<P align=justify><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست ويكم</STRONG></P>
<P align=justify><STRONG>بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد . همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين......صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن آرايشگاه........مامان از خوشحالي رو پاش بند نبود . دايم به شيوه خودش قربون صدقه ما دوتا ميرفت .بالاخره رسيديم ، اونا رو پياده كردم و براي ساعت دو نيم بعد از ظهر جلوي آرايشگاه قرار گذاشتيم.........من هم رفتم كه به كارهاي خودم برسم.اول رفتم كارواش . دادم تو و بيرون ماشين رو حسابي شستن و برق انداحتن.<BR>بعد رفتم آرايشگاه . اونجا با داريوش قرار داشتم ، وقتي رسيدم ديدم نشسته و داره اصلاح ميكنه . وقتي وارد شدم هوشنگ به استقبالم اومد و مجددا بهم تبريك گفت و من رو برد نشوند رو صندلي و كارش رو شروع كرد . يكساعت و نيم با موهاي سرم ور رفت و آخر سر اونارو شست ، سشوار زد و مدل داد . بعد هم گفت : احمد جان ديگه هر كاري بلد بودم كردم.<BR>نگاهي كردم ديدم واقعا سنگ تموم گذاشته .يك اصلاح كامل و بي نقص.داريوش كه كار اصلاح سر وصورتش تموم شده بود و روي صندلي انتظار نشسته بود ،گفت: الحق كه شاهكار كردي آقا هوشنگ . من مونده بودم اينو جونور رو چه جوري به مهمونا نشون بدم كه نترسن. درحاليكه از روي صندلي بلند شده بودم به طرفش رفتم و گوشش رو گرفتم و گفتم : بزغاله بازچونه تو به كار افتاد.......درحاليكه سعي ميكرد گوشش رو آروم از لاي انگشتاي من بكش بيرون گفت : بابا شوخي كردم . فيل مرده و زنده اش صد تومنه. شما اجل بر اين حرفا هستي......يه ذره گوشش رو پيچوندم و گفتم چه غلط ها لغت هاي قلمبه سلمبه ياد گرفتي .با زبون بازي گفت : ما شاگرد مكتب خونه شما هستيم . قربان.....همه خندشون گرفته بود از حرفاي اون .هوشنگ گفت : احمد آقا من ضامن.گوشش رو ول كردم و گفتم....فقط محض خاطر هوشنگ خان.داريوش گفت: ما كوچيك هوشنگ خان و اون قيچي تيز گوش برش هم هستيم . بعد به رفت طرف و هوشنگ رفت و شروع كرد به ماچ كردن اون و گفت : اينم براي اثبات ارادتمون به ايشون.<BR>در همين حال دست كردم تو جيبم و يه پك اسكناس صد توماني از جيبم در آوردم كه بدم هوشنگ ، كه دستم رو گرفت و به طرف جيبم برگردوند و گفت : مطلقا از اينكارها نكن كه ناراحت ميشم. اين رو ميهمون مني.........گفتم : آخه نميشه كه ، اينجور موقع ها رسمه كه شيريني هم ميدن.......نه اينكه پول هم نگيرن.......گفت : رسم و رسوم جاي خودش من دوست دارم امروز رو مهمون من باشي . شيريني هم ميخواي بدي دم شما گرم . يكي از بچه هارو ميفرستيم شيريني ميخره و مياره .اما اصلاح رو دوست دارم مهمون من باشي . بعنوان هديه عروسيت.ديدم اصرا بي فايده است.همون صد تومن رو دادم دست شاگرد هوشنگ و گفتم :امروز همه بچه ها نهار مهمون من هستند ميري هركي هرچي ميخوره براش ميگيري.<BR>بعد هم از هوشنگ به خاطر زحمتي كه كشيده بود تشكر كردم و با داريوش زديم بيرون و بطرف آرايشگاهي كه نازنين اينا رفته بودن حركت كرديم.يك ربع زود رسيده بوديم . خبر داديم كه رسيديم و پشت در منتظريم .بعد از نيم ساعت مامان و نازنين و زندايي از در آرايشگاه اومدن بيرون در حاليكه نازنين مثل ماه شده بود .