدد از انواع خطرناك ترين ويروس ها ، كرم ها و تروجان ها در سيستم عامل هاي مختلف روي اين آنتي ويروس ها آزمايش شد كه درصد اطمينان هر يك از آنها را مشخص مي كند .بعد از Kasperskey آنتي ويروس هايNorton  و Mc Afee به ترتيب در مكان هاي دوم و سوم قرار گرفتند . در تست ماه آگوست هم Kasperskey با درصد اطمينان 88/99 درصد موفق شد جايگاه اولي خود را حفظ كند.

منبع : هفته نامه ارتباط شنبه 30 مهر 84 شماره 133

ولي جدا اگه از اين آنتي ويروس بهتر پيدا كردي بگو ، سرعت سيستم رو هم پايين نمياره و در روز تا سه بار هم ميشه به روز كردش . از لينك هاي زير هم اگه خواستيد دانلودش كنيد

از اينجا بگير                        اينجا هم هست

شب قدر

 به نام خداوند رحمان و رحيم.ما اين قرآن عظيم الشان را(كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كرديم(1). و تو چه مى‏دانى شب قدر چيست؟(2). شب قدر(در مقام و مرتبه)از هزار ماه بهتر و بالاتر است(3). در اين شب فرشتگان و روح(يعنى جبرئيل)به اذن خدا از هر فرمان(و دستور الهى و سرنوشت‏خلق)نازل مى‏شوند(4).اين شب رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه(5).

(ترجمه سوره قدر)

 

فضيل، زراره و محمد بن مسلم از حمران روايت كرده كه از امام باقر(ع)از معناى آيه"انا انزلناه فى ليلة مباركة"سؤال كرد، فرمود بله شب قدر كه همه‏ساله در ماه رمضان در دهه آخرش تجديد مى‏شود شبى است كه قرآن جز در آن شب نازل نشده، و آن شبى است كه خداى تعالى در باره‏اش فرموده: "فيها يفرق كل امر حكيم".

آنگاه فرمود: در آن شب هر حادثه‏اى كه بايد در طول آن سال واقع گردد تقدير مى‏شود، چه خير و چه شر، چه طاعت و چه معصيت، و چه فرزندى كه قرار است متولد شود، و يا اجلى كه بنا است فرا رسد، و يا رزقى كه قرار است(تنگ و يا وسيع)برسد، پس آنچه در اين شب مقدر شود، و قضايش رانده شود قضايى است‏حتمى، ولى در عين حال مشيت‏خداى تعالى در آنها محفوظ است(و خدا با حتمى كردن مقدرات، العياذ بالله به دست‏خود دست‏بند نمى‏زند).

حمران مى‏گويد: پرسيدم منظور خداى تعالى از اينكه فرمود"شب قدر بهتر است از هزار شب"چيست؟ فرمود عمل صالح از نماز و زكات و انواع خيرات در آن شب بهتر است از همان اعمال در هزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد، و اگر خداى تعالى جزاى اعمال خير مؤمنين را مضاعف نمى‏كرد، مؤمنين بجايى نمى‏رسيدند، ولى خدا پاداش حسنات ايشان را مضاعف مى‏كند

 فروع كافى، ج 4، ص 157، ح 4.

 

به پيامبر(ص) گفته شد: اگر شب قدر را دريابم از خدا چه چيزى را مسئلت كنم؟ فرمود: «عافيت را».

 

حضرت موسي در مناجات با خداوند :

 خداوندا! مى‏خواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد. گفت‏خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه‏هايش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفت‏خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.

ميخوام بهش بگم


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

نظرررررررررررررررررررررررر

اگه گفتيد چرا نظر نميديد  خوبه

حداقل بيايد بگيد چرا نظر نميديد ؟؟؟؟

روزه نمازهاي همتون قبول و ما رو هم دعا كنيد

ويروس مجيك پي اس (Magic Ps) و طريقه حذف آن

اين روزها جو چت كردن بين كودكان و  جوونها و ميانسالها و پيرها و پسر ها و دختر ها و همه و همه زياد شده و به جاش از اون طرف هم بازار ويروس ها و آيدي هك كردن هم گرم شده كه ميشه از معروف ترين برنامه هك آيدي  به مجيك پي اس(Magic Ps) كه يك پسوورد سندر هست و كارش شناسايي پسوورد يك آيدي و فرستادن پسوورد آيدي براي فرستانده ويروس مي باشد كه اونهم فقط از طريق ارسال فايل (مثل عكس تو چت)و اجرا كردن  اون فايل توسط قرباني ميباشد و اگر سيستم ما به اين ويروس آلوده باشه وقتي كه آيدي باز بشه تو يك لحظه خيلي كم يه پنجره پي ام باز و بسته ميشه كه پسوورد آيدي ما رو براي هكر (البته اسم هكر براي كسي كه اين كار رو كرده خيلي زياده و اون شخص هكر نيست بلكه از يه نرم افزاري براي پيدا كردن پسوورد آيدي ما و به جهت اعتماد و اغفال كردن ما استفاده كرده)ميفرسته البته  فقط براي مجيك پي اس صفحه پي ام باز و بسته ميشه و در صورت آلوده شدن سيستم ما به اين ويروس از چند طريق ميشه اين ويروس رو از بين برد .

1- از طريق ويروس ياب : اگه ما يه ويروس ياب به روز و قوي روي سيستم نصب داشته باشيم در همون لحظه اول ويروس رو ميشناسه و نميذاره كه اون فايل روي سيستم اجرا بشه كه من ميميرم براي ويروس ياب Kaspersky Lab كه خيلي توپه و راحت هم آپديت و به روز ميشه .

