مولانا , عطار , سعدی
حدود معرفت انسان
پیل اندر خانه ی تاریک بود عرضه را آورده بودندش هُنود
از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می بَسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همی چون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بَسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می کرد هر جا می شنید
از نظر گه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشاد بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست ست و بس
نیست کف را بر همه او دست رس
"مثنوی معنوی"
گر مرد رهی ...
ای مرد رونده ! مرد بیچاره مباش از خویش مشو برون و آواره مباش
در باطن خویش کن سفر چون مردان اهل نظری , تو اهل نظّاره مباش
* * *
گر مرد رهی , راه نهان باید رفت صد بادیه را به یک زمان باید رفت
گر می خواهی که راهت انجام دهد منزل همه در درون جان باید رفت
* * *
گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه درنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت
"عطار , مختار نامه"
داستانی از بوستان
شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشت هر دو روی آستر
یکی کفتش ای خسرو نیک روز ز دیبای چینی قبایی بدوز
بگفت این قدر ستر و آسایش ست و زین بگذری زیب و آرایش ست
نه از بهر آن می ستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج
چو همچون زنان حُلّه در تن کنم بمردی کجا دفع دشمن کنم؟
مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولکن خزینه نه تنها مراست
خزائن پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود
* * *
یکی پند می داد فرزند را نگه دار پند ِ خردمند را
مکن جور بر خردکان ای پسر که یک روزت افتد بزرگی ز سر
نمی ترسی ای گرگک کم خرد که روزی پلنگیت بر هم درد؟
به خردی درم زور و سر پنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود
بخوردم یکی مشت زور آوران نکردم دگر زور بر لاغران
"بوستان"
پی نوشت:
دوستان عزیز ؛در پست های بعدی شما را به مطالعه داستان های"خسرو و شیرین" و "لیلی و مجنون" نظامی گنجوی در این دفتر دعوت می کنیم .
ایام به کام.