<BR>چند لحظه محو تماشاي نازنين شده بودم . كه مامان گفت : وقت براي تماشاي اين فرشته خوشگل زياد داري .حالا بريم كه روده كوچيكه بزرگ رو خورد.خيلي خجالت كشيدم ........نازنين هم سرش رو انداخته بود پايين ، صورتش از شرم سرخ ، سرخ شده بود.هيچي نگفتم : سوار شدم و راه افتاديم. مامان تو راه يه كم سر بسر داريوش گذاشت و داريوش هم مطابق معمول كم نياورده و بلبل زبوني ميكرد.بالاخره رسيديم خونه ، تا زندايي در رو باز كرد . اردشير و اشكان كه با بابا اومده بودن خودشون رو به ما رسوندن وخيره شدن به ما.اردشير گفت : داداشي چقدر خوشگل شدين......هم شما هم زنداداش. گرفتمش ، يه ماچش كردم و گفتم : داداشي چشمات قشنگ مي بينه . در حاليكه محكم خودش رو به پاهاي من چسبونده بود با هم به اتاق رفتيم . بابا و دايي جان نشسته بودن و حرف ميزدن.مامان و زندايي بعد از يه سلام و عليك كوتاه دويدن تو آشپزخونه تا هرچه زودتر نهار رو بكشن ، تا بخوريم و بريم به سمت محضر.....ساعت چهار بود كه لباس هامون رو پوشيديم و به طرف محضر كه تو خيابون شاه ،خيابون قوام السلطنه بود راه افتاديم.خان دايي ساعت پنج اونجا منتظر ما بود .پنج دقيقه به پنج رسيديم. خان دايي هم ، در حاليكه لباس پلو خوري خودش رو پوشيده بود دم در محضر قدم ميزد.<BR>همه در حال پياده شدن از ماشين سلام كرديم.تا مارو ديد پرسيد : شناسنامه هارو آوردين يا نه ؟مامان سلام كرد و گفت: بله خان داداش اينجاست ، در همين حال دست كرد تو كيفش و شناسنامه هاي من ، نازنين ، بابا و دايي رو از تو كيفش در آورد و دست خان دايي داد و گفت : من همه رو از صبح گذاشتم تو كيفم كه يادمون نره .<BR>خان دايي سري به علامت رضايت تكون داد و گفت : خب سريع تر بريم تو كه دير ميشه........مثل اينكه خان دايي بيشتر از همه عجله داشت كه اين كار هرچه زودتر انجام بشه.......<BR>داخل محضر شديم و خان دايي يك راست سراغ پيرمردي كه گوشه دفتر بود رفت و چيزي بهم گفتن و شناسنامه هارو به اون داد . پير مرد هم كه معلوم بود صاحب محضر است . شروع به نوشتن مطالبي از روي شناسنامه ها كرد و بعد از ده دقيقه ما رو صدا كرد و مراسم شروع شد .بعد از گرفتن وكالت از نازنين و من شروع به خوندن صيغه عقد كرد . ودر آخر گفت : مبارك است انشالله........بعد من حلقه اي رو كه تهيه كرده بوديم دست نازنين كردم و او هم همينطور .خان دايي رو به من كرد و گفت : مهريه زنت رو بده .<BR>به داريوش گفتم داريوش سكه هارو بده.........داريوش دودستي زد تو سرش و گفت : اي داد بيداد &lt; ديدي چي شد.....سكه ها.......گفتم سكه ها چي؟.......................گفت : سكه ها رو........................مامان گفت : سكه هارو چي؟.........گفت : سكه هارو گذاشتم توي اين جيبم.........همه گفتيم : خب ................گفت : خب به جمالتون .....الان هم همين جاست......سكه هارو از جيبش در آورد و به همه نشون داد.خان دايي با نوك عصاش آروم به پهلوش زد و گفت : تو خل و چل كي ميخواي درست بشي خدا عالمه...............داريوش خنده اي كرد و گفت : زنم بدين درست ميشم.......خان دايي هم گفت : آخه مگه مردم توپ كله شون خورده ، به چلي مثل تو زن بدن....... تازه تو هنوز دهنت بوي شير ميده . <BR>داريوش رفت سراغ خان دايي و يه ماچش كرد و گفت :دايي جون راه داره من از فردا ديگه شير نميخورم و از آدامس استفاده ميكنم كه ديگه دهنم بوي شير نده.............