2- از طريق remover ها ميشه اين ويروس رو حذف كرد و اگه احيانا كسي خواست بگه تا فايلش رو براي دانلود و يا ارسال به ايميلش براش بذارم

3- به صورت دستي و خودمونيم بدون چك و چونه بريم حذفش كنيم كه اصل موضوع همينه و البته از داشتن يه ويروس ياب خوب هرگز غافل نشيد .

براي حذف ويروس مجيك به صورت دستي بايد ابتدا از منوي start گزينه Run رو انتخاب ميكنيم

سپس در كادر Run تايپ مي كنيم regedit وok رو مي زنيم تا پنجره رجيستري براي ما باز بشه  بعد از باز شدن پنجره Registry Editor به زير شاخه هاي زير ميرويم

HKEY_CURRENT_USER==>Software==>Microsoft==>Windows==>CurrentVersion==>Run

و همچنين كليد:

HKEY_CURRENT_MACHIN==>Software==>Microsoft==>Windows==>CurrentVersion==>Run

و بايد تو اين دو تا كليد در رجيستري به دنبال متغير svchost يا SVCHOST بگرديد و اگر وجود داشت معلومه كه سيستم شما به ويروس Magic PS مبتلاست و بايد اونارو حذف كنيد و سيستمتون رو دوباره راه اندازي كنيد  و در اولين فرصت كه به اينترنت وصل شديد حتما بريد و پسوورد آيديتون رو عوض كنيد .

 

ويروس چت

مراحل رشد و نمو و زندگي چت در انسان(پسران)

چت معمولاً با اين شروع ميشه که شخص ميبينه دوستاش ميگن تو چت دختر تور ميکنيم !اين جناب رو جو ميگيره و مودم مي خره.اين تولد ويروس چت در بدن انسانه.خلاصه جناب اولين چيزي که ميريزه تو هاردش ياهو مسنجره!يارو شروع ميکنه به چت کردن و معمولاً اولش ضد حال مي خوره.چون سرعت تايپش پايينه.يواش يواش سرعت تايپ بعضي چيزا مثل salam/asl plz بالا ميره و از چت کردن خوشش مياد.تو اين مرحله کارش ميشه رفتن به رومها و pm دادن به همهء دختراي روم و معمولاً salam/asl plzميشه اولين چيزي که تو pmهاش پيدا ميکني!(از اين IDها 80% پسرن)مرحلهء بعدي رفتن تو روم اصليه که از اونجا چت ميکنن و از اونجا خوششون مياد و در ادامهء همين مرحله talk گرفتن خوراکش ميشه و شروع ميکنه به کل کل به پسرا و دعوا سر دخترا!!!در پايان اين مرحله شخص احساس ميکنه که talk گرفتن زياد حال نميده و براي ارضاي خودش ميره سراغ يه کار توپ که بتونه باهاش حسابي حال کنه.تو اين مرحله،اول يه IDدختر ميسازه و ميره با پسرا چت کنه.تو اين مرحله از اينکه تا وارد يه روم ميشن و همه بهشون pm ميدن لذت ميبرن و ميگن:اي بابا سرمون شلوغ شدااااااااااااااا.تو اين مرحله سرعت تايپشون عالي ميشه. يه مدت ديگه ميگذره ميبينه بابا اينم مال نشد.شروع ميکنه با IDدختر،با دخترا رفيق شدن.که آخرشم همين که به دخترا ميگه من پسرم يا فحش ميدن و ignore ميکنن يا هم که ميگن بهتر!!!پس از مدتي IDدختر رو رها ميکنن و ميرن سراغ IDقبلي خودشون.تو اين مرحله،اگه يه نگا به ليست دوستاشون بندازي ميبيني که نصفشون کساني هستند که جناب رو با اسم مستعار ميشناسن و فکر ميکنن که حاجيمون مايه دارترين پسر دنياست و نصف ديگه اونايي هستن که حاج آقا رو کامل کامل ميشناسن.واسه همين خاطر ليست Add Friendرو به دو قسمت اونايي که ميشناسنش و نميشناسن تقسيم ميکنه.مرحله بعدي اونه که حاجي جون از روم زده ميشه و فقطAdd Friendخودشو حفظ ميکنه و ديگه حال و حوصلهء pmدادن به خانوماي روم رو نداره.تو اين مرحله فقط دنبال IDدخترايي که ميشناسه ميگرده و Add ميکنه و بلافاصله معرفي ميکنه.مرحلهء بعدي خطرناکترين مرحلهء چته که براي بعضيا طولاني مدت و براي بعضيا که زود تموم ميشه ،سه ماه بيشتر طول نميکشه.تو اين مرحله همه بسيار معتاد چت شدن و بد جوري از لحاظ روانشناسي ضربه ميخورن و به طور کامل تضعيف روحيه ميشن.اين مرحله که من اسمشو سنگي شدن گذاشتم،مرحله ايه که طرف بدون دليل online ميشه و مي خواد offline messageبخونه،در حالي که يک دقيقه پيش چک کرده بود!تو اين مرحله وقتي يارو online ميشه،خودشم نميدونه واسه چي online شده.خودتم حس ميکني که از جنس سنگ شدي و عاطفه حاليت نميشه.امان از دست اين مرحله که با افکار همه بازي ميکنه تا جايي که شبا خوابAddFriendتو ميبيني!چون تو چت به راحتي خالي ميبستي،حالا هم راحت به بابا مامان دروغ ميگي!تو اين مرحله انگار که همش منتظر پيغام کسي هستي و همش ميري ببيني که پيغام گذاشته يا نه و اگه نذاشته بود از دستشون الکي دلخور ميشي!تو اين مرحله که باشي،از هر چيزي مهمتر،چت کردنت ميشه و بيشتر به بقيه پرخاش ميکني.يه هو چشات رو باز ميکني ميبيني افت تحصيلي پيدا کردي. نميتوني ونميدوني چطور جبرانش کني.بعضيا تو اين مرحله اينقدر online ميشن که دوستاش بهش ميگن YahooHelper،يارو هم حال ميکنه!اين مرحله معمولاً با کمبود پول براي پرداخت قبض تلفن و پول Account تموم ميشه.آخر ترک کردنشم معمولاً تو کافي نته که هفته اي دوسه بار بيشتر online نميشه و OfflineMessageميخونه.توي ترک اين مرحله است که يه چيزايي راجع به بوت و هک و کرک و اين جور چيزا به گوشش ميخوره و واسش جالب ميشه.پس دوباره پاشو ميذاره تو چت و اينترنت.اولش که داره ياد ميگيره،هر جا ميره ميگه:من هک ميکنم و از اين جور حرفا.در صورتي که تازه داره ياد ميگيره.ميزان online شدن تو اين مرحله،متوسطه.يعني نه کم و نه زياد.اين مرحله اينقدر واسشون شگفت آور و هيجان انگيزه که تا آخر هک پيش ميرن و وقتي هم که خوره هک شدن،ميبينن که اگه جايي نمي گفتن ما هک بلديم بيشتر به نفعشون بود.اين جور آدما معمولاً روزي نيم ساعت online ميشن و هر دفعه با هزاران pm روبرو ميشن.!!!