<BR>خان دايي گفت : گيرم كه اين و درست كردي ، تاب مخت رو ميخواي چيكار كني.........داريوش دستي به سرش كشيد و كمي فكر كرد و گفت : راست ميگين. اينو كاريش نميشه كرد......همه زديم زير خنده .....سكه هارو گرفتم و به نازنين دادم.......خوشبختانه سر خان دايي با داريوش گرم بود و متوجه تقلبي كه ما در خريد پنج پهلوي به جاي يك پهلوي كرده بوديم نشد.......بعد از تشكر از محضر دار دسته جمعي از محضر خارج شديم ..................</STRONG></P>
<P align=justify><STRONG></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=justify><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست و دوم<BR>امان و بابا قرار بود شب رو خونه دايي اينا بمونن .براي رسوندن اونها تا تجريش رفتيم. مامان ازمن خواست كه كمي ديرتر به مراسم بريم . و توضيح داد معمولا عروس و داماد كمي ديرتر به مراسم جشن ميرن كه همه ميهمانان آمده باشند.من هم پذيرفتم و براي اينكه كمي استراحت كرده باشيم و آماده ميهماني كه تا نزديكي هاي صبح طول ميكشد با شيم با نازنين به اتاقمان رفته و كمي كنار هم دراز كشيديم. هردو بر اثر خستگي ، خيلي زود خابمون برد .ساعت نه بود كه مامان اومد صدامون كرد.<BR>بلا فاصله از جا بلند شديم و بعد از شستن دست و صورت آماده رفتن شديم وقتي پايين رفتيم ديدم مامان منقل اسفند بدست دم در منتظر تا براي ما اسفند دود كنه به هرصورت ما رو از ير قران رد كردند و مشتي اسفند بر آتش ريختند. بعد از آن بود كه ما اجازه پيدا كرديم از خونه خارج بشيم .بنا به سفارش مامان بدون عجله و خيلي آرام به طرف خونه حركت كرديم .ساعت ده و بيست و هشت دقيقه بود كه به خونه خودمون رسيدم تا ما ماشين رو پارك كنيم. و پياده بشيم سر وكله سپيده و ليلا پيدا شد.بيرون امده بودن و دوتا دستمال تيره هم همراهشون بود....سپيده گفت امشب نوبت ماست چشماي شما دوتا رو ببنديم......گفتم سپيده....آخه....حرفم رو قطع كردو گفت: آخه... ماخه.... من سرم نميشه همين كه گفتم. بايد چشماتونو ببنديم.<BR>ناچار پذيرفتيم.................چشماي هردوتامون رو بستن ، بي اختيار ياد شب نامزديمون افتادم.باخودم گفتم : ما كه از اين چشم بندي بازيها كه بدي نديديم .بزار ببينيم امشب چه خيري پشت اين چشم بستن وجود داره......ما رو كور مال كور مال بردن تو خونه .وقتي وارد شديم همه دست ميزدن .مارو وسط خونه و در حاليكه دست هم رو گرفته بوديم رها كردن در همين حال يكدفعه همه ساكت شدندو اركستر شروع به نواختن كرد.اورتور آه اي رفيق بود........... اورتور كه تموم شد صداي ستار تو گوشم پيچيد. آه اي رفيق.....آه اي رفيق......<BR>از چه فراموش كرده اي..چشم بند خودم و نازنين رو در آوردم و حسن رو ديدم كه داره براي من و نازنين ميخونه......يه لحظه تو چشماي نازنين نگاه كردم . برق عشق و شور از توي چشماش به همه جونم دويد . اونو بغل كردم و رقصيديم. درست انتهاي آهنگ حسن ............ابي شروع كرد..نازي نازكن كه نازت يه سرو نازه.<BR>نازي نازكن كه دلم پر از نيازه.....شب آتيش بازي چشماي تو يادم نميره مجلس حسابي گرم شده بود ومن و نازنين از مجلس داغ تر.و همه اينا با برنامه ريزي سپيده و ليلا انجام شده بود.بعد از تمام شدن آهنگ ابي با نازنين به طرف ستار و ابي رفتم و ضمن روبوسي با هردو شون از اينكه محبت كرده بودن و به جمع ما اومده بودن تشكر كردم.<BR>ستار بعد از روبوسي وتبريك گفتن عذر خواهي كردو گفت ، چون برنامه از پيش تعيين شده داره بايد بره . اما ابي موند.<BR>مجددا ازش تشكركردم تا دم در بدرقه اش كردم .در اين زمان ليلا پشت ميكرفون رفت و گفت : حالا نوبت آهنگهاي شاد براي رقصيدن . و اركسترش بلا فاصله شروع كرد به نواختن ......<BR>ديگه كسي به كسي نبود همه ميزدن وميرقصيدن و تو هم ميلوليدن.من و نازنين براي استرحت به جايي كه برامون درست كرده بودن رفتيم و نشستيم..........<BR>چند لحظه اي از نشستن مون نگذشته بود . كه چشمم افتاد به سحر كه داشت آروم و با وقار به طرفمون ميومد .راستش ته دلم به جوشش افتاد.......حس خوبي نداشتم .........وقتي نزديك ما رسيد .سلام كرد و دستش رو به طرف نازنين دراز كرد و با ادب اما كنايه گفت : پس نازنين جون كه دل شما رو تسخير كرده ايشون هستن..........نازنين لبخندي معصومانه زد و كمي سرخ شد.........سحر ادامه داد : بهت تبريك ميگم نازنين جون خوب شكاري رو زدي . نازشست داري .جعبه اي از توي كيفش در آورد و به نازنين داد و مجددا تبريك گفت و بعد از دست دادن دوباره با نازنين دستش رو به طزف من دراز كرد. از روي ادب دستم رو جلو بردم و باهاش دست دادم............وقتي دستم توي دستش قرار گرفت ، محكم اون رو نگهداشت . به گونه اي كه نميتونستم دستم را از دستش جدا كنم.دستش پر از حرارت بود احساس ناخوشايندي بهم دست داده بود.مستقيم تو چشمام خيره شد و با نگاهش بفهم فهموند كه من رو ميخواد و آماده است تا براي بدست آوردنم با هركس و هرچيزي بجنگه............ترس همه وجودم رو گرفته بود . خوشبختانه نازنين اونقدر از مراسم هيجان زده شده بود كه متوجه اين ماجرا نشد......<BR>من به سختي دستم رو از دستش بيرون كشيدم و دست نازنين رو گرفتم و به هواي رقصيدن از اون دور شدم..........تمام تنم ميلرزيد..............تا بحال اين همه در خودم احساس ضعف و ترس نكرده بودم ..................از دور ميديدم كه همه جا مارو زير نظر داره هر طرف ميچرخيدم روبروم بود و مستقيم توي چشمام نگاه ميكرد...................نميدونستم براي فرار از دست لهيب آتش موجود تو چشماي اون بايد چيكار كنم و به كجا پناه ببرم.................شبي كه بايد برايم خاطره انگيزترين شب زندگيم باشه داشت برام به يك كابوس بدل ميشد.در اين زمان نميدونم چه اتفاقي افتاد سپيده به طرف سحر رفت و با او سرگرم گفتگو شد..............بعد از دقايقي ديدم كه سحر مجلس رو ترك كرد .بدون اينكه خدا حافظي بكنه ............نفس راحتي كشيدم............حالت خفگي كه به هم دست داده بود كم كم از بين رفت و بعد از نيم ساعت و در هياهوي مهمون ها كاملا گم شد.............حس ميكردم اين ماجرا به اين سادگيها تموم نخواهد شد..................</STRONG></P>