ولي خداييش يك كم فكر كنيم ببينيم همينجوري نيست؟؟؟؟؟

ادامه نوشته

زنــدگــي

13 نکته براي زندگي

دوستت دارم ؛ نه به خاطر شخصيت تو ؛ بلکه به خاطر شخصيتي که در هنگام با تو بودن پيدا مي کنم .

هيچکس لياقت اشک هاي تورا ندارد و کسي که چنين ارزشي داشته باشد باعث اشک ريختن تو نمي شود .

اگر کسي تو را آنطور که مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد

دوست واقعي کسي است که دست هاي تورا بگيرد ولي قلب تورا لمس کند .

بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني هرگز به او نخواهي رسيد .

هرگز لبخند را ترک مکن ، حتي هنگامي که ناراحتي ، چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .

تو ممکن است در دنيا فقط يکنفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هرگز وقتت را براي کسي که حاظر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذ ران .

شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي اورا يافتي بهتر مي تواني شکرگزار باشي .

به چيزي که گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن خواهد آمد لبخند بزن .

هميشه افرادي هستند که تورا مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسي که تورا آزرده دوباره اعتماد نکني .

خود را به فرد بهتري تبديل کن و مطمئن باش که خود را مي شناسي قبل از آنکه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ،

 

 

 

حرفهاي ديگران

نيچه " مي گويد : ترا بقدري دوست دارم که رنج و آشفتگي و سرشگستگي را برايت آرزو مي کنم ! و به تو رحم نمي کنم ، چون ترا دوست دارم . ميداني چرا ؟!آرزو دارم که نيروهاي خفته ات بيدار گردند تا در سختي هاي روزگار با روحي مسلح پايدار باشي .

خداوند وقتي مي خواهد کسي را ديوانه کند ، او را به تمام آرزوهايش مي رساند ." اسکار وايلد "

اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما مي شد ، سعي و عمل ديگر معني نداشت . " موريس مترلينگ "

 

  

مراقب باش  

مراقب رفتارت باش انها به گفتار تبديل مي شوند

مراقب گفتارت باش انها به کردار تبديل ميشوند

مرافب کردارت باش انها به عادات تبديل مي شوند

مراقب عادادت باش انها بهشخصيت تبديل مي شوند

مراقب شخصيتت باش انها به سرنوشت تبديل ميشوند.

 

سند تو ال كنيد

سند تو ال كنيد

يکي از بهترين ها مي گويد: اگر کسي واقعاً يکي را دوست داشته باشد، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش، پس مواظبه خودت باش.

 

عزيزم با من باش و از وجود من به زندگيت گرما و صميميت ببخش و سرماي سخت زندگيت را با اعتماد به من از بين ببر ، <<  ايران رادياتور >>

 

هميشه بايد عکس دوست دخترت رو توي کيف پولت بزاري. هر وقت دچار مشگل بزرگي شدي ، بهش نگاه کن. اون وقت احساس ميکني که هيچ کدوم از مشگلاتت به اندازه ي اين يه دونه وحشتناک نيستند !!!

 

به اندازه موهاي سرم دوستت دارم، به اندازه موهاي ريخنه شده ام  عاشقتم، به مقدار دفعه هايي كه شونه كردم بهت وفادارم. شناختي؟..........منم منم حسن كچل!

 

خدا زمين را آفريد گفت عجب قشنگ! مرد رو آفريد گفت عجب قشنگ! زن را آفريد، يكمي فكر كرد گفت مهم نيست آرايش ميكنه قشنگ ميشه!

 

 

ميگم دستتون درد نكنه از بس نظر زياد ميديد من همش در حال خوندن نظراتتون هستم براي همين وقت نميكنم آپديت كنم ،،،،،، بابا يه نظر دادن مگه چيه خب نظر بديد ديگه ما هم دلگرم بشيم به كار . خلاصه اگه مطالب وبلاگ به دردتون خورد و ازش استفاده كرديد ما رو هم فراموش نكنيد .

راستي ماه رمضون ما رو هم دعا كنيد از همتون التماس دعا داريم .

يا علي مدد

گفته هايي از عشق

جعبه اي براي عشق

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه آمد و ديد که دخترش گران ترين کاغذ زرورق کتابخانه او را براي آرايش يک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اينکه کاغذ زرورق گرانبهايش را براي آراستن يک جعبه بي ارزش هدر داده تنبيه کرد و دختر کوچک آن شب با گريه به بستر رفت و خوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را براي هديه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب ديد که جعبه خالي است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالي هديه نيست و بايد چيزي درون آن قرار داده مي شد . اما دخترک با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت که نزديک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه يکي از بوسه ها را مصرف کند .

مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هر روز که دلش مي گرفت در آن جعبه را باز مي کرد و بطور عجيبي آرام مي شد . هديه کار خود را کرده بود . 

 

 

 

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته.شاعر پر فرشته را لاي دفترش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيراشاعري که بوي آسمان را بشنود زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد آسمان برايش تنگ.

فرشته  دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمين را به او معرفي کند. شب که هر دو به خانه برگشتند روي بالهاي فرشته قدري خاک بود وروي شانه هاي شاعر چند تا پر...

فرشته پيش شاعر آمد و گفت: مي خواهم عاشق شوم.شاعر گفت: نه تو فرشته اي و عشق کار تو نيست.فرشته اصرار کرد و اصرار کرد.شاعر گفت اما پيش از عاشقي بايد عصيان کرد و اگر چنين کني از بهشت اخراجت مي کنند. آيا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده اي؟ اما فرشته باز هم پا فشاري کرد آنقدر که شاعر به ناچار نشاني درخت ممنوعه را به او داد.فرشته رفت و از ميوه ي آن درخت خورد اما پرهايش ريخت و پشيمان شد. آن گاه پيش خدا رفت و گفت: خدايا مرا ببخش من به خودم ظلم کرده ام عصيان کردم و عاشق شدم. آيا حالا مرا از بهشت بيرون ميکني؟

ـ پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي! پس تو هم نمي داني تنها آن که عصيان مي کند و عاشق مي شود مي تواند به بهشت من وارد شود! و آن وقت خدا نهمين در بهشت راباز کرد. فرشته وارد شد و شاعر را ديد که آنجا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت. اما او باور نکرد.

آدم ها هيچ کدام اين قصه را باور نمي کنند.تنها آن فرشته است که مي داندبهشت واقعي کجاست!

سند تو ال     send to olll

يه روز يه ترکه با يه لره با يه قزوينيه با يه تهرونيه با يه رشتيه با يه خارجيه با يه اصفهانيه با من تصميم گرفتيم تو رو بذاريم سره کار که گذاشتيم

 

خيلي دوست دارم با تو برم ماهي گيري چون عقيده دارم تو خيلي كرم داري!

 

چاكرتم، خدائيش خيلي با مرامي، خيلي ازت خوشم مياد، با مرام ترين كسي هستي كه تو ليست اد من هستي، هر موقع ميام آن لاين هستي، هر موقع سلام مي كنم جوابم رو ميدي، كلاس نمي زاري بگي سرم شلوغه، خلاصه اينكه خيلي دوست دارم  ياهو هلپر(Yahoo Helper)!!!!

 

امشب خدا تو آسمون يه مهموني بزرگ ترتيب داده اما هنوز جشن شروع نشده چون يكي از فرشته ها اوون پايين داره آف من رو مي خونه!

 

خداوكيلي مطالب به اين توپي براتون ميذارم  جدا دلتون مياد براي اينا نظر نديد نامرديه باور كنيد يه نظر بديد بدونيم براي خودمون مطلب نمينويسيم

 

چند تا جك

روز يه مرده ميره دكتر مي گه من هر شب مسابقه فوتبال خرها را تو خواب ميبينم دكتر يه سري قرص براش مينويسه ميگه از امشب بخور.مرده ميگه نميشه از فردا شب بخورم دكتره ميگه برا چي؟ مرده ميگه آخه امشب فينالشونه...

 

يه روز يه تركه اي داشته پياده ميرفته كارواش بهش مي گن چرا پياده ميري ميگه آخه اين دوقدم را را كسي با ماشين ميره؟

 

تركه زنگ ميزنه اداره هواشناسي ميگه آقا دستتون درد نكنه امروز هوا خيلي خوب بود.

 

بازرس اومده بود از مدرسه بازديد كنه. يكي از بچه ها رو صدا كرد و گفت: يك سوال مي پرسم تا سطح علمي تو رو بدونم.بگو ببينم كي درِ قلعه ي خيبر رو شكست؟ دانش آموز ميزنه زير گريه و ميگه:آقا به خدا كار ما نيست.بازرس عصباني ميشه و ميره پيش معلم و موضوع رو تعريف ميكنه.معلمه ميگه:من فكر نكنم كار اون باشه آخه اون بچه ي خوبي.بازرس كه كلافه شده بود ميره پيشه مدير و همه چي رو تعريف ميكنه.مدير هم ميگه:اشكالي نداره شما بگيد چقدر خرج داره خودم ميدم.

 

دو تا جوجه از كوچيكي با هم قرار ميزارن وقتي بزرگ شدن با هم عروسي كنند.بعد كه بزرگ شدند ميبنن هر دو تا شون خروسند.

يك كم از عشق

 عشق

نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟

گفت : نه .

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم .

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم .

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره .

گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود .

برگرفته از وبلاگ عشق بازي نيست

 

 چي باشيم چي نباشيم

قاطع باشيم اما لجباز نباشيم /// صبور باشيم اما مظلوم نباشيم /// حاكم باشيم اما ظالم نباشيم/// شجاع باشيم اما احمق نباشيم /// راضي باشيم اما قانع نباشيم /// بذله گو باشيم اما هرزه گو نباشيم /// جاري باشيم اما ويرانگر نباشيم /// صريح باشيم اما گستاخ نباشيم /// ساكت باشيم اما بي صدا نباشيم /// طناز باشيم اما لوده نباشيم /// منتظر باشيم اما علاف نباشيم /// راحت باشيم اما بي خيال نباشيم /// محتاط باشيم اما ترسو نباشيم /// سرشار باشيم اما لبريز نباشيم /// متواضع باشيم اما ذليل نباشيم /// حساس باشيم اما زودرنج نباشيم /// تيز بين باشيم اما عيب بين نباشيم /// سريع باشيم اما عجول نباشيم /// بزرگ باشيم اما متكبر نباشيم .