<P align=justify><BR><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست وسوم<BR>نزديكي هاي چهار بود ، ميهماني به انتهاي خودش نزديك ميشد. كه سپيده تو يك فرصت كوتاه كه نازنين براي انجام كاري به طبقه بالا رفته بود ، خودش رو به من رسوند و در مورد سحر سوال كرد........كل ماجرا رو براش تعريف كردم.............. بعد من ازش پرسيدم . چي شد رفت ؟<BR>سپيده گفت : من متوجه نگاه هاي اون به تو و حالت كلافگي تو شدم .به همين دليل به طرفش رفتم و بعد از خوش آمد گويي و احوالپرسي به شوخي بهش گفتم : مثل اينكه داماد ما چشم شما رو هم گرفته.............. آخه از موقعي كه اومده چشم ازش بر نميدارين .يك لحظه دست وپاشو وگم كرد و گفت : نه من منظوري نداشتم .......... گفتم : نگاهاتون يه چيز ديگه ميگه.......خيلي سريع به خوش مسلط شد و با لحني جدي پرسيد . شما نسبتي با احمد دارين .با كنايه گفتم : احمد آقا برادر من است . البته مثل برادر..........با پررويي گفت: آهان پس شما هم پشت خط موندين.......من جواب دادم : شما هر جور ميخواي حساب كن . فقط بدونين اون ديگه صاحب داره ............اون هم كه حالا كاملا خودش رو پيدا كرده بود ، گفت : صاحب شدن مهم نيست ، حفظ كردنش مهمه.................بايد ببينين ميتونه حفظش هم بكنه.....................گفتم : من اين حرفتون رو رو چه جور تعبير كنم .گفت : هر جور كه دلتون ميخواد. پرسيدم : يعني اين يه اعلام جنگه ؟جواب داد : من ميخوامش.............. عادت ندارم چيزي رو كه ميخوام از دست بدم.........گفتم : اين دفعه رو بايدعادت كنيد.<BR>با عصبانيت پاسخ داد : ميبينيم.بعد با سرعت و بدون خداحافظي مجلس رو ترك كرد.عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود......سپيده گفت : داداشي نترس ما با تو و نازنين هستيم . فقط كمي مراقب باش .گفتم : مسئله خودم نيست . من نگران نازنين هستم......گفت نگران نباش.....ما هواش رو داريم......نميذاريم آب تو دلش تكون بخور ........<BR>مهمون ها كم كم رفتن و فقط خودموني ها موندن. تا يكم خونه رو جمع جور كنيم ساعت شد پنج و ده دقيقه و اسه همين هر كسي يه گوشه براي خودش جايي درست كرد و آماده استراحت شد . ليلا و سپيده هم ، هر كاري كردم كه بمونن . نموندن و با هم رفتن خونه سپيده كه زياد دور نبود.من و نازنين هم به اتاق خودمون رفتيم تا بعد از يك روز شلوغ ، پر كار و خاطره انگيز استراحتي داشته باشيم.......نازنين از زور خستگي خيلي زود خوابش برد . اما من همه اش توي ذهنم حرفاي سحر كه به سپيده زده بود چرخ ميزد و نميذاشت بخوابم ...........<BR>با خودم فكر ميكردم.....چه نقشه اي ممكن براي بر هم زدن زندگي ما توي كله اش داشته باشد.......يه لحظه با اين فكر كه مبادا بتونه من و نازنينم رو از هم جدا كنه رعشه به اندامم افتاد..........چشمام رو بستم...........سرم رو توي دستام گرفتم...........مدتي با پريشاني در همين حالت بسر بردم تا بالاخره خوابم برد......ساعت دونيم بعد از ظهر بود كه از سر و صداي بچه ها كه مشغول مرتب كردن خونه بودن بلند شدم . نازنين كنارم نبود.......بي اختيار با صداي بلند فرياد زدم‌ : نازنين...............نازنين سراسيمه خودش رو به من رسوند و گفت : چي شده عزيز دلم........بعد خودش رو به من رسوند و من رو بغل كرد و ادامه داد ، چي شده كابوس ديدي ؟.........خجالت كشيدم........گفتم نه ........ بلند شدم ديدم نيستي نگران شدم.من رو بوسيد و گفت‌ : عزيز دلم تو همه چيز من هستي . بدون تو كجا دارم برم.......و دوباره من رو بوسيد ....بوسه اي گرم و طولاني كه همه اضطرابهاي ديشب رو از تنم بيرون كشيد و به يك آرامش عميق تبديل كرد . نيم ساعتي در حاليكه همديگر رو محكم بغل كرده و روي تخت دراز كشيده و همديگر رو ميبوسيديم ، كه سر و كله داريوش فضول پشت در اتاق پيدا شد و گفت : بابا يك كم از دل درداتون رو .....چي ببخشين......درد و ودلاتون رو بذارين براي بعد.......نهار يخيد.......يعني يخ كرد........بلند شديم و به طبقه پايين رفتيم و به بچه ها پيوستيم.</STRONG></P>
<P align=justify><BR><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست وچهارم<BR>ساعت چهار ونيم بود كه سرو كله سپيده و ليلا هم پيدا شد يه كيسه زرشكي رنگ بزرگ دست سپيده بود و محكم چسبيده بودش .......نازنين به طرفشون رفت و با هاشون روبوسي كرد........خيلي زود با هم ديگه جور شده بودن.به سپيده : گفتم اين چيه دستت گرفتي.....دستم رو بردم جلو كه كيسه رو بگيرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لي موقوف.همه زدند زير خنده و منم دستم و كشيدم عقب.نشستيم و ليلا ميز وسط اتاق رو كشيد جلو ي خودش و سپيده ، محتويات كيسه زرشكي روي ميز خالي كردند........پر بود از بسته هاي قشنگ كوچيك كه به شكل زيبايي كادو شده بود.........نازنين با هيجان و تعجب گفت : اينا چيه سپيده جون........ليلا پريد وسط حرفش و گفت: عزيز دلم اين كادوهايي كه بچه ها ديشب براي شما آورده بودند. ما براي اينكه گم و گور نشه همه رو جمع كرديم و يه جا گذاشتيم و شب هم با خودمون برديم خونه .......چون ميدونستيم اينجا هيچ چيزي سر جاي خودش نيست.......الان هم آورديم كه با اجازه خودمون بازش كنيم.........سپيده گفت : و البته حق حساب خودمون رو هم بگيريم........همه زدند زير خنده........من گفتم از كجا معلوم قبلاً اين كار رو نكرده باشين.....حرفم تموم نشده بود كه سه فروند كوسن روي مبل از سه جناح به طرفم پرتاب شد.سپيده ،ليلاو عشقم نازنين........گفتم نازنين .....تو هم ........<BR>نازنين جواب داد :من عاشقتم......ديونتم ......واسه ات ميميرم.......اما نبايد به آبجي سپيده و ليلا از اين حرفا بزني.......و اينار با سه قبضه پوست پرتقال هدف قرار گرفتم.<BR>دستم رو به نشانه تسليم بالا بردم و اعلام پشيماني و ندامت كردم......و به اين ترتيب اولين نزاع جمعي كه چه عرض كنم همه عليه يه نفر خانوادگي به خير و خوشي پايان يافت .<BR>و سپيده ، ليلا و نازنين مشغول باز كردن بسته ها شدند.هداياي بچه ها بلا استثنا ً از جنس طلا بود ۱۳۸ سكه پنج پهلوي ۲۱۵ سكه يك پهلوي و ۵ سرويس جواهر........<BR>سپيده وقتي كار باز كردن هدايا و شمارش اونها تموم شد.....گفت : به قول اصفهانيها بدم نيست .......راستش خيلي هم خوبست.......آدم هوس ميكنه شوهر كنه.........باز همه زدند زير خنده .نازنين يه مرتبه مثل طرقه از جاش پريد......جوري كه همه تعجب كردند.......از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه در حاليكه يه بسته كوچيك كادويي دستش بود وارد اتاق شد........<BR>بچه ها بلا استثنا شوكه شده بودند......نازنين بسته رو جلوي سپيده گذاشت وگفت : اينم باز كن سپيده جون.........سپيده بسته رو گرفت يه كم نيگا كرد......ليلا پرسيد : اين مال كيه ؟<BR>نازنين رو كرد به من و گفت : اون خانم كه اومد با منو تو دست داد و سلام عليك كرد.......كه بعدش هم رفتيم با هم رقصيديم......