 

 عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟"

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!"

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟"

و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."

استاد گفت: "عشق يعني همين!"

 

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"

استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."

استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين!!"

كامپيوتر

توقف سرويس گزارش خطا در XP

حتما تا به حال پس از عدم اجراي مناسب برنامه مورد نظرتان با پنجره گزارش خطا مواجه شده ايد همون پنجره اي كه دو دكمه Send و Dont Send دارد. چناچه در اين پنجره دکمه Send را کليک کنيد XP سعي ميکند با خالق خود ارتباط برقرار کرده و عدم کارکرد مناسب برنامه شما را به اطلاعش برساند.

به اين ميگن آخر خبرکشي...

خب اگه شما هم از اون دسته افرادي هستيد که :

اولا از دست اين پيغام کلافه شده ايد

و ثانيا هميشه جوابتون عبارت زيباي Dont Send است

...بهتره که از روش زير براي متوقف کردن هميشگي اين پنجره مزاحم استفاده کنيد:

1-  کليک راست بر My Computer و انتخاب Properties

2- برگه Advanced

3- Error Reporting

4-  حالا ميتونيد اين سرويس رو غير فعال کنيد

 

 

 

پوشه يا كنترل پانل

در ويندوز XP يک Folder ايجاد کنيد و عبارت

.{21EC2020-3AEA-1069-A2DD-08002B30309D}

را به انتهاي نامش اضافه کنيد.(به نقطه آخرش حتما توجه كنيد اونهم بايد باشه)

چه مي بينيد؟ چرا اينطوري شد؟روي فولدر دابل کليک کنيد... اينجا کجاست؟ جالبه نه؟

 

اينم براي اونايي كه تو اينترنت دنبال عكس هستند

وقتي عکسي را با internet Explorer باز مي کني اگر عکس بزرگتر از صفحه باشه به صورت پيش فرض عکس کوچيک مي کنه تا در صفحه جا شه چه طور ميشه تنظيمات explorer دستکاري کرد به طوري که عکس ها را کوچيک نکنه؟

اگه با ماوس بري روي عكس يه دكمه مياد كه ميتوني باهاش عكس رو به اندازه عادي برگردوني ولي اگه بخوايم اين امكان رو براي Windwos XP خاموش كني بايد اين مراحل رو انجام بديم:

Contorl panel => internet options => advanced => multimedia =>

=> Enable automatic image resizing

تيك كنار اين گزينه رو اگه برداريم ديگه عكسها كوچيك نميشه و اندازه خودش ميماند

نظر بديد

بابا دمتون گرم نظر نميديد چرا شماها

قالب جديد

سلام دوستان اين قالب رو كه ميبينيد تازه ديروز گذاشتم البته خودم خوشم نيومده ولي دوستانم  ميگم قشنگه و فعلا هم حال و حوصله نوشتن مطلب جديد رو براي يه چند روزي ندارم چون همونجور گفتم درد كمرم داره زيادي اذيت ميكنه دعا كنيد زودترخوب بشم .

راستي فقط اگه ميشه لطف كنيد ونظراتتون رو در مورد قالب و نوع وبلاگ بگيد.

 

 دم همتون گرم  احمدزاده

بابا نظر بديد

بابا دمتون گرم اينهمه بازديد كننده نظر هيچي بابا اينهمه نوشته نظر داره ها يه حال بديد به صاحاب وبلاگ دلش خوش باشه ديگه

جهنم و درك فحش بدينش اصلا از هيچي كه بهتره

يه چند تا سند تو ال

آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت کاش تنها کسش در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذارد

 

سلام اميدوارم حالت خوب باشه.راستش يه چيزي مي خواستم بهت بگم اميدوارم اينو جدي بگيري آخه اين دفعه با هميشه فرق داره.  ميخواستم چيزي رو بگم. چيزي كه تابحال بهت نگفتم. ميخوام امروز چيزي رو بگم كه تا الان زبانم نگفته. ميخوام چيزي رو بگم كه تا الان چشمام بهت نشون نداده. ميخوام چيزي رو بگم كه تا حالا گوشات نشنيده. چيزي كه توي تمومه خونمه. ميخوام داد بزنم. ميخوام فرياد بزنم كه همه بشنوند. از همون اول كه آي دي تو رو ديدم مي خواستم اينو بگم اما روم نشد. هروقت خواستم بگم يه مشكلي پيش اومد اما اين دفعه فرق مي كنه. مي خوام چيزي كه توي دلم هست بهت بگم. با تمام وجودم داد بزنم بگم كه: " تا حالا هيچ كسي رو اينقدر سركار نذاشته بودم

 

اگه كسي بهت روزي 1 آف زد، يعني به يادته. اگه 2تا زد دوستت داره. اگه 3تا زد، عاشقته. اگه 4 تا زد مي خوادت، اگه 5 تا زد، مطمئن باش كرم داره....!!!

 

اين سند تو ال ها رو از وبلاگ سند تو ال دوست عزيزم آقا پويا گرفتم

كامپيوتر

ساختن پوشه (فولدر) بدون نام

اول پوشه ي مورد نظر خود رو به حالت Rename در بياريد . سپس دکمه ي Alt رو پايين نگه داشته و عدد 0160 را تايپ کنيد و اينتر بزنيد. خوب الان پوشه ي شما بي نام شد.