يه لحظه سرم گيج افتاد ........سحر.........<BR>سپيده متوجه وضع من شد براي اينكه نازنين متوجه نشه دست نازنين رو گرفت و به سمت خودش كشيد. و يواش يواش شروع كرد به باز كردن بسته و در همين حال زير چشمي مراقب حال من بود.......نميدونم چرا هر موقع ياد سحر ميافتادم پشتم تير ميكشيد......به عمرم از كسي اينجور وحشت نكرده بودم........به خودم لعنت ميكردم كه چرا اونروز باهاش كل كل كرده بودم.......بسته باز شد و يك سرويس برليان بسيار زيبا از داخلش نمايان شد.همه خيره شده بوديم به اون .خيلي زيبا بود.....خيلي........وخيلي گران....بي اغراق بالاي پنجاه هزارتومان ميارزيد.......يعني يك برابر و نيم پول ماشين...................سرم دوباره به چرخش افتاد................از جام بلند شدم و به هواي دستشويي از اتاق بيرون رفتم .بعد از چند لحظه سپيده پيش من اومد و گفت : احمد چت شده.....تو كه اينجوري نبودي........اصلا از تو بعيد.......گفتم : سپي ازش ميترسم..........بد گيريه .....تو خوب نشناختي .....ميترسم زندگيم رو بهم بزنه.........ميترسم.......دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت : خيلي خب حالا تمومش كن.......خودت رو كنترل كن ، بعدا در موردش با هم حرف ميزنيم..... نازنين اينجوري تو رو ببينه سكته ميكنه.........برو يه آب به دست و صورتت بزن آماده شو دسته جمعي ميخوايم بريم در بند.......اونجا حالت جا مياد.....بعد خودش رفت يه چيزي از تو ماشينش بياره......<BR>من دست و صورتم رو شستم و به اتاق برگشتم........ديدم نازنين با كمك ليلا داره اون سرويس رو امتحان ميكنه.........خيلي زيبا بود به خصوص تو گردن و دست نازنين ......اما حيف.........به نازنين گفتم : سپي ميگه ميخوايم بريم در بند......نازنين گفت : اره........گفتم : پس عزيزم بلند شو آماده شو..........خودم هم رفتم به داريوش و بچه ها يه سري زدم و بعد از تشكر گفتم كه همه مي ريم در بند........بچه ها هورا كشيدن و بقيه كار ها رو با سرعت به پايان رسوندن و همگي ساعت شش ونيم بود كه به طرف در بند حركت كرديم........</STRONG></P>
<P align=justify><STRONG></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=justify><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست و پنجم<BR>دم در ، با اولين كسي كه برخورد كردم . مش كريم بود . سلام كردم ، عليكي داد و بطرفم اومد . خيلي جدي بود ، هيچكس جرات نميكرد سمتش بره ، <BR>سريدار مدرسه و اين همه جذبه....... وقتي به من رسيد . بغلم كرد و دو طرف صورتم رو بوسيد و گفت: خوشت باشه پدر.......مراقب عروست باش .............. مرد اونه كه نذاره آب تو دل ناموسش تكون بخوره ............. ميفهمي پدر ؟گفتم : بله مش كريم........جعبه شيريني هايي كه گرفته بودم دادم دستش و گفتم يكيش مال دفتر و چهارتاي ديگه رو هم بين بچه ها تقسيم كن.......گفت: خوب كاري كردي پدر.......پدر تكيه كلامش بود..........و ادامه داد : بچه ها همه چشم انتظار اومدنت بودن....جز به جز گزارشات رو از داريوش گرفتن......<BR>گفتم : معلومه ديگه ........منم چون ميدونستم ، به اندازه همه شيريني گرفتم.خب روز اولي بود كه بعد ازتعطيلات نوروزي به مدرسه ميرفتم . از طرفي موضوع ازدواجم ، خبر روز مدرسه هم بودم .