 

حالا يه چيزه ديگه

شايد شما هم براي غيب کردن پوشه هاتون از طريق Hidden استفاده مي کنيد . ولي در اين صورت هر کي مي تونه با رفتن به آدرس زير فايل ها و پوشه هاي غيب شده ي شما رو ببينه:

Tools > Folder Option > view > show hidden files and folders

 براي اينکه  فولدري رو غيب کنيد که فقط خودتون از غيب بودنش خبر داشته باشيد بايد به روش زير عمل کنيد . اول پوشه ي مورد نظر خود رو به حالت Rename در بياريد . سپس دکمه ي Alt رو پايين نگه داشته و عدد 0160 را تايپ کنيد و اينتر بزنيد. خوب الان پوشه ي شما بي نام شد. براي اينکه آيکونش رو هم غيب کنيد ، روي پوشه راست کليک کنيد و Properties رو کليک کنيد . سپس از پنجره ي باز شده روي تب Customize کليک کنيد و بعد روي دکمه ي Change icon کليک کنيد. در ميان آيکون ها يک فضاي خالي هست در صورتي که اين فضاي خالي خودش يه آيکونه . اونو انتخاب مي کنيد و پنجره ها رو OK مي زنيد. حال پوشه ي شما غيب شده  و ديگه کسي نمي تونه پوشه ي شما رو باز کنه مگر اينکه شانسکي روي اونجا که پوشه ي غيب شده هست و چيزي معلوم نيست دو بار کليک کنه که طبق قضاياي رياضي احتمال اون يک ميلياردم هست .

موفق باشيد .

چند تا جك

يه ترکه كافري يه جير جيرک گير مياره تا صبح بهش روغن ميزنه

 

خبرنگار از يه آباداني كافر ميپرسه ، جمعيت آبادان چقدر هست؟ آباداني در جواب ميپرسه با حومه يا بدون حومه؟ خبرنگار ميگه با حومه آباداني ميگه با حومه ميشه هفتاد ميليون

 

طرف ماشينش تو برف گير ميكنه زنجير نداشته سينه مي زنه

 

 از يک خروسه مي پرسن نظرت درباره آدما چيه؟

ميگه: خيلي بي فرهنگن

بهش ميگن : چرا؟

ميگه : واسه اينکه ناموس آدمو لخت ميکنن مي گذارن تو فريزر

 

مواظب پاره آجرها باشيم

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت . نا گهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد . و ديد که اتومبيلش سدمه زيادي ديده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي که برادي فلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود جلب کند . سپرک گفت : " اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش افتاده بود و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم . براي اينکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم ." مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شدد و به آرامي به راهش ادامه داد .

در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند .

خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند . اما بعضي وقت ها زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم ، او مجبور مي شود که پاره آجري به سمت ما پرتاب کند . اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه !

دعاي زن

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.

جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم

جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟لوئيز گفت : اينجاست .

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت .خواربارفروش باورش نمي‌شد .

مشتري از سر رضايت خنديد .مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي  ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »

يه مزاح

يکي از دو ستان که دانشجوي دامپزشکي  هستند مي گفت: يه روز استادمون مي خواست به ما ياد بده که دم حيوون رو چه جوري بايد جراحي کرد خلاصه يه خري رو  اوردن و بستنش به زمين استاد داروي بي حسي رو ريخت تو سرنگ يه هو صداش کردن که تلفن کارت داره استاد رفت و ما هم محتويات سرنگ رو ريختيم دور و به جاش اب پر کرديم استاد اومد و کلي افه و کلاس گذاشت و امپول که اب خالي بود رو به خره تزريق کرد بعدش هم گفت حالا ديگه بي  حس شده و مشغول بريدن دم خره شد و خلاصه خره جفتک چارکشي راه انداخت که نگو ...

نميدونم از كدوم وبلاگ گرفتم صاحابش ما رو ببخشه

هفته دفاع مقدس بر همگان مبارك

فرا رسيدن هفته دفاع مقدس كه يادآور روزهاي عشق است به همه آحاد مردم اول از همه خود مردم شهيد پرورمون كه هشت سال جنگ رو تحمل كردن سختي هاي بعد جنگ رو تحمل كردن و همه كمي و كاستي هاي اين نظام صد البته عزيزمون رو تحمل كردن تبريك ميگم در ادامه اين هفته رو به همه بسيجيان و پاسداراي و ارتشيها و انتظامي هاي عزيزي كه براي سربلندي اين كشور زحمت ميكشن تبريك ميگم و اميد و آرزو دارم هر كسي كه براي اين ملت زحمت ميكشه هميشه موفق و پيروز باشن

به اميد حق يا علي مدد

دو تا مطلب

مطلب اول اينكه نظر يادتون نره و مطلب دوم اينكه من حاظر به تبادل لينك با وبلاگهاي ديگه هم هستم هر كي لينك داد چاكرشم هستيم ما هم بهش لينك ميديم فقط خواهشا وبلاگهاي محترم و مودب

كامپويتر و رهايي از کاربرهاي مزاحم در yahoo messenger

بسياري از افراد مرتب در حال تغيير دادن ID خود در Yahoo هستند و دليل عمده آن هم مزاحمتهايي است که توسط کاربرهاي موجود در فهرست دوستان Yahoo Messenger قرار دارند و به مرور به فهرستي طويل تبديل شده ايجاد ميشود. تغيير ID به منزله تغيير آدرس پست الکترونيکي شما نيز ميباشد و با تغيير ID دو مشکل براي دوستان خود ايجاد ميکنيد! يکي اينکه ممکن است دوستان شما در جريان تغيير آدرس پست الکترونيکي شما قرار نگيرند که مشکلات خاص خود را ايجاد ميکند و مشکل بعدي که به نظر من بيشتر آزار دهنده است و خود من هم بعضاً دچارش ميشوم طولاني شدن فهرست دوستان در Yahoo Messenger به دليل وجود چندين ID براي يک نفر است! دوستاني دارم که از سه ID مختلف استفاده ميکنند که با اين کار هم خودشان را اذيت ميکنند و هم ما را. خودشان را اذيت ميکنند چرا که بايد تا مدتها هر وقت وارد اينترنت ميشوند در سه ID مختلف Login کنند تا خيالشان راحت شود که کسي از دوستانشان را از دست نداده اند و اکثر اين افراد هم هيج وقت دلشان رضايت نميدهد ديگر وقت خود را صرف اين ID هاي قديمي نکنند.