پس پي دويست ، سيصد تا روبوسي رو به تنم ماليده بودم.وارد حياط كه شدم بچه ها دوره ام كردند ..............شروع كردن ضمن ماچ و بوسه ، سر بسرم گذاشتن .......... منم فقط ميخنديدم ......................... با يه حساب سر انگشتي هر كسي ميفهميد ، من يه تنه پس يه دبيرستان دانش آموز شيطون كه موضوعي براي سر بسر گذاشتن پيدا كردن بر نميام. پس بهترين كار سكوت و خنديدن بود .بالاخره نزديك در ورودي ساختمان مدرسه رسيدم .............در اين زمان آقاي ديو سالار مدير دبيرستان از در ساختمان بيرون اومد.......دومتر ده قد............يكصدو سي كيلو وزن................ و يك سبيل پر پشت و سياه اون رو شايسته اين نام فاميلي نشون ميداد...........بچه ها درعين حال كه ازش حساب ميبردن ، اماعاشقش بودن ...............<BR>پشت ظاهر خشن و پر صلابتش قلبي بزرگ ومهربان قرار داشت............همه چيز رو براي بچه ها مهيا كرده بود...........تو مدرسه هيچ چيز كم وكسر نبود.............امكانات كلاسي........وسايل و تجهيزات ورزشي ................امكانات و وسايل هنري.........همه چيز ودر حد بهترين ها ................بين بچه ها شايع بود كه يواشكي به بچه هايي كه بضاعت خوبي ندارند كمك ميكنه..........لباس و لوازم التحرير و مواد غذايي به صورت ناشناس دم در خونه ها شون ميبره..............بهر صورت با نمايان شدن آقاي ديوسالار بچه ها پخش و پلا شدن و من دورم خالي شد.........من رو صدا زد و به شوخي گفت : خب شنيدم ........قاطي خروس ها شدي.........آقاي ضرغامي پشت سرش بيرون اومد گفت : شنيدن كي بود مانند ديدن.........به به شاه دوماد بزار يه روبوسي درست و حسابي بكنم با تو.............جلو اومد و شروع كرد صورت منو چلپ و چلوپ ماچ كردن...بعد گفت : به جان تو نباشه ، به جان خودم نباشه....به مرگ اين رفيعي .........در همين زمان آقاي رفيعي دبير ورزشم ون داشت از در ساختمان بيرون ميومد........بيا خودش هم پيداش شد رفيعي رو با دستاي خودم كفن كنم.......وقتي تو رو ميبينم . خوشحال ميشم.<BR>رفيعي معترضانه گفت : ف...ا.....ت....حه ....تو كه مارو نه ماه رودل نكشيدي كه به همين راحتي ميكشي........................گفت چرا ناراحت ميشي رفيعي جان .......اصلا بادمجون بم كه آفت نداره........من فكر ميكنم.....با اين اخلاقي كه تو داري عزراييل هم حال و حوصله قبض روح تو بد اخلاق رو نداره.........آقاي مدير كه تا اين لحظه سكوت كرده بود به شوخي گفت :.......حالا به جاي اينكه اين همه واسه هم تعارف تيكه پاره كنين برين بچه ها رو آماده رفتن سر كلاس كنين...........آقاي ضرغامي گفت : اونم به چشم آقاي مدير به خاطر گل روي شما حالشو نميگيرم..........بعد در حاليكه ميخنديد به طرف بچه ها رفت.آقاي رفيعي اومد چيزي بگه كه پشيمون شد و زير لب يه استغفرالهي گفت و رفت تا كمك ضرغامي كنه هميشه ايتجوري سر بسر هم ميذاشتن گاهي اين حال اون رو ميگرفت گاهي بر عكس.اقاي مدير خطاب به من گفت : دبيرها منتظر ورودت هستند.........الان هم تو دفتر نشستند.<BR>چشمي گفتم و به طرف دفتر رفتم...............توي مدرسه هم مثل اداره بين همه محبوبيت داشتم..............هم به خاطر اينكه جزو شاگردان ممتاز بودم و هم اينكه سرزبون دار بودم .</STRONG></P>
<P>&nbsp;</P>