يك ره جلوگيري حذف كردن آيديتون از ليست اوني كه مزاحمتونه كه احتياج به يه نرم افزار هست كه من يه دونه توپش رو دارزم و در آينده نزديك براتون ميذارم و لي يه روش ديگه هست كه ميتوانيد از روش زير استفاده کنيد تا هر وقت تمايل نداشتيد شخص خاصي بتواند به شما پيغام بدهد و حتي شما را Online ببيند از آن استفاده کنيد.

 با دنبال کردن روش زير ID مورد نظر هيج گاه قادر نخواهد بود وضعيت شما را در صورت Online بودن ببيند و همچنين نميتواند براي شما پيغام ارسال کند:

-۱ در پنجره Yahoo Messenger ابتدا ID مورد نظر را Delete کنيد

 -۲ با رفتن به منوي Login، گزينه Privacy Settings را انتخاب کنيد

 -۳ در پنجره جديد Ignore only the people below را انتخاب کنيد و دکمه Add را بزنيد

 -۴ در اين پنجره ID کاربر مورد نظر را وارد کنيد و Ignore را بزنيد

 با اتمام اين کار ديگر ID مورد نظر نه ميتواند شما را ببيند و نه برايتان پيغام ارسال کند

 

البته اين مطلب بيشتر به خاطر يكي از عزيزان هست كه تو قسمت نظرات ما رو خجالت داد راستي بابا دمتون گرم من الان از كمر درد روي زمين دراز كشيدم دارم مطلب مينويسم نظر يادتون نره هاااااا

عاشقانه ها

دوستت دارم به بيست و هفت زيان دنيا

dooset daram be 27 zaboon 01) English : I Love You 02) Persian : Tora doost daram 03) Italian : Ti amo 04) German : Ich liebe Dich 05) Turkish : Seni Seviyurum 06) French : Je t'aime 07) Greek : S'ayapo 08) Spanish : Te quiero 09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun 10) Arabic : Ana Behibak 11) Iranian : Man doosat daram 12) Japanese : Kimi o ai shiteru 13) Yugoslavian : Ya te volim 14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 15) Russian : Ya vas liubliu 16) Romanian : Te iu besc 17) Vietnamese : Em ye^u anh 18) Ukrainian : Ja tebe koKHAju 19) Tunisian : Ha eh bak 20) Syrian/lebanese : Bhebbek 21) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn 22) Swedish : Jag a"Iskar dig 23) Africans : Ek het jou liefe 24) Bavarian : I mog di narrisch gern 25

 

send to oll

يه چند تا سند تو ال گذاشتم بريد حالش رو ببريد و از اين سند تو الها زياد ميذارم فقط بعضي هاش خيلي خفنن مواظب باشيد برا اوني كه ميفرستيد طرف قات نزنه

 

آسمان را مي نگرم تو را ميبينم خورشيد را مي نگرم تو را ميبينم ماه را مي نگرم تو را ميبينم خوب مسخره از جلوم برو كنار ديگه!

اي که در را به رويم بستي و پا روي عشقم گذاشتي بابا جون دستم لاي در مونده

اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري بگذر بگذر كه كوچه بن بست است و برو بچ محل ته كوچه منتظرت

(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....To ro nemigam, Send 2 allesh kon ta berese be daste sahebesh,...!!!

اين رو هم وقتي سند تو ال كنيد خيلي قشنگ ميشه حتما امتحان كنيد

نظر يادتون نره هاااااااااا

چند تا جك

از يه تركه كافري كه قهرمان شنا بوده ميپرسن شما از كجا شروع كردين ميگه والا ما از زمينهاي خاكي

يه تركه كافري تو دست به اب نشسته بود  يهو عارق ميزنه ميگه ددم واي بر عكس نشستم

به يه تركه كافري ميگن تو شهرتون آثار باستاني دارين ميگه نه ولي دارن ميسازن

يه تركه كافري ميره بهشت زير پاي مادرا له ميشه

به يه تركه كافري ميگن چرا ادم نميشي؟ ميگه من حوصله اين قرتي بازاريها رو ندارم

 

يه مطلب

يكي از مراسمهاي مذهبي بود و من رفته بودم مسجد محل يه آقاي روحاني اومده بود براي سخنراني يه مدت صحبت كرد و بعدش براي اينكه يه مقدار فضا رو عوض كنه اومد مزاحي كردو خاطره اي رو از امام رحمه الله تعريف كرد البته اونموقع اون بنده خدا منبع خاطره رو گفت ولي الان من يادم نيست ولي در صحت وجودي اين خاطره هيچ شكي ندارم  و اون بنده خدا تعريف كرد كه:

بيت امام (فرزنداش)معمولا اگه جك و لظيفه اي ميشنيدند براي امام تعريف ميكردند و امام هم ميگفت كه اگه ميخواهيد جك بگيد چون اسم ميبريد مثل اين كه ميگيم يه تركه يه لره يا يه رشتيه چون اينها مسلمان هستند و تعريف كردن اين جك باعث ميشه غيبت كنيم به همين دليل براي جلوگيري از غيبت كردن بگيم يه ترك كافر بود يا يه رشتيه كافر بود يا يه لره كافر بود گذشت تا يه روز نوه امام بدو بدو اومد پيش آقا و برگشت گفت آقاجان آقاجان يه جك جديد شنيدم تعريف كنم حضرت امام هم گفت بگو نوه امام هم  مثلا اومد هم جك تعريف كرده باشه و هم غيبت نكرده باشه و هم جكش در مورد يه شيخي بود برگشت گفت يه شيخ كافري بوددددددددددد

بله خودتون بقيش رو بگيريد البته من از گفتن اين مطلب اين رو خواستم بگم كه ما هم اگه يه موقعي جكي چيزي توي وبلاگمون نوشتيم براي اينكه خداي نكرده توهيني به قوم و قبيله و شخصي نشه از همين  راه كار استفاده ميكنيم .

نظر يادتون نره يا علي مدد

احمد زاده

در مورد وبلاگ

خمپاره

همين اولش بگم ما به همه چي گير ميديم و درمورد همه چي مطلب داريم

از آموزش كامپيوتر گرفته تا آموزش هك (نه كه خيلي هم بلديم) از شعر عاشقانه گرفته  تا شعرهاي عارفانه(به خدا من بي تقصيرم همچي چيزايي هم بلد نيستم چون باب روزه گفتيم كم نياريم)جك هم كه رو شاخشه البته از نوع مودبانه در ضمن مسائل روز رو هم مورد بررسي قرار ميديم اخبار روز جهان رو هم مد نظر داريم يه موقع سوال خاص و خفني هم به نطرمون برسه ميايم اينجا مطرح ميكنيم تا يا جوابش رو خودمون بديم يا يكي زحمت جواب دادانش رو بكشه در ضمن اين وبلاگ يه وبلاگ كاملا اخلاقي هست در زمان هاي خاص هم مثل ميلاد ها و عزاداري ها هم از اهل بيت مطلب داريم

بالاخره همه همه و همه چي داريم به همه چي گير داديم اميدوارم فقط مطالب اين وبلاگ به دردتون بخوره تازه يار كمكي هم قبول ميكنيم تازه كلي هم منت كشي هم ميكنيم تا يكي بياد كمكمون كنه پس يا علي آستين بالابزنيد و به من بيچاره كمك كنيد و راستي يه چيز مهمتر

نظر جون مادرتون اگه خواستيد فحش هم بديد بديد اشكال نداره (چون بلاگفا نظرات و حرفهاي غير اخلاقي رو به ما نميرسونه)فقط نظر بديد تا ما هم دلمون خوش باشه و هر چي هم به نظرتون رسيد كه جالب هست بگيد تا تو وبلاگ مطرح كنيم سعي ميكنيم هر روز اگه نشد هر دو روز و اگه نشد هر سه روز و اگه نشد هر چهار روز و اگه نشد هر پنج يا شيش و حداقلش هفته اي يه بار رو حتما وبلاگ رو به روز كنم

ديگه خسته شدم و خسته شديد بازم ممنون منتظر نظراتتون هستم

يا علي مدد

احمدزاده

سخن اول

سلام

ميلاد حضرت ولي عصر ارواحنا فدا بر همه مباركباد

يه چند وقت بود دلم ميخواست يه وبلاگ راه بندازم ولي نميشد و گرفت از شانسم همزمان با ميلاد آقا تونستم اين وبلاگ رو راه بندازم و مطلب اول رو هم به خاطر حضرت گذاشتم كه حداقل گوشه چشمي هم به ما داشته باشه ، البته اين وبلاگ يه وبلاگ كامل مذهبي نيست ولي سعي ميكنيم كه از دين و معنويت هم دور نشم .

خلاصه از شما دوستان ميخوام كه حتما با نظراتتون به من كمك كنيد و ممنون ميشم و كار اصلي وبلاگ رو از بعد از ميلاد آقا شروع ميكنم .

با تشكر احمدزاده

آقا جان همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي

بهار آرام مى‏آيد به ديدار گل نرگس نسيم فتح و پيروزى ز گلزار گل نرگس صبا بر صحن باغستان سرود مهر مى‏خواند گلاب از عرش مى‏ريزد به دربار گل نرگس گل ناهيد مى‏سوزد زهجران دل عاشق ستاره کام مى‏گيرد ز ديدار گل نرگس رواق ابروى احمد، فروغ ديده آدم توان نور خورز رخسار گل نرگس .

قرار زورق نوح، و حجاب نيل موسايى عروج قامت عيسى ز انوار گل نرگس  بهاران، مژده ميلاد مهدى را بيان دارد  تمام قدسيان ديگر پرستار گل نرگس گل نرگس ز چشم عاشقان پنهان نمى‏ماند خوشا چشمى که مى‏ماند وفادار گل نرگس خوشا چشمى که مى‏گريد به شوق ديدن رويش خوشا قلبه مى‏باشد گرفتار گل نرگس بگو اى جلوه سينا  بگو اى عروة‏الوثقى جهان آرام مى‏گيرد ز گفتار گل نرگس  بگو اى زاده زهرا، بگو اى صاحب دلها بگو اى آخرين معصوم و مهيار گل نرگمنم فرزند مکه، جان احمد، وارث حيدر يدالله فوق ايديهم بود يار گل نرگس

منم مصلح، منم منجى، منم هادى، منم مهدى منم غمخوار محرومان و دلدار گل نرگس گل سوسن، گل مريم، گل اختر، گل لاله گل اميد مى‏رويد ز گلزار گل نرگس گل ديگر نمى‏خواهم بجز باغ گل زهرا دل مشتاق آشفته خريدار گل نرگس

آقاجان انشالله كه بيايي